جلسه ۱۴۲
271آقا سید محسن كو؟ حالا من سه سالم بود. آقا گفتند: آقا این بچه است. جایى نمىبرمش. بچه سه ساله را كه نباید برد. مىگوید: آقا تا نیاید، شام خبرى نیست. جلوى آقاى انصارى. سفت مىگوید نخیر ایشان باید بیاید. یك چیزهائى براى خودش داشت. یك اعتقاداتى داشت مرید آقاى انصارى هم نبود. او از آقا شیخ عباس قوچانى دستور مىگرفت مهندس رفیع. از او چیز داشت. بر همان اساس هم بود. ولى خوب دیگر، رفاقت داشت با آقا دیگر، آقا دیگر حالا به خاطر دستور از آقا شیخ عباس با او قطع رابطه نكردند، ایشان همین طور با ایشان تا آخر رفیق بودند. تا وقتى هم كه از دنیا رفتند. خلاصه برایش كتاب مىفرستادند و خلاصه نمىدانیم، آقا خلاف كردند یا خلاصه. چیست قضیه؟ به هر صورت، خوب شاید ایمان یك عّده محكمتر و كوبنده تر باشد. ایمانها یك ایمانى كوبنده، تا مىبینند طرف یك خرده فكرش با آنها نمىخواند با ایمانى كوبنده، تبّرى را حسابى، به نحو فوق اكمل، انجام مىدهند. ولى آقا این طور نبودند. ما در نقل خیانت نكنیم. خلاصه، ایشان مىگفت: نمىشود. حالا نشستند حاج هادى ابهرى، نمىدانم، این پیرمردها، حاج اسماعیل دولابى، اینها همه نشسته اند، آقا مى گویند: نه، مىگوید: آقا من شوفرم را مىفرستم با ماشین در خانه، بردارد بیاورد بچه را. آقا مىگوید: برود در خانه چه بگوید؟ وبرمى دارند یك نامه مىنویسند كه فلانى. مهندس رفیع تقاضا كرده، سید محسن هم در این مجلس باشد. لذا شما به راننده تسلیم كنید. مادرمان بیاید دم در و بگوید بچه را بده كه نمىدهد مىگوید آقا چه كار دارید؟ خلاصه حالا ساعت یازده شب شده بود، خلق خدا گرسنه، آن هم آقاى انصارى مرد بسیار محترم. خیلى، هیچ، این مادر ما، ما هم خواب بودیم، دیدیم، زمستان و ... بچه سه ساله كه تو حیاط كه نمىرود. گرفته خوابیده دیگر. این ما را بلند مىكند و لباس تنمان مىكند. نمىدانم، من یادم مىآید. همچنین جریانى را بعد ما را با او مىفرستد و این حرفها، دیگر وقتى كه وارد آن مجلس مىشویم. یك

