اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل (4) في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته‏

نسخه عربی

جلسه ۱۲۴

8
  •  مگر اوضاع امیرالمومنین علیه السلام بعد از پیامبر چه بوده؟! بعد از زمان پیغمبر حضرت داماد پیغمبر و فرمانده لشكر پیغمبر بود و همه هم مى‌دانند و عزت و احترام هم مى‌گذاشتند وقتى كه پیغمبر از دنیا رفت سه نفر چهار نفر بیشتر سراغش نیامدند، سه تا! یعنى واقعا شما نگاه بكنید اصلا چه طور مى‌توانید تصور كنید! یعنى جّداً، اگر واقعا براى ما این مسائل عینیت پیدا نمى‌كرد اصلا ما شك مى‌كردیم. آخر یعنى چه پیغمبر یك ماه پیش این على را در قضیه غدیر خم آمد نصب كرد حالا خودتان چشم داشتید كور كه نبودید ظل آفتاب در ظهر گرما آمد دست على را گرفت جلوى همه روى بار شتر، بلند كرد و گفت «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، بعد همه آمدند بیعت كردند تشت گذاشت زنها آمدند بیعت كردند دستشان را زدند در آب به عنوان بیعت! آن مردك آمد گفت «بّخٍ بّخٍ لك یا على» تمام این چیزها همه انجام شد. امّا بعد از رحلت پیامبر تا گفتند كه بیرون مدینه در سقیفه یك خبرهایى است اصلا نه فكر مى‌كند كه چى هست چى نیست، پیغمبرى بوده، نبوده!؟ هنوز جنازه مطهّر پیغمبر روى زمین است، امیرالمومنین علیه السلام مى‌گویند: من هنوز غسل نداده بودم، بدن پیغمبر هنوز روى زمین بوده اینها بلند شدند رفتند دنبال این قضایا، این مسائل خیلى براى انسان عجیب است یعنى اصلا انسان نمى‌تواند باور بكند كه چطور افرادى اینها مى‌آیند بیعت مى‌كنند و بعد از همه مسائل خبر دارند و آنوقت سریعاً بیعت مى‌شكنند!، حالا اگر پیغمبر با كنایه و اشاره مى‌آمد یك مطلبى را مى‌گفت، بگویید كه خوب كلام او ذووجوه است امّا یك ماه پیش عید غدیر بوده بیست و هشت صفر رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود تقریبا قضیه مال هفتاد روز، روز قبل بود تقریبا دو ماه اگر هفتاد روز قبل یك قضیه اتفاق بیافتد و اصلا این مردم ....! یعنى احتمال توجیه نمى‌رود تا اینكه انسان احتمال بدهد مسأله جور دیگرى بوده یعنى اگر یك در هزار احتمال مى‌داد كه اینها توجیه كنند بگویند منظور پیغمبر كه «من كنت مولاه» بگویند «من كنت صدیقه» بوده اصلا این احتمال نمى‌رود! یعنى براى صدیق تشت مى‌گذارند كه مردم بیایند بیعت كنند؟ تشت بگذارد كه زنها بیایند دستشان را بزنند در ظل گرما پیغمبر بگوید بیایید على را صدیق خود بدانید ببخشید، معذرت مى‌خواهیم یعنى واقعا جسارت است. اگر كباب فروش سر كوچه شما بیاید این كار را بكند ما مى‌گوییم آقا ببریدش توى طویله با طناب او را ببندید! آن وقت حالا پیغمبر با آن مقام عظمت، مقام رسالت اگر حكیم على الاطلاق نگوییم بالاخره نایب على الاطلاق بگوییم آن مرد عظیمبلند شود حداقل صد و بیست هزار نفر را بیاید در ظهر جمع بكند كه چه بشود؟! مردم این على را دوست داشته باشید!! یعنى اصلا مسأله قابل توجیه نیست بأىّ وجه قابل توجیه نیست. غیر از مكابره و عناد هیچ توجیهى بر نمى‌دارد آن وقت حالا ببینید این صد و بیست هزار تا گوسفند، آخر قضیه شان چه شد؟! آخر اینها روى چه حسابى و چه ملاكى شما بلند شدید رفتید سقیفه! یك نفر به خودش نگفت بابا برویم این پیغمبر را خاكش كنیم، دفنش كنیم، بعد ببینیم قضیه چیست، یك نفر نگفت! حالا امیرالمومنین هم بیاید دنبال جمعیت برود؟! یعنى واقعا بیاید دنبال جمعیت برود پس دیگر على على نیست آن هم مى‌شود عبدالرحمن عوف آن هم فرض كنید كه مى‌شود یك ثمره كذا آن هم مى‌شود یك منافق دیگرى، دیگر به او على نمى‌گویند. این على مى‌گوید جنازه پیغمبر هنوز روى زمین است. آن وقت بر مى‌دارند این كارها را انجام مى‌دهند و دوباره بعد از بیست و پنج سال، فشار جمعیت! كه، یا على بیا خلافت را بپذیر، آن وقت آیا واقعا، واقعا اگر نسبت به امیرالمومنین علیه السلام تصور كنیم اگر امام نبود، اگر عصمت مطلق نبود اگر حكیم و خِرَد مطلق، و عقل مطلق نبود، فقط یك جو عقل داشت نه آنقدر عقل، به اندازه یك جو كه یك مورچه مى‌كشد آیا مى‌آمد خلافت را بپذیرد اگر من به جاى او بودم كه نمى‌پذیرفتم من كه یك جو دارم نمى‌پذیرم چه برسد كه او یك دریایش را دارد اگر یك جو با این ملت، آن ملتى كه روز غدیر را ببینند بعد از هفتاد روز بگویند اصلا یا على ولش كن بله، حق با تو است ولى گذشته دیگر تو كوتاه بیا!!! آنوقت آیا این على براى خلافت به اندازه یك غاز روى این ملت حساب باز مى‌كرد؟ ملت كه عوض نشدند ماشاءالله همه كه فیلسوف نیستند همان الاغ‌ها و گاوهایى كه زمان پیغمبر بودند همانها با فشار گفتند یا على بیا خلیفه بشو آن موقع كه او بلند مى‌شد فاطمه را سوار الاغ مى‌كرد و درب خانه‌تان مى‌آمد كجا بودید؟ واقعا من مى‌گویم این مظلومیت حضرت بوده است؟ حالا مى‌گوید بیست و پنج سال راحت بودیم حالا چه شده آمدید سراغ ما جّداً اگر نگوییم كه حضرت خرد مطلق بود، عقل مطلق بود، عصمت مطلق بود، نه مثل ماها، ما كه كم و زیاد داریم، من خود را دارم مى‌گویم شما واقعاتصور كنید اگر كسى كمترین و كمترین بهره‌اى از خرد و عقل را داشت واقعا دیوانه است كه بیاید خلافت بر این مردم را بپذیرد، او واقعا دیوانه است! با وجود این مردم، اگر بپذیرد دیوانه است. لذا وقتى كه مى‌گوید «والله لان دنیاكم هذه اهون على من عفطه عنز1» بى خود نمى‌گوید امیرالمومنین لمس كرده حضرت على علیه السلام، نه اینكه دارد همین طورى مى‌گوید به سرش آمده دارد مى‌گوید، خیلى خوب و حسابى هم به سرش آمده! و قضیه را فهمیده كه «إن دنیاكم هذه اهون على من عطفه عنز» مسائلى كه امیرالمومنین مى‌گوید فقط یك مسأله نظرى و تئورى نیست، واقعیت و حقیقت امر را مى‌گوید: مى‌گوید اى مردم بیست و پنج سال به سر من آمد كه من این را مى‌گویم! شما در این مردم از داماد پیغمبر، با احترام تر چه شخصى را سراغ دارید، داماد پیغمبر، از نظر احترام ظاهرى، تنها دختر عزیز پیغمبر، زن من بود، این از نظر احترام ظاهرى، خوب كفایت مى‌كند دیگر.

    1. -