جلسه ۱۲۳
1بسم الله الرحمن الرحیم
وللأصل المذكور حجتان ...
وللأصل المذکور حجتان احداهما ما تجشمنا با قامتها و هو أن الواجب تعالى لو کان له بالقیاس إلى صفحه کمالیه جهه إمکانیه بحسب ذاته بذاته للزم الترکیب فى ذاته و هو مما تسطلع على استحالته فى الفصال التالى لهذا الفصل و ثانیتهما أن ذاته لو لم تکن کافیه فیما له من صفاته حاصلًا له تعالى من غیره فیکون حضور ذلک الغیر و وجوده عله لوجود تلک الصفه فیه تعالى و غیبه و عدمه عله لعدمها
دو دلیل مرحوم آخوند
دو دلیل مرحوم آخوند براى اینكه واجب متعال من جمیع جهات وجوب ذاتى دارد براى او و این وجوب ذاتى طارد هر صفت كمالیهاى است كه در او به عنوان امكان باشد و خداوند متعال به واسطه غیر طبعاً واجد این صفت كمالیه خواهد شد. چون هر چیزى كه و هرصفتىكه براى یك ذات وجوب ذاتى نداشته باشد پس بنابراین این صفت براى او بالامكان خواهد بود و اتصاف این ذات به این صفت محتاج به غیرخواهد بود. زوجیت براى اربعه، این صفت، صفت ذاتى است، حمل زوجیت براربعه به نفستقرراربعه فقط نیاز دارد، لابوجوده الخارجیه و در هر جاى كه اربعهاى باشد در آنجا زوجیت هست و احتیاج ندارد اربعه براى زوجیت به افاضهغیراز جانب او براى اربعه، دلیلى را كه مرحوم آخوند بر این جهت ذكر فرمودند: یكى این است كه: اگر صفات كمالیه حق، بالامكان براى حق ثابت باشد، نه بالضروره و الوجوب لازمهاش این است كه در ذات پرودگار تركیب لازم بیاید و شرح این مسأله را به فصل بعد موكول مىكند. مجمل كلام این است كه، نفس تصور صفت كمالیه براى حق با وجوب ذاتى حق منافات دارد وقتى كه ما وجود را ذاتى براى حق مىدانیم و حمل وجود را بر حق این حمل را بالضروره مىدانیم در نتیجه خود وجود از آنجایىكه هیچ شائبهاى از شوائب او خارج از آن محدوده وجود نیست و تمام اوصاف وجود، آثار وجود هستند كه متولد از وجودند اگر فرض بشود كه صفتى زائد بر این وجود بالامكان حمل بر واجب الوجود مىشود پس بنابراین ما براى وجود توانستیم ثانىفرض كنیم و فرضثانى براى وجود علاوه بر اینكه با نفس حقیقت وجود معارض است، موجب سلب صفت وجوب است از وجود براى واجب الوجود و وقتى كه صفت وجوب را از واجب الوجود سلب كردیم به جاى او امكان ذاتى بر واجب الوجود حمل خواهد شد و امكان ذاتى استدعاى ماهیت مىكند و ماهیت در او تركیب لازم مىآید این اجمال بیانى است كه ایشان در فصل بعد مىآیند راجع به این مطلب صحبت مىكنند، به عبارت دیگر نفس تصور وجود نیازى به این استدلال و به این دلیل ندارد وقتى كه شما وجود را یك معناى جامع گرفتید و آن واجب الوجود را این وجود را براى واجب الوجود ضرورت دانستید تمام حقیقت الوجود به بساطته و به اطلاقه و شوائب وجود به نزولِهِ و به تعینه تمام این شوائب وجود و آثار وجود این جداى از دایره حقیقت وجود كه نیست همین قدر كه شما خود وجود را تمام گرفتید و مطلق و لا حد گرفتید اگر آن اوصاف كمالیه خارج از حقیقت وجود باشد كه صفت به عنوان یك امر وجودیست و شما ثانى براى وجود فرض كردید و هو محال. اگر آن صفت كمالیه داخل در آن حقیقت وجود است شما همه این وجود را مختصبه ذات حق دانستید پس بنابراین چیزى از این دایره وجود بیرون نیست تا این صفت كمالیه موجب حالت انتظار بشود براى واجب الوجود به این بیان اصلًا ما مطلب را به نحو دیگرى بر مىگردانیم ما مىگوییم، گیرم بر اینكه وجود براى واجب الوجود ذاتى نباشد و ضرورت نداشته باشد، ضرورت یك امرى است خارج از این مسأله، گرچه ضرورت و ذاتى بودن وجود براى واجب الوجود این یك امر ذاتى است و این بالذات است و به ذاته و لذاته هست و ضرورت دارد ولى در اینجا از ناحیه ضرورت وجود براى واجب الوجود بحث نمىكنیم در اینجا از این ناحیه بحث مى كنیم كه هر چه از دائره وجود بیرون است بر او عدم حاكم است و اوصاف وجود از آنجایى كه خارج از دائره وجود نیست پس بنابراین از این نقطه نظر، وجود، حالت انتظارى نسبت به اوصافى كه داخل در اوست و همان هم شائبهاى از وجود است نخواهد داشت حالا صحبت در این مىكنیم كه این وجود به چه ذاتى منتسب است؟ آیا این وجود به واجب الوجود منتسب است؟ یا اینكه این وجود به ماهیات دیگر منتسب است؟ این یك بحث دیگر است پس در اینجا نكته روى این جهت مىرود كه اوصاف وجود، خیال نكنیم اینها جداى از وجود هستند، مثل اینكه زید را تصور كنید كه داراى یك ماده و صورت است اما اوصافى كه پیدا مىكند خارج از حقیقت زید است، این هم همین طور، اوصاف كمالیه وجود خارج از حقیقت وجود هستند، وجود را به معناى یك سرمایه و یك اصل محفوظه شما فرض كنید و بعد اوصاف خارجى را جداى از این ذات بدانیدنهاینطور نیست وصف خودش یك امر وجودى است وقتى كه مىگوییم اتصاف زید به این وصف یعنى یك امر وجودى الآن در زید محقق شده است صرفاً یكمسأله اعتبارى و انتزاعى نیست وقتىكه میگوییم زید متصف به علم است یعنى واقعاً یك حقیقت وجودى بر حقیقت زید اضافه شده است. یا اینكه تجرد پیدا كرده حالا برهه مبنایى، بالاخره یك مسأله وجودى الان به زید اضافه شده، فقط مسأله وجودى و اتصافزید به یك حقیقت وجودى عبارت از خوردن و آشامیدن نیست كه یك نان و پنیرى را انسان داخل در معدهاش بكند و این یك امر وجودى به او اضافه بشود یك سیر به وزن بدنش اضافه بشود نه، خود این اوصاف كمالیه ذات وقتى كه ذات متصف به آنها مىشود یعنى حسه وجودى زائدى براى او حاصل مىشود این معنا، معناى اتصاف ذات است به اوصاف، بناء علیهذا سؤال در این است كه جداى از حیطه وجود و اطلاق وجود چه امرى وجود دارد تا اینكه این اوصاف از آن حقیقت خارج به حقیقت خارج از وجود بهرهمند بشوند و لباس وجود به خود بپوشانند هر چیزى را شما جداى از دایره وجود فرض كردید این ثانى براى وجود است و ثانى براى وجود موجب تركب در ذات وجود و حد براى وجود است در حالتى كه این به برهان ثابت است، باطل است كه وجود داراى حد نیست، وجود ماهیت ندارد تا اینكه حد بردارد و این حد او موجب امكان براى او بشود وجود به ماهیت حقیقت مىبخشد وجود به ماهیت هویت مىبخشد و حقیقت وجود خارج از محدوده تعریف و حد و برهان و ماهیت است این دلیل اولى كه مرحوم آخوند ذكر مى كند. دلیل دومى كه در اینجا ذكر مىكنند یك دلیل بسیار روشنى است كه خوب البته یك جهاتى در آن هست كه الان ما مىخوانیم آن جهاتش را حالا براى روز بعد. او این است كه هر چیزى كه اتصاف او و اتصاف ذات به او و هر وصفى كه اتصاف ذات به آن وصف جهت الزامى و جهت ضرورت نداشته باشد به ضرورت ازلیه حالا این یا به ضرورت وصفیه باشد تا مادامى كه وصف است یا به ضرورت ذاتیه باشد تا مادامى كه وجود است، ضرورت وجودیه، اگر اینطور نباشد این ذات در اتصاف آن وصف به خود محتاج به علت است و نیاز به علت دارد یعنى ذات اگر بخواهد وصف را به خود بگیرد و متصف به وصف بشود این نیاز به علت دارد چون بحث این است اتصاف ذات به وصف این اتصاف، اتصاف بالامكان است و ما همین مطلب را در مورد حتى اتصاف ذات به وجود هم مىگوییم اتصاف ذات به وجود اتصاف ماهیت به وجود آیا به ضرورت است أو بالامكان این بالامكان است، اگر به ضرورت باشد لازمهاش این است كه تمام ماهیات به ضروره وجود براى آنها ثابت باشد و لیس كذلك پس اتصاف ذات به یك وجودى این اتصاف برگشتش به امكان است از ناحیه علت این اتصاف باید پیدا بشود اگر علت موجده باشد، این وجود براى ماهیت حمل مىشود اگر علت موجوده نباشد عدم بر این ماهیت حمل مىشود اگر نفس تقرر ماهیت باشد اوصافى كه به خود ماهیت بر مىگردد نه به ماهیت به لحاظ وجود و نه به ماهیت به لحاظ عدم بر آنها بار مىشود مانند فرض كنید كه اربعه براى زوجیت، زوجیت براى اربعه، حمل زوجیت بر اربعه و اتصاف اربعه به زوجیت این نیاز ندارد به یك وجود خارجى و همین طور نیاز ندارد به عدم یك علت خارجى، سواء این كه علت موجبه خارجى او كه ممكن است شخص من باشد چهار بنویسم وجود داشته باشد یا اینكه وجودى نداشته باشد اصلًا اربعهاى درعالم نه وجود دارد نه به آن حقیقت وجود كتبى و نه به وجود عینى هیچ كدام در خارج وجود نداشته باشند این زوجیت براى اربعه، ثابت است. پس الان علت حمل زوجیت براى اربعه نفس تقرر ماهیت اربعه است نه علت وجودى خارجى او و نه علت عدم او.

