جلسه ۱۶۴
508باشد یعنى علت، خارج از حقیقتش باشد «لأن کل ما هو عرضى لشییء» هر چیزى كه عارض بر شیىء دیگر بشود عَرضى براى شیىء دیگر باشد «فهو معلل» این معلَل است یعنى از ناحیه غیرآمده است. «إما بتلک الشییء و هو ممتنع» یا به این شىء است كه ممتنع است چرا؟ چون فرض بر این است كه این تعین كه مالِ حق است موجبِ تشخّص خارجى او است و اگر تعین نباشد، تشخص خارجى هم نیست در حالى كه عَرَضى براى یك شیئى متأخر از آن شىء است خود شما مىگوئید شیئى به نام موضوع باید باشد تا امر دیگرى بر او عارض بشود. «لأن العلة بتعینها» چون علت به واسطه تعینش سابقِ بر معلول و تعینش است «فیلزم تقدم الشیء على نفسه» لازم مىآید كه تقدم شیىء بر نفسه باشد، و خودش متقدّم از خودش باشد چون مىگوئیم نفسِ این شیىء موجبِ تعین او است. پس نفسِ این شیىء علت براى تعینش است اگر نفسِ این شیىء علت براى تعینش است ـ در حالى كه تعین، شرط براى تحققش است. ـ بنابراین خود شىء مقدم بر خودش است. و شیىء علت براى تعین است. و تعین هم براى تحققش است پس شىء علت براى تحقق خودش مىشود. كه تعین شیء على نفسه لازم مىآید «وإما بغیر ذلک الشیء» یا تعین شیىء؛ به واسطه خود این شیء نیست بلكه به واسطه فاعلى خارج از حقیقت شىء است. «فیکون محتاجا الیه فى وجوده» «کما فى تعینه» همانطورى كه در وجودش محتاج به خارج است همچنین در تعینش احتیاج به امر خارج دارد. در وجود هم احتیاج به امر خارج دارد. چون تعین مىآید وجود به او مىدهد. «إذ التعین للشیء إما عین وجوده» زیرا تعین؛ براى شىء یا عین وجود اوست، كه از وجود حق متعال است. یا تعین عین وجود نیست بلكه در مرتبه وجود است همانطورى كه در مجردِ از ممكنات این طور است كه تعین، نفسِ آن وجود نیست بلكه مرتبه آن وجود است یعنى در هر مرتبه وجودى یك تعینى لازم است تا

