جلسه ۱۴۶
توضیحات:
فصل(5) في أن واجب الوجود واحد
جلسه ۱۴۶
5«و توضیح مطلب اینکه همانطورى كه شما گاهىاوقات متصل را تعقّل مىكنید، خود متصل را بما هو متّصل، یعنى از نظر اتصالش تصوّر مىكنید، یعنی حیثیّتى كه در متصل است، این حیثیّت، حیثیّت ذاتى خود اوست مانند جزء صورى براى جسم. (جسم دو جزء دارد: یك جزء مادّى دارد، یك جزء صورى دارد كه آن صورت وقتى كه بر مادّه عارض بشود آنگاه شما او را مشاهده مىكنید ولى مادّۀ بدون صورت را شما مشاهده نمىكنید. منبابمثال این فرشى را كه دارید مىبینید این بهخاطر این است كه مادّۀ این فرش با صورت این فرش تركیب شده است ـ حالا اتّحادى و انضمامی بودنش مسئلۀ دیگرى است ـ شما الآن دارید این فرش را مىبینید، این كتابى را كه دارید مىبینید و دست مىزنید چون مادّۀ او الآن به یك صورتى خود را آراسته و به جلوهگرى پرداخته است. اگر آن مادّه صورت نداشته باشد شما نه مىتوانید آن را لمس كنید و نه مىتوانید آن را ببینید. بنابراین براى جسم، دو جزء صورى و مادّى هست.) گاهىاوقات شما متصل را شیئی تعقّل مىكنید، این شىء موصوف به اتّصال است مانند ماده. (بنابراین اتصال، عارضىِ براى او و جداى از اوست و وصف از باب متعلَّق است، یعنى متعلَّق او متّصف است، مثل ”جائنى زیدٌ أبوه ضاربٌ“ كه آن وصف بهحال متعلَّق در اینجا آورده مىشود. ضارب، مال خود زید نیست، الضاربُ أبوه، پدرش ضارب است نه خود او. الآن مادّه متصل نیست. آن صورتى كه عارض بر مادّه شده است، آن صورت موجب شده است كه شما به مادّه متصل بگویید و گاهىاوقات هم منفصل بگویید.) پس شما اینگونه تعقّل واجب الوجود مىكنید، خود واجب الوجود را. گاهىاوقات تعقّل شیئی را مىكنید كه این شىء واجب الوجود است، یعنى واجب الوجود عارض بر این شىء است و مصداق حكم به واجب الوجود و مطابق براى واجب الوجود است. حالا المحكىُ عنه ما در اوّلى كه واجب الوجود، خود واجب الوجود است، تعقّل واجب الوجود، تعقّل خود همان حقیقتى است كه آن واجب الوجود از او انتزاع مىشود و تعقّل مىشود. این محكىٌ عنه ما و آن حقیقت خارجىِ ما در صورت اوّل، حقیقت موضوع است و ذات آن موضوع است فقط. و در مرتبۀ دوّم ما شیئى را تعقّل مىكنیم كه این شىء، واجب الوجود بر او عارض میشود. آن حقیقت است با حیثیّت و قید دیگرى كه صفتى است كه قائم به آن واجب الوجود است. و هر واجب الوجودى را كه شما پیدا بكنید كه بهحسب خود حقیقتش و ماهیتش واجب الوجود نباشد، بلكه این حقیقت متصف است به اینكه واجب الوجود است. یعنى واجب الوجود وصف براى اوست، نهاینكه عین ذات اوست؛ نه در مرتبۀ ذات او این اتّصاف راه دارد، بلكه بهحسب درجۀ ذاتش متأخّر از اوست من حیث هى هى، تا اینكه روى این حساب، در مرحلۀ ذات واجب الوجود نیست، در مرحلۀ ذات لیس الاّ هى. امّا در مقام متأخِّر از ذات كه تحقّق خارجى را لحاظ مىكنیم بهواسطۀ تحقّق خارجى، وجوب وجود عارض بر او مىشود ولى ذاتى براى او نیست. (آن كه ذاتى براى اوست چیزهایى است كه ماهیّت او را تشكیل مىدهد مثل جنس و فصل و... .) پس در اتّصاف این حقیقت به این وصف یا به واجب الوجود و لحوق این وصف به آن ذات، احتیاجى به سبب جاعل دارد، زیرا هر عرضى همینطور است، هر عرضىِ به این كیفّیتى كه در مرتبۀ ذات نباشد بلكه بعد از مرتبۀ ذات عارض بشود مثل ابیضیّت در مرتبۀ ذات قرطاس عرض بر این قرطاس نیست، چون قرطاس هست و ابیض نیست پس در مرحلۀ بعد از قرطاسیّت، ابیضیّت بار مىشود و عارض مىشود. هر عرضى كه اینطور باشد، این عرضى چارهاى نیست براى او در اتّصافش به آن عرضى كه این امر بر او عارض بشود. [و احتیاج دارد به] جاعلى كه آن شىء را اینطور قرار بدهد، آن حقیقت را و آن ذات را متّصف به این عرض كند. یا او را به حیثى قرار بدهد كه این معنی غیر از ذاتش از آن انتزاع بشود. (فرض كنید كه در معانىِ نسب و اضافات، جاعل بیاید و یك شیئى را محاذى با یك شىء دیگر قرار بدهد تا آن جنبۀ اضافه و نسبت و محاذاة در آن موقع صدق كند، تحتیّت و فوقیّت صدق كند، اقتران و غیراقتران در آنجا صدق كند، این را به یك حیثى قرار مىدهند، آنوقت آن معناى اقتران، معناى محاذاة، معناى اضافات تحتیّه از آنها انتزاع مىشود. درهرصورت جاعل مىخواهد.) زیرا اگر یك شىء، جاعل خودش باشد در وجودش و در وجوبش، این از آن چیزهایی است که ما قبلاً آن را باطل كردیم، چون تقدّم الشىء على نفسه لازم مىآید كه در مباحث قبلى گذشت؛ اگر یك شیئى فاعل براى خودش باشد و فاعل براى وجوب خودش باشد، این حقیقت در حدّ ذاتش ممكن خواهد بود؛ جاعل مىآید و او را واجب مىكند. جاعل او را واجب الوجود مىكند به اضافۀ اشراقیّه. پس این واجباً لذاته نیست بلكه ممكناً لذاته است و هر واجب الوجود لذاته را شما تصّور كنید، خود واجب الوجود است و عین واجب الوجود لذاته است، نهاینكه شیئی است که این شىء از آن چیزهایى كه واجب الوجود به آن عارض شده است؛ حالا یا بهنحو لزوم بر او عارض مىشود یا بهنحو مفارق که گاهىاوقات بیاید و گاهىاوقات برود. (این مطلب تمام شد.)»

