اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل (4) في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته‏

نسخه عربی

جلسه ۱۲۴

5
  •  اینها امور اعتبارى هستند؛ امروز ریاست دارد، فردا عوض مى‌شود مى‌گویند برودرخانه‌ات بشین یا بالاخره پولهایى كه بدست آوردى تا هفت جدت هم كفایت مى‌كند برو خوش بگذران یا من باب مثال شورى تشكیل مى‌دهند و مى‌گویند تا حالا خیلى ممنون هستیم و حالا بروید جایتان را عوض كنید یا با یك درجه ترفیع من باب المثال جاى دیگر مشغول به خدمت بشوید در هر صورت مهم خدمت است. فرمودند ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت این طورى كه مى‌فرمودند اما اگر بخواهند یك قدرتى را از ما بگیرند به این زودى نمى‌دهیم تا جان در بدن داریم دفاع مى‌كنیم! چون در هر صورت تكلیف براى ما از همه چیز مهم تر است! اینها همه چه هستند؟! امور اعتبارى هستند و امور اعتبارى براى یك شخص كمال نمى‌آورند و این دنیا هم آقا همه‌اش اعتبار است. اگر شما تجربه نكردید من در این سه سال تجربه كردم كه این دنیا اعتبار است به جان شما مثل این خورشید برایم ثابت شده كه هر چه بزرگان، ائمه امیرالمومنین علیهم السلام مى فرمودند؛ در این نهج البلاغه نگاه كنید، چقدر از بى اعتبارى دنیا، حرف مى‌زند. گاهى اوقات كه من مطالعه مى‌كردم آن وصیت نامه عجیب امیرالمومنین علیه السلام را مى‌دیدم كه، اصلا معجزه حضرت در این وصیت حضرت در حاضرین بوده است. انگار یك شخصى از ابتداى خلقت عالم امر و خلق، خلقش را بیان كرده، آمده، كه این آسمانها چطور تشكیل مى‌شوند، زمین چطور تشكیل شده؛ كرات، سیارات، آدم، آدمیان و گویا همین طورى با اینها زندگى كرده و آمده و همین طور تا رسیده در زمان بعد از پیغمبر، و همین طور دوباره زمان را طى كرده رسیده به قیامت. یعنى یك شخص با یك تجربه تاریخ، با یك تجربه ابتداى تاریخ، آمده و تمام تجربه اش را د قشنگ در اختیار امام حسن علیه السلام، و در اختیار من و شما قرار مى‌دهد؛ من الوالد الفان، المقر للزمان. تمام آن حوادث و تمام آن خصوصیات را مى‌آید مى‌گوید، از بى اعتبارى دنیا، از كلك دنیا، از نفاق دنیا، از پشت كردن دنیا، از یك وقتى یك بنده خدایى براى ما دل مى‌سوزاند، مى‌گفت كه اینهایى كه خو بعد از مرحوم آقا با شما هستند، این افرادى كه اینها جدید آمده‌اند و ... ـ یعنى از نزدیكان خیلى .... بود و من هم بر حسب احترام رعایت مسائل را مى‌كردم ـ خلاصه آیا شما حسابى دارى روى آنها، كتابى دارى و ... من به او گفتم اى كذاى كذا ـ یك انتسابى به ما دارد ـ بنده یك جواب به شما بدهم، شما دیگر خیالت از من یكى، راحت باشد. گفت: چیه؟ گفتم آن رفیقى كه بعد از بیست سال پیش پدرمان ما را رها كرد و ما از او خیرى ندیدیم و خلاصه دل به او نبستیم حالا توقع دارى از آن كه دو روز آمده به او دل ببندیم آنكه بیست سال با هم بودیم ....! البته یك وقت .... نشود بالاخره در این فراز و نشیبها آن افرادى كه سنخیت و خصوصیت دارند پیدا مى‌كند. در آن زمان دایره به اصطلاح یك قدرى وسیع بود و اوضاع شلوغ بود، و اینها خیال میكردند كه ما كه مثلا افراد مى‌آیند و دور آدم را مى‌گیرند اینجا هم یك بساط است مثل سایر جاها، بساط آخوندى است، رساله چاپ كنیم، و بدهیم به مبلغین آن را این طرف و آن طرف ببرند و پخش بكنند، در خانه‌مان باز باشد و هیأت استفتاء داشته باشیم و پرچم بزنیم و مردم را در این بازیها سرگرم كنیم آقا چیه این بازیها؟ من كه نمى‌دانم هفته دیگر مى‌میرم یا نمى‌میرم خودم را بیایم به چه چیز گول بزنم؟ به چى خودمان را گول بزنیم؟ واقعا دنیا جاى عبرت است، مى‌دانید جاى عبرت یعنى چه؟ یعنى یك نفر بنشیند فكر كند و آن نتیجه‌اى را كه باید بعد از هفتاد سال باید موقع رفتن بدست بیاورد الآن بفهمد مى‌گویند استالین، كه رئیس شوروى و منكر خدا و همه چیز بود، مى‌گفتند دین اصلا مخدر است و افیون جامعه و توده است و از این حرفها و از این مزخرفات مى‌زد در هنگام مردن در حال احتضارش مى‌گویند یكى از بستگان نزدیكش در آنجا بود در همان حالت سكرات همه وجودش به هم مى‌ریزد و رو مى‌كند به او، و با یك حالت وحشت خیلى عجیبى مى‌گوید: چى فكر مى‌كردیم چى شد! و در همین حالت اضطراب عجیب یك دفعه چشمش به سقف دوخته مى‌شود و با همان ترس عجیب همین طورى جان مى‌كَنَد مى‌گویند این دستهایش همین طورى خشك شده بود چشمش به سقف همین طورى دوخته شده بود. مى‌گویند آن شخص این مسأله را نگفته بود و بعدها به یكى گفته بود و بالاخره منتشر شد. حالا یك عمر بیا دم از بى خدایى و این حرفها بزن ولى آن موقع احتضار دیگر جاى چون و چرا نیست دیگر جاى بازى نیست در آن لحظه همه مقهور یك مشیت قاهره هستیم هیچ در این شكى نیست. لذا باید انسان آن تجربه را الان بیاید در خودش محقق كند، الان. یعنى به جاى اینكه صبر كند اوضاع بگذرد، دنیا بگذرد، همین طور مسائل مختلف، قضایاى مختلفى را ببیند به جاى اینكه بعد از یك مدت بگوید عجب چرا این طور شد؟ عجب چرا آن طور شد؟! عجب عجب! آن عجبها را بیاید الان بگوید و اگر الان بیاید بگوید خیلى برد كرده است چون اگر الان آن عجب ها را بگوید، الان هم به فكر چاره‌اش مى‌افتد، الان هم، بالاخره خود را در قضایا مواجه با یك سرى واقعیت ها مى‌بیند و خواهى، نخواهى براى مواجهه با آن واقعیتها به تلاش مى‌افتد و دست روى دست نمى‌گذارد. فرض كنید كه سیل دارد مى‌آید آدم همین طورى بنشیند بگوید حالا ببینیم چه مى‌شود! نه بلند مى‌شوى زود مى‌روى، اصلا زود حركت مى‌كنى و آن چیزهاى قیمتى و چك و ا پولهایى كه درون صندوق دارى را، زود در كیف مى‌گذارى و فرار مى‌كنى. مى‌گویى حالا فرشمان خراب شد، شد؛ زن و بچه نَمیرند. حالا این چیزهاى قیمتى كه مى‌توانیم ببریم و سرمایه‌مان هست و بعد مدارك را بر مى‌دارى و فلان و اینها از بین نرود امّا اگر دست روى دست بگذارد، كارى از پیش نمى‌برد انسان. خلاصه این دنیا همه‌اش اعتبار است و تمام این بیا و بروها همه اعتبار است، همه‌اش اعتبار در اعتبار است.