جلسه ۱۶۴
529اوّلى كه واجب الوجود، خود واجب الوجود است، تعقّل واجب الوجود، تعقّل خود همان حقیقتى است كه آن واجب الوجود از او انتزاع مىشود و تعقّل مىشود. این محكى عنه ما و آن حقیقت خارجى ما در صورت اوّل (حقیقه الموضوع)، حقیقت موضوع است و ذات آن موضوع فقط. و (فى الثانى) در مرتبه دوّم كه ما شىءاى را تعقّل مىكنیم كه این شىء، واجب الوجود بر او عارض میشود. (هى) آن حقیقت است با حیثیت و قید دیگرى كه (هى صفه قائمة به) صفتى است كه قائم به آن شىء است. به آن واجب الوجود است (و کل واجب الوجود لم یکن بحسب صرف حقیقته و نفس ماهیته واجب الوجود) هر واجب الوجودى را كه شما پیدا بكنید كه به حسب خود حقیقتش و ماهیتش واجب الوجود نباشد (بل یکونُ تلک الحقیقه متصفه بکونها واجب الوجود) بلكه این حقیقت متصف است به اینكه واجب الوجود است یعنى واجب الوجود وصف براى اوست نه اینكه عین ذات اوست (لا فى مرتبه ذاتهِ) نه در مرتبه ذات او این اتّصاف راه دارد، بلكه به حسب (درجة ذاتها من حیث هى هى) بلكه به حسب درجه ذاتش (من حیث هى هى حتى یکون وجوب الوجود عرضیاً لا ذاتیاً لها)
سؤال:؟؟؟
جواب: آن هم اگر باشد معنایش بهتر مىشود آن تعقید را ندارد. بلكه به حسب درجه ذاتش متأَخِّر از اوست من حیث هى هى اینجا باید باشد (من حیث هى هى حتى یکون وجوب الوجود) تا اینكه روى این حساب در مرحله ذات واجب الوجود نیست، در مرحله ذات (لیس الّا هى). امّا در مقام متأخِّر از ذات كه تحقّق خارجى را لحاظ مىكنیم بواسطه تحقّق خارجى، وجوب وجود عارض بر او مىشود، ولى ذاتى براى او نیست، آن كه ذاتى براى اوست چیزهایى است كه

