جلسه ۱۲۵
5بدون اعتبار حضور غیر چون شما حضور غیر را معتبر ندانستید و خود این ذات را كافى مىدانید
«و لو القضیه وصفیه لم یکن الوجوب له تعالى ذاتیا أزلیا جعلت» اگر شما قضیه را، قضیه وصفى بدانید، یعنى بگویید این وجود كه واجب است براى ذات، مقید به این وصف است یعنى اگر این وصف را داشته باشد واجب است براى ذات، و اگر این وصفِ كمالى را نداشته باشد واجب براى ذات نیست.
اگر وجود، وجود حىّ باشد این وجود براى ذات بارى تعالى، واجب است این حیات را از كجا آورده؟ حیات را فرض كنید كه از غیر، به آن افاضه شده است پس بنابراین، دیگر این وجوب، وجوب ذاتى ازلى نیست بلكه این وجوب، وجود بالغیر مىشود چون از ناحیه غیر، وجود آمده است. چون این وجود، مفروض به وجود صفت، در او است. نه اینكه این وجود، وجود اطلاقى است وجود را اطلاقى نگرفتیم و وجود را مشروط به وصف گرفتیم و وجود مشروطه به وصف براى ذات بارى تعالى، دیگر ذاتى نیست بلكه بالغیر است و این خلاف فرض است «و ان كان مع عدمها»
اگر وجود واجب براى ذات است، با عدم این وصف یعنى عدم، یك وصف سلبى، لازمه براى انتساب وجود، به ذات بارى تعالى است.
«لم یکن عدمها من عدم العله و غیبتها» در این صورت عدمش از عدم علت و غیبت علت نخواهد بود
چرا؟ چون فرض كردیم كه ملاحظه غیر را نكردیم در حالى كه طبق برهان گفتیم اگر ذاتى بخواهد متصف به وصف بشود وجود آن وصف، نیاز به علت دارد. عدم آن وصف نیاز به عدم العله دارد. حالا یا علت، خود ذات است كه این واجب بالذات مىشود یا علت غیر است این واجب بالغیر مىشود. و چون ما غیر را در نظر نگرفتیم پس باید علت، در خود ذات باشد و فرض این است كه مىگوئیم این وصف، مال ذات نیست یعنى اگر قرار باشد بر اینكه علت از ناحیه غیر نباشد باید برگردیم به اینكه خود ذات، به حیثیت اطلاقیه اقتضاى علیت وصف را، براى خودش مىكند. خودش این وصف را، براى خودش مىآورد، نیازى به غیر ندارد این همان حیثیت اطلاقیه است این حیثیت تقیدیه نیست كه مقید به یك وصف، از ناحیه غیر باشد و از ناحیه علت باشد خود ذات فى حدّ نفسه كفایت مىكند بر اینكه متصف به یك وصفى بشود، خود ذات فى حدّ نفسه و بدون مشاركت غیر اقتضا مىكند كه یك وصف سلبى، از خودش نفى بشود. سلب وصف نقص، از ذات او بشود و محتاج به غیر نباشد «و لو جعلت الضروره مقیده لم تكن ذاتیه أزلیه تعالى عن ذلك علوا كبیرا»

