جلسه ۱۶۴
451نمى دانم آن هم درست است، شوخى ما مى كنیم در مقام مَظهر وقتى نگاه بكنیم این هم درست است. یعنى كثرت و ظهوراتش به حال خودش هست ولى صحبت در این است كه آن وحدت در آنجا مىخواهد بگوید من تا آخر خط مىآیم جلو هیچ چیز هم حالیم نیست، نه امام حسین مىشناسم، نه پیغمبر مىشناسم نه شمر مى شناسم، نه یزید مى شناسم فقط منم و بس و جلو مى آیم. حالا چه مسائلى بر آن بار است این بماند كه به خود این مظهر چه مقاماتى مىدهد و او را به كجا مىرساند؟ او كشكى كار انجام نمىدهد ولى ما كارمان این چنین است بله ولى او كارى كه انجام مىدهد به دلخواه نیست. دلخواه را باید معنا كنیم این مسأله موجب مىشود كه ما آن وحدت را موجب تمام این بروزات و مظاهر مختلف بدانیم وحدت یعنى حقیقتى كه هیچ نوع تعین بر نمىدارد و این یك حقیقت و واقعیت است واقعیت است كه تعین بر نمى دارد پس اگر من از شما سؤال كنم این وجودى كه به خاطرش این قدر تو سرمان مىزنیم و این هم مدار براى مباحث مختلف فلسفى هست و مىگوئید اطلاقى ـ صرف الحقیقه ـ وحدت وجود ـ وجود بالصرافه واحد لا بالعدد به ما بگوئید چیست؟ همین كه شما بخواهید بگوئید چیست؟ یعنى آن نیست. قضیه این است. همین كه مىگویند وجود یك حقیقتى است كه آن حقیقت تعین ندارد یعنى بین تعین و بین وجود فاصله انداختید پس این با اطلاق منافات شد همین كه مىخواهید بگوئید وجود یك چیزى است كه در او تعین راه ندارد پس این تعینات از كجا آمده است اینجاست كه ادراك واقعیت كلام بزرگان خیلى مشكل مى شود یعنى اینها كه مىگویند وجود تعین ندارد از یك طرف مىگویند تمام این تعینات همه اینها منمحى در وجود هستند بین اینها را چطور ما جمع كنیم این جمعش به همان كیفیتى است كه فقط به واسطه شهود این مسأله براى انسان روشن مىشود اما به واسطه ادراك، عقل در اینجا برهان بر اطلاقى كه مىآورد این برهان بر اطلاق تا حدودى مطلب و حقیقت را براى انسان

