جلسه ۱۵۸
269سؤال: سالك بود؟
جواب: نخیر، آدم نمازخوانى بوده.
سؤال: این كه با این قشر مثلًا رفاقت داشته، گفتم، شاید؟؟؟.
جواب: قائم مقام؟ نه، با علما ارتباط داشته و از رجال سیاسى بوده. ولى آدم نماز خوان و فلان و روزه گیرى بوده، ریش مىگذاشته، و در خانهاش مجالس روضه و اینها داشته. لولا ارتباطش با دستگاه، آدم متدینى بوده و خیلى هم آدم خوش فكر و با فرهنگى بوده. خیلى. و هر چه حاج آقا معین به آقا اصرار كرد كه آقا بیاید، ایشان گفتند: من نمىآیم، تشییع همچنین شخصى من نمىآیم. اما با پسرش آقا خیلى رفیق بودند. پسرش مهندس رفیع بود كه این، در فرانسه درس مىخواند و درسش هم وقتى تمام شد، آن شب آخر كه فردایش مىخواست امتحان بدهد، در خواب یك سیدى را مىبیند، البته نگفته بود این سید كه بوده؟ ولى به او مىگوید: تو ادعاى عرفان مىكنى و در فرانسه دارى تحصیل مىكنى؟ جایت اینجاست؟ كه فردا سر جلسه امتحان حاضر نمىشود این شخص. حاضر نمىشود و بعد بر مىگردد ایران. و ظاهراً هم بسیار مرد معروف و خیلى هم آدم بامحبتى بوده. اینها اشراف بودند. اشراف و اعیان. این طورى بودند. بله، از اشراف و از اعیان ولى بسیار متدین بودند. در حفظ حجاب از ما آخوندها، تحفظشان بیشتر بود. كسى صداى زن اینها را نشنود و نمىدانم، چادر زن اینها را كسى نبیند و چه میدانم از این جوریها بودند. این همانى است كه آقاى انصارى را دعوت كرده بود در منزلش، منزلش لاله زار كوچه برلن بود، منزل مهندس رفیع. منزل بزرگ سه هزار مترى داشت، آنجا بود. ما مىرفتیم با مرحوم آقا، البته گاهى اوقات مىرفتیم. از آن خانه هاى اشرافى قدیمى. بعد من آن موقع، سه سالم بود. گفتم جریانش را به شما یك مرتبه. بعد، یك شب زمستانى بود كه آقاى انصارى آمده بودند تهران، این، همه رفقا را دعوت مىكند. آقا وقتى كه از مسجد بعد مىروند، مىگوید: آقا پس

