جلسه ۱۲۳
4این مسأله كه واجب الوجود جهت امكان در او نیست این مسأله همان است كه از خواص واجب به ذات است اما اینكه هر چیزى كه حالت انتظار ندارد پس بنابراین واجب الوجود است نه، این اختصاص به واجب به ذات نیست بلكه در مفارقات نوریه هم همین است، «لا تصاف المفارقات النوریه به إذ لو کان للمفارق حاله منتظره»
اگر براى مفارقات نوریه كه عالم عقول باشند عالم ملائكه باشند و آن عوالم لوح و قلم و تقدیر و اینها باشند كه در آنجا ثابتات است و در آنجا حالت انتظار اصلًا معنا ندارد و مثالش را خدمتان عرض كردم كه فرض بكنید كه شما چند نفر نشستید در یك جا، یك دایره تشكیل دادید و بعد این دایرهتان فرض كنید یك متر، یك متر و نیم قطرش است بعد مىروید عقبتر دایرهتان را وسیعتر مىكنید هر كدام یك متر مىروید عقبتر در نتیجه دایره قطرش مىشود چهارمتر خوب اینكه هر كدام یك متر مىرود عقبتر نه این است كه دایره را بزرگ كردید دایره دیگرى ساختید این دایره نسبت به دایره بعد حالت انتظار ندارد بلكه این دایره در مرتبه خودش فعلیت تامه دارد دایره دیگر ساختن با حالت اتصاف این دایره كوچك به یك دایره بزرگتر فرق مىكند پس این دایره، عالم عقول به عالم مبدعات اینها حالا انتظار ندارند یك مرتبه خاص از وجودند و اینها درهمان مرتبه فعلیت تامه دارند آنچه كه حالت انتظار دارد او نفس آدمى است كه به واسطه تجرد، خود آن نفس آدمى به واسطه تجرد، حالت انتظار نسبت به كمال بعدى را پیدا مىكند، باز به واسطه تجرد، حالت انتظار نسبت به كمال بعدى را پیدا مىكند و این مسأله فرق نمىكند هم در مورد كفار و هم در مورد مومنین همین طور است، وقتى كه یك مرتاض را مىبینید مشغول ریاضت مىشود دارد نفس خودش را هى مجرد مىكند آن استعدادهاى بالقوه خودش را تبدیل به فعلیت مىكند لذا در وهله اول این پارچ آب را تكان نمىتواند بدهد اما در یك مرحله مىرسد كه هواپیما را از آسمان به زمین مىكشاند اراده مىكند فرض كنید كه فلان كشتى را از حركت باز مىدارد، اراده مىكند، فرض بكنید كه مطالبى را مىفهمد، اراده مىكند كارهایى را انجام مىدهد. چرا اینطور شده است به خاطر اینست كه حالت منتظررا درخودش به فعلیت درآورده منتهىحالا فعلیتش، فعلیت محدوده است به او كار نداریم ولى این دگرگونى و این تغییر از كجا آمد این كه همان شخص سال گذشته است فرض كنید كه وزنش هم یك مقدارى هم كمتر هم شده است و این همان، این چه تغییرى در او بوجود آمده نفس او به یك تجرد نسبى رسیده، حالا ولو در ظلمت اینها همه اعمالشان در ظلمت است دیگر، در نور كه نیستند كفارند وقتىكه كافر هست در ظلمت حركت مىكند و منافات ندارد كه درظلمت یك شخصى استعدادهاى خودش را به فعلیت برساند مگر شخص كافر به واسطه و ریاضاتى كه مىكند و به واسطه ورزشها و چیزهایى كه مىكند مگر قدرت بدنى او زیاد نمىشود ممكن است یك شخص كافرى باشد قدرت بدنى او از یك مومن بیشتر باشد حالا این نقص براى ایمان كه نیست، خوب این رفته فرض كنید كه زحمت كشیده و یك ویتامینهایى خورده و یك ادویه و عقاقیقى خورده بعد هم ورزشكرده و حالا فرض كنید كه مسلمان را چیز مىكند اینكه ما مىبینیم و در منابر و اینها البته مردم هم همین ها را مىخواهند، مردم در همین چیزها هستند، مثلًا تعریف مىكنند از شجاعت امام حسین، در روز عاشورا سه هزار نفر نمىدانم یك نفر مىگفت سى هزار نفر آن آخوند ملا آقا دربندى نوشت سیصد هزار نفر را در روز عاشورا كشت حضرت اگر حساب كردیم در هر ثانیهاى ده تا هم بكشد سیصد هزار تا نمىتواند بكشد گفت بگذار بكشد پدر سوختهها را گفت: اینكه دروغ است بگذار بكشدآنها را، سه میلیون بنویس، اینكه رفتند بالاى منبر و از شجاعت امام حسین تعریف كردند كه این جور بود آن جور بود زد و بست، سر انداخت و پا انداخت و چیز اینها كه براى امام حسین چیزى نیست اینها براى امام حسین فرض كنید مسأله نیست، یعنى ما در تاریخ از امام حسین شجاعتر نداریم؟ من خیال مىكنم اگر رستم دستانى كه جناب فردوسى آورده در شاهنامه از امام حسین قویتر باشد این اشكال ندارد یا فرض كنید كه منبابمثال حضرت سجاد آن حضرت سجاد را حالا بیایم بگوییم چون حضرت سجاد امام است از نظر بدنى هم باید هزارودویست كیلو وزن داشته باشد این كه امام نشد این فرض كنید كه یا اینكه حالا چون حضرت سجاد امام است از نظر قوت بازو باید بتواند این كوه را بر دارد نه آقا جان شاید این دو كیلو را هم نتواند بردارد اینكه فضیلت براى امام نیست كه حالا یك قوه بدنى او هم چیز باشد یا اینكه حالا چون امام، امام است باید از همه زیبارویان دنیا زیباتر باشد یك همچنین چیزى نداریم خیلى از ائمه بودند كه شكل آنها عادى بوده، عادى بوده، عادى بعضى ائمه بودند حالا فرض كنید یك قدرى قشنگ بودند مثلًا صورتشان. اما اینكه حالا باید، مثلًا امام سجاد یا امام باقر چون امام است از یوسف نمىدانم كذا هم، یوسف مصر، یوسف كنعان هم باید قشنگتر باشد، چون مقامش بالاتر است این یك مسألهاى است كه مربوط به خلقت است، خلقت حالا یك وقتى اینجورى در مىآید، یك وقتى حالا اینطورى، اینكه دلیل نیست اصلًا به طور كلى معیارها متفاوت است، معیارها تفاوت پیدا مىكند، بله حضرت ابوالفضل قوى بوده اما اینكه حالا ما اصلًا اگر یك شخصى اقواى از او را پیدا كنیم اصلًا به كل نظام امامت و خلافت و وصایت و همه چیز خدشه وارد مىشود نه، این به طور دلیل، همینطور مسأله در مورد، حضرت ابوالفضل هنرش این نبود كه تنها آمد و همه لشكر را نمىدانم یكى اینور كرد یكى آنطرف كرد. اینكه هنر نبود این اگر فرض كنید كه سهراب هم مىافتاد در لشكر شمر و نمىدانم یزید، شاید همین كار را هم انجام مىداد با آنچه كه تعریف مىكنند اگر آنكه در شاهنامه است من دروغ و راستش را من نمىدانم دیگر، شاهنامه كه همهاش دروغ است دیگر یك مشت شر و ور گفته است. فرضكنید كه در این شاهنامهاش یا اینكه فرض كنید اگر یك رستم دستانى مىآمد شاید لشكر ابن زیاد را به كوفه هم مىرساند كسى از عهده رستم بر نمىآید اگر راست باشد، این نیست شجاعت ابوالفضل و مردانگى حضرت ابوالفضل این است كه با آن كیفیت و با آن حالت و با آن قضیه و عطش وارد شریعه فرات بشود و فذكر عطش الحسین باشد و برگردد این خوب لیاقت به مقام آن حضرت را دارد و چیزهاى دیگر نه اینكه حالا فرض كنید زده دو نفر را انداخته سه نفر را دستشان را قطع كرده اینها كه چیز نیست در هر صورت اینها یك مسائلى است كه هیچ به جنبه كمال ربطى ندارد این به كمال، این یك جریاناتى است كه بسته به كیفیت نفس آن جنین است در رحم مادر چطورى غذا خورده و چطورى رشد كرده وقتى كه بیرون آمده چه نوع تغذیهاى كرده در چه هوایى بوده در چه محیط تربیتى قرار گرفته تمام اینها مسائلى است كه دست به دست هم مىدهند و این خصوصیات را درست مىكنند مرتاضهاى هندى اینها یا به طور كلىهركسىكه در مقام ریاضت و اینها باشد لذا مىگویند كه نباید به اینها دل بست اصلًا اینها هستند كور شفا مىدهند آقا اصلًا مریض را خوب مىكند مریضى كه دارد مىمیرد همین مرتاض هندى خوبش مىكند خوب این چه كار مىكند این مىآید این كه دارد خوب مىكند یعنى مىآید در آن مسائل دخل و تصرف مىكند یعنى در مسائل مافوق ماده كه مسائل برزخى و غیر برزخى است دخل و تصرف مىكند حالا فرض بكنید كه این در صورتى است كه مصادف با یك نفس اقوایى نباشد با یك مفارقه اقوایى از مفارقات نوریه اقوا نباشد كه باشد نه، مقهور اوست اما اینكه مىآید الان این كار را انجام مىدهد آن كار را انجام مىدهد اطلاع پیدا مىكند بر منزل بر غیب بر امثال ذلك یعنى دخل و تصرفات دیگر، این منافات با ایمان ندارد. خداوند نفس انسان را به این كیفیت قرار داده كه این نفس به واسطه آن استعداد جوهرى خودش قابلیت براى تجرد دارد، تجرد یعنى چى؟ یعنى حالت انتظار نسبت به فعلیتى كه مترتب بر استعداد است این است و این بین كافر و بین مومن فرق نمىكند منتهى آنها مىروند در ظلمت بعد در یك حد مىمانند وقتى كه به حجابهاى نورى مىرسند در آنجا توقف مىكنند و نمىتوانند عبور كنند مومن وقتى كه به حجابهاى نورى مىرسد به واسطه ایمانش از آن حجابهاى نورى مىگذرد، این فرق بین اینها هست اما اینكه اینها نفسشان را به تجرد، لذا همین مرتاض هندى، همین مرتاض هندى كه الان نفسش را به این تجرد در آورده است، اگر این مرتاض بیاید مومن بشود و سالك بشود یك دفعه مىبیند یك شبه ره صد ساله را رفت چرا، چون خیلى از كارها را انجام داده است، منتهى در ظلمت انجام داده اما بالاخره تجرد و دگرگونى و دگردیسى را كه براى خودش بوجود آورده این كار را كه دیگر نمىتوانیم، انكار بكنیم مثل اینكه شخصىدرظاهر آمده و فرضكنید خودش را با ریاضات و با ورزش و با تمارین و از این حرفها وجود خودش را قوى كرده حالا این اگر بیاید، كافر اگر بیاید مسلمان بشود بر مىگردد به پنجاه كیلو نه بابا همان قدرت در او هست شاید شاید اضافه هم بشود همان قدرت در او هست همان توان و نیرو دراو هست منتهى آن توان را در راه خیر بیاید و در راه صلاح به كار بگیرد این مسأله به آن قضیه تجرد بر مىگردد در انسان اینطور است، نفس انسان به واسطه استعدادى كه خداوند در او قرار داده است، قابلیت براى تجرد را دارد مفارقات نوریه در تجردشان چون به فعلیت تامه رسیدند نه بالاتر مىروند دیگر نه پایینتر مىروند در آن حد مىمانند لذا آنها حالت انتظار ندارند ما داریم.

