جلسه ۱۶۴
196معروف بوده است این همیشه گاه گاهى مىرفت در اتاقى و كسى را راه نمىداد سعایت كردند جریانش مفصّل است و در مثنوى مولانا آمده است خلاصه یك روز سلطان مىرود نگاه مىكند مىبیند كه نشسته و پشمینهاى سرش كرده و یك چوبى هم گذاشته كنارش و همینطور نشسته بعد مىآید، وقتى كه بر مىگردد سلطان محمود مىگوید كجا بودى؛ مىگوید جایى بودم، مىگوید باید بگوئى من آمدم دیدم و خلاصه باید بگوئى قضیه چه است؟ گفت من قبل از اینكه به خدمت سلطان برسم چوپان بودم و یك پشمینهاى به بر داشتم و یك چوبى هم در دست و یك عبریتى هم بر دوش داشتم و كل ما یملك من این بود ـ چوپان همین است ـ الآن طورى شده است كه تمام وزراى سلطان از من اطاعت مىكنند و حلقه اطاعت من را به گوش دارند. و من هر هفته یك بار در این اتاقم همان پشمینهاى كه آن موقع داشتم و آن چوب و عصا و كذا را مىگذارم و مىروم یك ساعت آن را مىپوشم و با خود حدیث نفس مىكنم كه تو همان هستى، فرق نكردى عنایت سلطان تو را به اینجا رسانده كه تمام امراء و وزراء در هر چیزى باید از تو اطاعت بكنند و این مسأله موجب مىشود كه؛ غرور مرا نگیرد و من فریفته نشوم ببینید این چه فرهنگى دارد. واقعاً كه بى جهت سلطان محمود دلباخته ایاز نشده بود واقعاً یك همچین شخصى با یك همچنین فرهنگى و با یك همچین تعقل و تدبّر و تفكرى حیف نیست انسان با این رفیق نشود. واقعاً كسى كه یك همچنین فهم وشعورى دارد كه حوادث و مسائل او را تغییر نمىدهد و او را از آن صراط به این طرف و آن طرف نمىآورد واقعاً زیبنده است كه با یك همچین شخصى انسان انس داشته باشد. سلطان محمود هم بى جهت كه نیامد با یك هم چنین كسى هم نشین شد. اینها انسانهاى فهمیدهاى بودند ایاز كه یك همچنین جمال دل آرایى نداشته بود یك انسان بسیارسید چردهاى بوده و یك انسان لاغر بوده وقتى كه همه را امتحان مىكند در مورد او سعایت مىكند اینطور است اینطور هست رشك و حسد

