اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل (4) في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته‏ شروع سال تحصیلی 1419

نسخه عربی

جلسه ۱۱۹

7
  •  این لیوان این الان به یك مرتبه از فعلیت رسیده، یعنى شیشه و سنگ را در یك شرایط خاصى گرفته و آب كرده و زوائد او را گرفته‌اند و بعد او را به صورت بلور و به این صورت در آورده‌اند. الان این فعلیت رتبى دارد؛ یعنى در این مرتبه به یك فعلیت رسیده است. آیا فعلیت او فعلیت تامه است؟ یعنى اجزاء این ماده و اجزاء این لیوان دیگر استعداد و آمادگى براى تغییر و تبدل را ندارند، اگر این طوراست، پس چرا فرض كنید من باب مثال همین لیوان را شما در كنار آفتاب در یك شرایط خاصى بگذارید، بعد از گذشت فرض كنید ده هزار سال یا صد هزار سال همین لیوان را مى‌بینید تغییر پیدا كرد و به یك شكل دیگرى درآمد؟ پس معلوم مى‌شود این فعلیت، فعلیت تامه به معناى إباى از تغییر و تبدل را ندارد. این فعلیت، فعلیت ناقصه است نه فعلیت تامه، چون ماده است و ماده دائما در حال تغییر و تحول است.

  •  ماهى‌اى كه در دریا هست و شما استخوانش را با دستتان خُرد مى‌كنید، همین ماهى اگر در یك شرایطى بماند و فسیل بشود و تبدیل به سنگ مى‌شود.

  •  بعد از گذشت هزاران سال شما الان مى‌بینید این گوش ماهیها همین چیزهایى است كه اول یك حالت كلیسمى داشته، بعد متحجر شده و تبدیل به سنگ شده است. یا فرض كنید كه بسیارى از حیوانات و رفته‌اند و تبدیل به ذخائر زیر زمینى ما شده‌اند اینها براى این است كه فعلیت آنها در آن موقع فعلیت تامه نبوده، فعلیت رتبى مقطعى بوده، فعلیت زمانى بوده؛ اما اگر یك فعلیتى فعلیت رتبى باشد یعنى ممكن الوجود در رتبه به یك حد فعلیت تامه در آن حد برسد، دیگر از آن حد تجاوز نخواهد كرد و حالت انتظار براى او نسبت به كمالات دیگر پیدا نخواهد شد.1

    1. از اينجاست که مى‌گوئيم ملائکه و عالم عقول ارتقاء ندارند، يعنى در همان مرحله فعليت و در همان مرحله اتصاف به صفات کماليه که آنها دارند، تام هستند.
      استفاده اى که در اينجا مى‌کنيم يکى از آنها اين است که آنها گناه نمى‌کنند. گناه نکردن آنها يک جهتش اين است که عدم تمرد در آنها به فعليت تامه رسيده؛ يعنى چون جنبه شهوت و حيوانيت ندارند، پس بنابراين زمينه براى ابراز و اظهار و مقام اثبات در برابر اوامر و نواهى الهى در آنها وجود ندارد. اصلا زمينه وجود ندارد، نه اينکه آنها اصلا ادراک معانى را نمى‌کنند.
      سؤال: تمرد هميشه و منشأ از نفس و شهوت و اينهاست؟ حضرت آدم درمقام شهوت و غضب
      جواب: تمرد ناشى مى‌شود از ادراک جهت جاذبى در قبال ادراک مقام مصلحت و مقام تکليف پروردگار. کسى که تمرد مى‌کند يک داعى نفسانى براى اين تمرد وجود دارد، آن داعى نفسانى در قبال مصلحت ملزمه امر و نهى پروردگار قرار مى‌گيرد، و آن ذات و نفس مى‌آيد اين جهت داعيه را بر آن جهت مصلحت ملزمه غلبه مى‌دهد.
      سؤال: اينجا يک اشکال پيدا مى‌شود؛ اينکه ما حمل عصمت بر ملائکه و عقول نامه نمى‌توانيم بکنيم، چون اين از باب منشا است در جايى که نمى‌شود عصيان بکنند پس در اين صورت اطلاق عصمت هم نمى‌شود کرد.
      جواب: اصلا مسأله عصمت از باب اين اعدام و ملکه نيست. عصمت يعنى معصوم بودن و محفوظ بودن از گناه، ... عدم تحقق حالت مخالفه بر آن ذات.
      ما به اين پارچ و ليوان نمى‌توانيم بگوييم اينها معصومند، چون عصمت و عدم عصمت، بر موضوعاتى حمل مى‌شود که انتظار خلاف در آن ها برود، اين انتظار خلاف در آنها مى‌رود. من باب مثال انسان، هم مى‌تواند معصوم از گناه باشد و در مقام انقياد کار خلاف انجام ندهد و هم مى‌تواند معصوم نباشد و انجام بدهد. اما در اين ليوان يا در اين پارچ و سينى اصلا صدور فعل و اين که يک فعلى از آنها صادر بشود معنا ندارد.
      آيا نفس صدور فعل مصحح حمل عصمت است يا اينکه فعل عن اختيارِ است.
      فرض کنيد من باب مثال درخت فعلى که از او سر مى‌زند رشد و تغذيه و نمود و امثال ذلک است. اينها افعال نباتى هستند، باز مى‌گوئيم عصمت در اينها معنا ندارد زيرا فعل عن اختيار در اينجا نيست. حالا آيا فعل عن اختيار، عن عقل بايد باشد، يا از روى قواى واهمه و تخيل هم مى‌تواند باشد؟ يعنى آيا ما در حيوان مى‌توانيم بگوئيم حيوان معصوم است يا معصوم نيست؟ آيامى‌توانيم اين حرف را بزنيم؟ يا اينکه برگشت اين حرف به يک اختيار از تعقل است. ممکن است در اينجا بگوئيم که خود حيوان، فى حد نفسه داراى مراتب تکليف است، همان طورى که خود حيوانات هم داراى حساب و کتابى بر حسب آن خصوصياتشان هستند.
      آن عصمت تامه اى که هيچ گونه سريان خطا و سريان اين خلاف در او معنا ندارد، اين است که آن ذات متحقق به حالتى شود که آن حالت خودش فى حد نفسه رادع باشد از اين عمل خلاف.
      حالا صحبت در اين است که اين ملائکه که معصومند،” (لا يَعْصُونَ اللهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ)” آيا قدرت بر خلاف دارند يا ندارند؟ قدرت دارند؛ بحثى در اين نيست.
      سؤال: داعى بر خلاف ندارند.
      جواب: احسنت. قدرت بر خلاف دارند، يعنى وقتى که عملى را انجام مى‌دهند، يفعلون، از روى اضطرار و جبر اين عمل را ا نجام نمى‌دهند زيرا که جبر رافع عصمت است. در هر جا که جبرى باشد در آنجا عصيان و خطا و امتثال معنا ندارد.
      اگر شما جبراً دست يکى را بگيريد و او را در آب بياندازيد که روزه اش باطل بشود، اين روزه اش باطل نمى‌شود، چون در اينجا جبر است؛ جبراً عليه اين کار شده.
      اگرشما دست يکى را بگيريد واو را از پشت بام به پايين پرتاب کنيد و او بميرد، در اينجا القاء در مهلکه نيست، چون جبراً بوده.
      اگر شما دست يکى را بگيريد و او را مجبور کنيد که سرش را خم کند و نماز بخواند، اين نماز از او قبول نيست، اين اطاعت در آنجا معنا ندارد، چون جبرا بوده.
      پس بنابراين، آيا ملائکه به اين کيفيت هستند که جبرا عملى را انجام مى‌دهند يا از روى اختيار؟ از روى اختيار انجام مى‌دهند. وقتى که از روى اختيار انجام بدهند، اتصاف به عدم عصيان بر آنها صادر مى‌شود والا اگر از روى اختيار انجام ندهند، عدم عصيان هم بر آنها صادر نيست. شما نمى‌توانيد بگوئيد اين پارچ گناه نمى‌کند. اصلا گناه و عدم گناه از باب عدم و ملکه بر موضوعى حمل مى‌شود که قدرت بر عصيان داشته باشد.
      سؤال: شما قدرت را قبول داريد. بالاخره در اينجا يک مسأله اى هست، اينکه مولوى مى‌گويد: اين بايد داعى بر اين خلاف داشته باشد، اين ديگر نفسى ندارد که بخواهد گناه بکند
      جواب: درست است.
      سؤال: وقتى نفسى براى گناه کردن نداشت، ديگر نمى‌توانيم بگوييم ايشان اختيار دارد بکند يا نکند. و او قدرت بر آن فعل داشته باشد
      جواب: مسأله اختيار و مسأله داعى اين جا دوتاست. يک وقت شما مى‌گوييد داعى بر گناه دارد يا ندارد؟ ما مى‌توانيم بگوئيم که ملائکه داعى بر گناه ندارند؟ چون وقتى که آنها از نقطه نظر عقل به فعليت تامه رسيدند، قطعاً جهات حسن در آنها به نحوى است که اصلا زمينه براى عصيان در آنها فراهم نيست. يعنى اصلا معنا ندارد که خلاف امتثال کند. يعنى در آن مرتبه ربوبى و در رتبه خودشان در يک مرتبه‌اى هستند که اقتراب به حضرت حق را جميع المنشاء و مبدا براى همه خيرات و همه ارزشها مى‌دانند و دورى و ابتعاد از حضرت حق را منشاء براى همه کدورت ها و خلاف‌ها و بى‌ارزشى‌ها و ظلمات مى‌بينند. بعبارت ديگر ادراک اين معناى ظلمت و کدورت را مى‌کنند، نه اينکه ادراک نکنند. و اصلا ادراک کدورت ندارند. اين مسأله که عبارت است از آن ادراک مصالح راجع به امتثال اوامر پروردگار در آنها به فعليت تامه رسيده است. يعنى در وجود آنها ديگر زمينه شهوتى نيست تا اينکه آنها را جذب کند. نه اينکه آنها اصلا نمى‌دانند مخالفت با پروردگار چه عواقبى دارد، چوب که نيستند، آنها مى‌دانند. نه اينکه آنها اصلا نفهمند اقتراب به پروردگار بواسطه اوامر براى آنها چه برکاتى دارد؟ اگر نفهمند که با پارچ و ليوان فرق نمى‌کنند! پس بنابراين آنچه که مصحح حمل عصمت است، فقط به اختيار بر مى‌گردد. ايا اختيار عمل را دارند يا ندارند؟ لذا يک شخصى ولى وقتى که به مقام ولايت رسيد، اين جنبه تحقق گناه از آنها اصلا بالمره قطع و منقطع مى‌شود، چون مرتبه تحقق مصلحت کلى در آنها به فعليت تامه رسيده است. ديگر اصلا داعى براى گناه معنا ندارد، چون گناه ناشى از لذت شهوت و لذت کدورت است. وقتى که نفس او پاک و مطهر شده به نحوى که زمينه براى کدورت ديگر در او نيست، پس بنابراين عملا امکان يک خلاف که داعيه کدورت و ظلمت باشد در او معنا ندارد.
      چرا يک شخص زنا مى‌کند؟ چون لذت زنا را در کدورت و در ظلمت احساس مى‌کند، لذت زنا را در اين زمينه خلاف مشاهده مى‌کند. چرا يک شخصى دزدى مى‌کند؟ و نمى‌آيد از راه حلال و از طريق حلال، معاش حلال کسب کند؟ چون لذت خلاف را در اين زمينه احساس مى‌کند، اين لذت را احساس مى‌کند و بعد عصيان مى‌کند. لذت کدورت را احساس مى‌کند، چون کدورت براى متکدر. و نور براى مستنير و متنور لذت دارد
      سؤال: پس بايد جهنم هم براى اهل جهنم لذت داشته باشد.
      جواب: جهنم، جنبه سوزش اين لذتى است که الان احساس نمى‌کنند. اينکه الان دارد اين عمل خلاف را انجام مى‌دهد، اين عمل خلاف يک حرکت قصرى است که نه حرکت طبعى. اگر حرکت طبعى بود، جهنم لذت داشت. ولى چون يک حرکت قصرى و ذات او آبى است اين بر ذات خودش پرده انداخته، آن ذات او فرار مى‌کند، ذات او الان دارد مى‌سوزد ولى اين نمى‌فهمد. اين در يک مرحله جلوتر از نفس و ذات از اين کدورت ملتذ مى‌شود ولى ذات او نسبت به اين مى‌سوزد. در عالم قيامت اين حرکت قصرى به حرکت طبعى متبدل مى‌شود. يعنى آن لذتى را که در اين دنيا بواسطه حرکت قصرى احساس مى‌کرده، الان در آن دنيا، آن حرکت طبعى و جهت طبعى او که فرار از اين گناه است،- ذات انسان که گناه را نمى‌پذيرد. ذات انسان رد مى‌کند- ان حرکت طبعى در روز قيامت مى‌آيد بصورت عذاب او را از بين مى‌برد و مى‌سوزاند.
      اگر فرض کنيد بدنبال علم اگر نرويد و بدنبال اين بچه بازيها و گردش برويد، عمرتان را تلف بکنيد، الان يک لذتى را در اين احساس مى‌کنيد. اگر احساس نمى‌کرديد که به دنبال نمى‌رفتيد. اين آدمهاى بيکارى که بجاى اينکه وقتشان را به اين علم بگذرانند به اين مزخرفات و امثال ذلک مى‌گذرانند، لذت احساس مى‌کنند که مى‌گذرانند؛ اگر ناراحت بودند که نمى‌گذراندند؛ کسى که از يک چيزى ناراحت است به دنبالش نمى‌رود. چون خوشش مى‌آيد به دنبال مى‌رود، ولى اين خوش آمدن يک خوش آمدن قصرى است، خوش آمدن طبعى نيست.
      چه موقع آن احساس طبعى پيدا مى‌شود؟ وقتى که بيست سال ديگر از عمرش گذشت و ديگر دماغى و مجالى براى تامل و دراست وتعلّم و تحصيل نبود، آن موقع نگاه مى‌کند مى‌بيند اين رفقيش آمده بواسطه تحصيل و تهذيب و مجاهده به يک مراتبى رسيده و اين بيست سال وقتش را در اين مزخرفات گذرانده، آنجا اين حرکت قصرى تبديل مى‌شود به يک حرکت طبعى، لذا آه از نهادش بر مى‌آيد. آن آه مى‌شود حرکت طبعى. يعنى آن که در وجدان و در سرش مخفى بود و اين پرده روى او انداخته بود و بواسطه اين پرده انداختن به مطالب ديگرى پرداخته بود، الان که زمينه و شرايط قبلى از بين رفته و شرايط جديد پيش آمده، آن حرکت طبعى و موافق با طبع که بسوى کمال و تحصيل و فعليت رفتن هست آن حرکت الان در وجود اين متبلور و ظاهر مى‌شود، مى‌بيند دستش خالى است آنجا،” (يَوْمَ يَجْمَعُکمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِک يَوْمُ التَّغابُنِ)” روز تغابن و روز غبن اين است، احساس غبن اين است که در دنيا يک مجالى به تو داده بودند، آن مجال را استفاده نکردى، آن رفيقت از آن استفاده کرده، حالا دستت از آن مجال کوتاه شده، آن حرکت طبعى در نفست که حرکت بسوى فعليت است آ نجا احساس کم مى‌کند. آنجاست که جهنم براى او ظاهر است. بالاترين سوزندگى براى انسان همين است. همين مواجه شدن با حرکت طبعى در نفس و در وجدان. اينجا تمام اين حرکت‌ها، حرکتهاى قصرى است و بواسطه التذاذات بر خلاف طبع حرکت مى‌کند که البته زمينه اش هست. زمينه را خدا قرار داده، منتهى مى‌گويد: خوب طبق زمينه عمل نکن! اين زمينه را براى رشد قرار داده، والا مانند ملائکه انسان در يک حدى تکافى بود.
      سؤال: قضيه هاروت و ماروت چطور است؟
      جواب: آن تبدّل مى‌شود. در زمينه هاروت و ماروت اصلا تبدل ماهيت شده.
      سؤال: يعنى از ملک بودن خارج شده‌اند
      جواب: بله اصلا تبدل ماهيت شده.
      سؤال: يعنى همين نزولش را عرض مى‌کنم حالا خود اين در چاه بابل بودن را؟
      جواب: بله.
      سؤال: قضايا در همين که نزول کردند از همان موقعيت براى تبدل؟
      جواب: خدا ذات اينها را متبدل کرده، نفس انسانى در آنها قرار داده و يک نفس حيوانى.
      سؤال: خوب همين منشاء تبدّل چه بوده
      جواب: منشا تبدل، منشاء همان عدم ادراک مصالح و مفاسد است، چون به خدا اعتراض کردند.
      سؤال: آن اعتراض چه مى‌شود اين جا؟
      جواب: اعتراض همين است. حالت خودش را مى‌بينيد که در آن حالت گناه معنا ندارد. از آن طرف نگاه به اين بشر مى‌کند، مى‌بيند اين بشر داراى يک حالت عالى است، حتى عالى تر از خودش، نمى تواند بين اين دو تا جمع کند. مى‌بيند اين بشر دارد گناه مى‌کند و حال بشرهم از او عالى تر است. اين گناه نمى‌کند و حالش و فعليتش از او پائين‌تر است. خدا در اينجا براى اينکه حاليش بکند مى‌گويد: آن حالش از تو بالاتر است، در عالم روح بالاتر است، ولى در عالم نفس من يک مقتضياتى در او قرار دادم، به مقتضاى آن مقتضيات، حرکت قصرى او همين گناه است. اين نمى‌فهمد، خدا او را هم در اين قرار مى‌دهد، يعنى همان جهت نفسانى که در انسان است با وجود آن مرتبه اعلايى که از ملک دارد والا او خوب مى‌فهميد ديگر. اگر حالت او را احساس مى‌کرد که او حالتش پايين تر است، خوب ديگر اعتراضى نداشت. مى‌بيند اين بشر از او بالاتر است و در عين حال گناه مى‌کند، اين برايش جاى سؤال مى‌شود.
      سؤال: پس در حقيقت مثل آن قضيه حضرت آدم و اعتراض ملائکه به خداوند است. جواب: بله همين طور است.
      سؤال: پس آن هم ديدند ديگر؟
      جواب: بله آن هم ديدند ديگر، حقيقتش را ديدند. ديدند بالاتر است.
      سؤال: پس همان عنوان حرکت قصرى باز اين خودش مشکل آفرين است. حرکت که قصرى شد، ديگر تکليف و مواخذه و اينها چه مى‌شود؟.
      جواب: يک وقت حرکت، حرکت قصرى و من غير اختيار است. مثل حرکت حجر الى العلم. يک وقت حرکت، حرکت قصرى است ولو با اختيار. حرکت قصرى عبارت است از هر حرکتى که مخالف با طبع باشد. (من غير اختيار او بلااختيار).