جلسه ۱۲۴
3این مسأله، اشكال اساسىاى است كه بر این مسأله وارد شده و جوابى كه از این مىشود داد و غیراز آن جوابى است كه خود مرحوم آخوند بعدا مىدهند، او این است كه شما وقتى كه واجب الوجود بالذات را تصور مىكنید، دو شق در این قضیه وجود دارد؛ یا اینكه ما قائل به وحدت بین صفت و ذات و عینیت ذات و صفات، هستیم. اى یا قائل به افتراق بین ذات و صفات هستیم. در هر دو صورت امّا، اگر قائل به عینیت ذات و صفات باشیم، نفس الوجودى كه تعین وجود را براى واجب در آنجا محقق مىكند، ـ نفس التعین ـ نفس تعین صفات خواهد بود. یعنى وقتى كه ما بگوییم كه صفات زید عین وجود زید است، همان وجودى كه نفس زید را در خارج تشكیل مىدهد و ما به لحاظ آن وجود به زید مىگوییم زید، به همان لحاظ هم به زید مىگوییم رئوف، به همان لحاظ هم به زید مىگوییم فكور، به همان لحاظ هم به زید مىگوییم عطوف. یعنى بین عینیت ذات و بین عینیت صفات در اینجا از نقطه نظر حمل و از نقطه نظر عینیت خارجى هیچ تفاوتى نخواهد بود. پس اگر ما آمدیم وجود را براى واجب وجوب ذاتى گرفتیم و ضرورت ازلى ما بر این حمل كردیم كه در همه حال ازلا و ابدا این وجود براى این ذات خودش ضرورت دارد. از آن طرف معتقدیم به اینكه بین ذات و بین صفات عینیت وجود دارد پس در عین حال به نفس حمل ضرورت بر وجود، بر ذات، ـ به نفس همان حمل ـ ما جمیع صفات كمالیه آن واجب را بر ذات حمل خواهیم كرد. چون خارج از حیطه وجود چیز دیگرى وجود ندارد؛ چون بحث این است كه صفات كمالیه واجب عین ذات او هستند و وقتى كه عین ذات او باشند معنى ندارد بگوییم بعضى از صفات كمالیه عین ذاتش هستند و بعضى از صفات كمالیه خارج از ذاتش هستند! چون در این صورت ما قائل به افتراق و عدم عینیت بین ذات و صفات شدهایم و هذا خلاف الفرض!

