جلسه ۱۲۴
1بسم الله الرحمن الرحیم
«و ذلک لأن علیه الشیء للشیء یتسلزم کون وجود العله عله لوجود المعلول و عدمها لعدمه و شیئیتها لشیئیته»
بحث بر این مقرر بود كه واجب الوجود در اتصافش به صفات كمالیه خود، محتاج به غیر و متدلى بر غیر نیست، بلكه صرف وجوب ذاتى وجود براى ذات واجب الوجود، مقتضى فعلیت هر وصف كمالى است. همچنین عدم یك وصف نقصى، ـ نفس آن عدم ـ موجب كمال براى واجب الوجود است خواهد بود مانند نفى جسمیت و امثال ذلك از واجب الوجود؛ نفى جسمیت، نفى جهل، نفى انتزاع، نفى فعلیت. اینها از اوصاف سلبى است كه عدم آنها براى واجب الوجود كمال است. اوصاف ثبوتى هم مشخص هستند؛ حى و قیوم بالذات و واجب و قادر و علیم. این اوصاف كمالیه براى واجب الوجود است.
دو دلیل در اینجا ذكر شد، دلیل دوم كه ذكر فرمودند این است كه واجب الوجود، بدون ملاحظه غیر از ذات خودش، این وصف اگر براى او ـ یعنى مقتضى ذات او ـ نباشد، لازمه اش این است كه این وصف از ناحیه غیر به او عنایت شده باشد نه اینكه خود ذات، اقتضاى او را بكند. چون فرض ما در مسأله بر این است كه ذات، خودش فى حد نفسه اقتضاى این وصف كمالى را نمىكند. بنابراین باید از ناحیه غیر و از خارج این وصف براى واجب الوجود ثابت باشد. چون، هر وصفى كه براى ذاتى، مقتضى ذات او نباشد، این وصف از ناحیه علت به آن ذات، حمل مىشود و عدم علت خارجى موجب عدم این وصف خواهد بود و تقرر شیء كه ماهیت است، خود او موجب تقرر براى وصف خواهد بود. یعنى وجود یك وصف براى یك ذات براساس وجود علت، و یا عدم آن وصف براى ذات بر اساس عدم آن علت، و تقرر یك وصف براى یك ذات براساس ماهیه شیء است. و طبعاً در واجب الوجود قسم سوم معنا ندارد، چون بحث در وجود وصف، و در اتصاف وجودى اوصاف براى ذات است چه به صورت وجودى، چه به صورت عدمى؛ یعنى یا وجود یك وصف حمل بر ذات مىشود یا عدم یك وصف به عنوان عدم یك نقص باز حمل بر ذات مىشود. در هر دو صورت خُلف لازم مىآید چرا؟ به جهت اینكه شما واجب الوجود را از نقطه نظر حقیقت حمل وجوب بر واجب، این وجود را براى او ذاتى مىدانید؛ اگر وجود براى خداوند متعال براى این ذات، ذاتى باشد، بنابراین این وصف از ناحیه، چون صحبت ما این است كه بدون ملاحظه با غیر، این وصف بر این ذات حمل بشود، در حالتى كه فرض مسأله این بود كه خود ذات واجب الوجود اقتضاى این وصف كمالى را نمىكند، اگر اقتضاى وصف كمالى را مىكرد بحث ما همین بود كه واجب الوجود واجب است من جمیع جهات، یعنى وجوب ذاتى براى واجب اقتضاى وجوب جمیع اوصاف كمالیه را براى واجب مىكند. این فرض ما بود در حالى كه الان مسأله به اینجا برگشت كه واجب الوجود بدون ملاحظه با امرخارج، ـ با امر خارج این وصف ـ براى او فعلیت دارد، اگر بدون ملاحظه امر خارج است پس این نیازى به علت ندارد در حالتى كه اتصاف هر ذاتى به یك وصفى محتاج به علت است، یا علت از درون مرزى باید باشد كه قضیه خودكفایى این ذات است براى آن، یا از برون مرزى باید باشد كه از ناحیه یك علت خارج این وصف براى ذات بیاید. بنابراین خلف در اینجا محقق مىشود البته، نیازى البته به این كلام نبود ولى مرحوم آخوند در اینجا فرموده اند كه در اینجا ضرورت وصفیه با اطلاق این وجوب ذاتى واجب براى واجب منافات دارد. یعنى ما بگوییم كه این ذات واجب الوجود این صفت براى او ضرورت وصفى دارد اگر ضرورت وصفى دارد براى این، یعنى این وجود براى واجب ضرورت دارد به شرط این وصف، اگر این طور باشد كه صرف نظر از خارج، خود این وصف، خودش فى حد نفسه، كارى به وجود نداریم، خود این صفت فى حد نفسه، موجب فعلیت ضرورت این وجود براى واجب خواهد بود. علم واجب موجب وجوب ذاتى وجود براى واجب خواهد بود. قدرت واجب، ـ قدرتى كه بر واجب متعلق است ـ این موجب وجود براى واجب خواهد بود. اگر این طور باشد كه این با اطلاق حقیقت وجوب وجود براى واجب منافات دارد پس ضرورت وصفیه در اینجا معنا ندارد كه البته این مطلب زائدى در اینجا بوده. این یك مسأله.

