اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(3) في أن واجب الوجود إنيته ماهيته

نسخه عربی

جلسه ۱۱۸

5
  •  آخر شما تصور كنید چطور ممكن است یك شیئى كه نور باشد، تبدیل به جسم بشود؟! آخر این چطور مى‌تواند باشد! شاید شما بگوئید كه از تراكم انرژى مادى ممكن است جسم پیدا بشود، همان طورى كه از انفكاك شرائط مادى ممكن است انرژى به وجود بیاید! این بحث در ماده هست؛ ولى صحبت در این است كه نورى كه ما در اینجا تعبیر مى‌آوریم، آن نور مادى نیست، یك نور معنا و مجرد است. این نور معنا و مجرد متبدل به یك امر مادى مى‌شود كه مثلًا وزنش سه كیلو هست ادراك این مطالب و اینكه اگر شخصى توانست به این نكته برسد، ربط بین حادث و قدیم براى او روشن خواهد شود. مسئله بسیط الحقیقه براى او روشن خواهد شد. و مسئله صرف الوجود معناى خودش را پیدا خواهد كرد. و با تصور یك همچنین مسئله‌اى هیچ مشكل فلسفى دیگر براى او باقى نمى ماند. تمام اشكالات فلسفى در باب ماده و طبع و در مقام سلسله علل و معلول و در مقام قوه وفعل و امثال ذلك و همین طور در سایر مباحث عرفان نظرى كه اعیان ثابت و امثال اینها باشد، همه بر این اساس است كه حقیقت تبدل امر معنا و مجرد به امر مادى براى افراد روشن نمى‌شود. لذا در مباحث علیت و معلولیت گیر مى‌كنند، در مباحث اعیان ثابت گیر مى‌كنند، در مباحث قوه و فعل گیر مى‌كنند. بسیارى از آنها در مباحث حقیقت جوهریه و حركت جوهریه گیر مى‌كنند البته اگر كسى این معنا را بداند، به یك معنایى مافوق حركت جوهریه میرسد.

  •  در بحث حركت جوهریه اى انشاء الله این مطلب را مى‌گوئیم كه حركت جوهرى بر چه اساسى هست و این مطالب آیا موافقت مى‌كند با حركت جوهریه یا یك معناى دیگرى هست؟!1

  • والعجب من الخطیب الرازى حیث ذهب الى أنّه لا بد من أحد الا مرین تعجب از فخر رازى است كه ایشان در یك جا قائل شده كه یكى از دو امر باید پیش بیاید در اینجا امّا کون اشتراک الوجود لفظیاً یا اینكه باید اشتراك وجود را لفظى بگیرید كه این نمى‌شود. و وجود حقائق متخالفه بالذات باشد كه این صحیح نیست. لازمه‌اش این است كه تركب در ذات وجود لازم بیاید و وجودكه مافوق ماهیت است، خودش داخل در مقولات شود. اوکون الوجودات متساویه فى اللوازم. یا اینكه وجودات را باید بگویید اگر اشتراك لفظى نیست، پس اشتراك معنوى است و اشتراك معنوى تمام مصادیقش به حد سواء است و صدقش بر همه مصادیق به تواطى است. پس آنچه كه بر وجود لازم مى‌آید و از لوازم وجود است، باید بر همه مصادیق هم صدق كند. و چون در ممكنات وجود زائد بر ماهیت است، پس باید این لازم بر ذات بارى هم صدق كند. چون صدق اشتراك معنوى بر همه موجودات (متوافقه الذات هستند، نه متخالفه الذات. فکأنه لم یفرق بین التساوى فى المفهوم و التساوى فى الحقیقه) ایشان متوجه این خصوصیت نشدند كه بین تساوى در مفهوم و تساوى در حقیقت افتراق است.

    1. سؤال: جوهريه تقريباً از پايين به بالاست، مرحوم از بالا به پايين گفته. جواب: بله، در هر صورت ما چه از پايين به بالا و يا از بالا به پايين نمى‌توانيم يک حقيقتى را به اين واسطه مختلف فرض کنيم يعنى از پايين به بالا بودن موجب اختلاف ماهوى با صعود به نزول نيايد بشود و الا اشکال از همان بالا پيدا مى‌شود. يعنى اين که ما مسئله وجود و عروض وجود بر ماهيات را منافى با اينکه تمام ملحقات وجود و تعينات و تقدّم و تأخر و اينها عين وجود هستند، نمى‌دانيم. اين طور نيست که بيائيم بحث کنيم که از يک دريچه اين وجود عارض بر ماهيت مى‌شود، چون از پايين به بالا بخواهيم نگاه کنيم، از يک دريچه ماهيتى در خارج وجود ندارد و هر چه هست طبق آن چه ايشان مى‌فرمايند يک مسئله عرشى و فرشى و .... هست و اين هر چه هست خود وجود است. حتى تعين و حتى ماده و صورت و تقدم و تأخر و جوهر و عرض و تمام و نقص تمام اينها خودش عين وجود است اگر اينها عين وجود است، پس بنابراين چرا مى‌گوئيم وجود عارض بر ماهيت خواهد شد و زائد بر ماهيت است؟ اگر اينها عين وجود نيست، پس اينها از کجا آمده و زائد بر اين شده؟! اين که شما بيائيد وجود را يک حقيقتى بدانيد که با ناى دو مبنا خود را منطبق بکند، شاهکار مسئله و بزنگاه قضيه در اينجا است. اين معنا است که ما از يک طرف هم حرکت جوهرى را فرض کنيد من باب مثال صحيح بدانيم و از يک طرف اين (کل يوم هو فى شأن را و فى لَبس جديد) را صحيح بدانيم
      آيا حرکت جوهرى ما مى‌تواند با اين قضيه تطبيق بکند يا نکند؟! و به طور کلى برداشت ما از تنزل وجود در قوالب امکانيه و ماديه و تشکلش به اشکالش عباره أخرى يک حرکت جوهريه هست يا آن عبارت (کل يوم هو فى شأن) يا فى لبس جديد است؟! و چه مسئله‌اى موجب مى‌شود که اين تطوّرات و اين کيفيات و عوارض مختلفه به تبع تبدل ذات و ذاتيات، پيدا شود؟! چون تا ذات و ذاتيات تبدل پيدا نکنند، صفات آن ها تبدل پيدا نمى‌کند. تبدل صفات مبتنى بر تبدل ذات و تبدل جوهر در اينجا هست.
      سؤال: تبدل به ذات چه يا غير از همان تنزّل تعبير است اين ديگر حرکت جوهرى معنا نمى‌دهد جواب: حالا مى‌خواهيم ببينيم معنا مى‌دهد يا نمى‌دهد؟! يعنى اين که شما مى‌فرمائيد حرکت جوهريه از پايين به بالا هست، يعنى حرکت در ماده و صورت، اين حرکت معلول است براى يک حرکت ديگرى، اينطور مى‌خواهيد بگوئيد که معلول است در يک حرکت در علت خودش که آن علت موجب تبدل ذات و تبدل جوهر براى اين خواهد شد. منتها چون شما از دريچه کثرت و از دريچه ماده نگاه مى‌کنيد نظرى به آن علت نداريد، حرکت را در خود جوهر و در اعراض داريد مى‌بينيد که همين طور جلو مى‌رود.
      آن شخصى که به وجود در مرحله اعلى دارد نگاه مى‌کند مى‌بيند آن وجود است که دارد تبديل به اين اشکال مى‌شود و و به واسطه تبديل به اين اشکال ما آن صورمختلفه را داريم مى‌بينيم. حالاما آن جوهر را کجا ببريم؟ آن جوهر را در حرکت جوهريه در وجود فرض کنيم که وجود جوهر است، در پايين تصور بکنيم که امر ثابتى ندارد، آيا مى‌توانيم به اين حرکت جوهريه وفق بدهيم يا نه؟! ما يک مبنايى اينجا مى‌آوريم که مافوق حرکت جوهريه در اينجا قرار مى‌گيرد.
      سؤال: منظور روى اين است خود ملاصدرا در کتاب مثبت حرکت جوهرى از اين ديد نگاه کرده، يعنى از ديد قوس صعود نگاه کرده، ولى اگر از ديد قوس نزول نگاه مى‌کرد شايد ديگر قائل به حرکت جوهرى نمى‌شد و اين فقره و اين قسمت هم گمان مى‌کنم که حرفى که در اينجا زده در جاهاى ديگر مراعات کرده چون ديگر نتيجه اين حرف خيلى چيزها را عوض مى‌کند.
      جواب: البته خوب بالاخره مطالبى که به ذهن ايشان مى‌رسيده مختلف بوده، يک نسق واحد نبوده. لذا ما مى‌بينيم مرحوم ملاصدرا با اين اطلاعى که داشته نتوانسته يک مطلب را در همه جا پيش بياورد، در بعضى جاها مثلًا ما مى‌بينيم که اختلاف در مبنا پيدا مى‌کند نه از باب اينکه معروف است که مى‌گويند بر قوم رفتار کرده؛ نه، اصلًا به طور کلى اين حقائق توحيدى حقائقى است که تا ملکه انسان نشود، انسان در موارد مختلف ممکن است که در بعضى از جاها غفلت کند و نتواند آنها را .....
      سؤال: پراکنده مى‌شود
      جواب: پراکنده و مختلف مى‌شود. اين هست
      سؤال: مى‌گوئيم آقا حکايت از حالات خودش مى‌کند
      جواب: حالاتش هست، حالاتش ملکه نشده. البته باز مراتبى در اينجا هست. يعنى با اين حالتش، نه اينکه آخرين مرتبه هست. نه بازدر همين ها مراتبى وجود دارد. بالا و بالاترى هست و العجب
      سؤال: فرموديد که مما تلحقها صحيح است؟! جواب: يعنى همه ملحقات در اين حقيقت راه دارد. عبارت مما تلحقها مى‌توانيم بگوئيم يک عبارت نارسائى در اينجا هست؛ ولى منظور ايشان در اين جا اين است که تمام اين ملحقات همه در حقيقت وجود خوابيده و ذخيره شده و جداى از او نيست.
      سؤال: کيفيّت متشخص شدن شى‌ء مجرد به مادى مى‌شود به آن علم پيدا کرد يا نه؟
      جواب: تنها به وسيله شهود انسان مى‌رسد به يک چيزى که با هم تقارن دارند
      جواب: يک چنين برداشت ابهامى مى‌شود کرد ولى صحبت در اين است که رسيدن به آن اصلًا بدون شهود امکان ندارد، چون در مورد خود همين تصورات هم، انسان بر تصورات خودش نمى‌تواند حاکم باشد. تصورات را زمينه اى براى رسيدن به مجهول مى‌دانند. اما اينکه بر خود نفس تصور هم حاکم باشد، امکان ندارد. پس خود تصورات را چه تعريف مى‌کنيم، مگر اينکه معناى ابهامى را در اينجا بهفميم؛ خود ابهامش را هم خودش نمى‌فهمد دکه به عنوان ابهام چطور خواهد شد؟! رسيدن به اين نکته که بايد اين وجود يک مرتبه و يک حقيقتى باشد که بتواند جميع کثرات خارجيه اعم از طبع و اعم از ماوراى طبع را در وجود خود هضم کند، در ذاتيه خود و در نفس خود هضم کند. رسيدن به اين نکته گير کسى نمى‌آيد. حالا شما به اين نکته رسيديد که وجود بايد يک هم چنين چيزى باشد، حالا آن چطور بر مى‌گردد و يکى يکى اين صور مى‌شود آن ديگر امکان ندارد.
      امر مادى تبدلش به امر مجرد به اين است که شما ماده را با مجرد چگونه تعريف و توجيه مى‌کنيد؟! اين
      سؤال: اين اين را فهميديم امّا خود انسان با عمل خودش شى مجردى را ايجاد مى‌کند.
      جواب، تبدل ماده به مجرد، اين تبدل اثباتش خيلى کار ندارد. ولى در اين باب صحبتى که مى‌کرديم اين بود که همراه با ماده انسان يک حقيقت مجرده حرکت مى‌کند، يعنى وقتى که ماده مى‌خواهد بيايد حرکت و رشد کند، همراه با اين ماده يک روح حيوانى هست، آن روح حيوانى در بستر ماده، آن هم داراى تغيير و تحولاتى مى‌شود.
      سؤال: اين روح حيوانى از کجا پيدا شده؟
      جواب: نطفه
      سؤال: خود نطفه هم که حيوان است.
      جواب: بله سؤال: قبلش کجا بوده؟
      جواب: قبلش در خود روح انسان بوده.
      سؤال: نبات بوده؟
      جواب: روح انسان بوده؛
      جواب: روح انسانى درآن هست. روح انسان. لذا يکى از مسائلى که الان مطرح مى‌کنند و خيلى هم سر و صدا کرده در دنيا، اين است که الان دارند مى‌رسند يا رسيدند به اين که مى‌توانند از يک سلول يک شخص، يک انسان درست کنند. يعنى فرض کنيد که از گوشه اين دستش يک سلوّل را رشد بدهند و اين تبديل بشود به وجود ثانوى و کپى همين شخص. يعنى يک سلول دست کپى آن شخص مى‌شود بدون کم يا زياد شدن کمترين ذرّه حتى يک موى همين شخص. و اين نکته عجيب است. عجيب بودن اين است که نزول روح کلى در يک سلول الان به اين صورت است که اگر اين يک سلول را بازکنيم مى‌شود همين يک روح کلى. همين يک سلول را در يک بستر مناسب قرار بدهند و رشد بدهند، اين مى‌شود يک انسان. چرا شما سراغ نطفه مى‌رويد؟ اين نطفه مجراى عادى اين قضيه است، مجراى عادى، نه اينکه عادى زيرا اين هم از اعجب عجائب است، والا خود نطفه هم يک سلول است. غير از اين نيست. ولى انسان هم که نيست و يکى حرکتى دارد. ولى چطور ممکن است اين که انسان نيست وشعور ندارد، تبديل بشود به يک انسان؟! اين همين است که وقتى اين نطفه در يک ظرف مناسبى قرار مى‌گيرد، اين روحى که در او هست، تبديل مى‌شود. و به واسطه تجردى که پيدا مى‌کند و به واسطه حرکاتى که پيدا مى‌کند متبّدل مى‌شود به روح کلى.
      سؤال: آن تجرد از کجا آمد؟
      جواب: چطورمى شود؟! خودش خودش را در اين بستر مناسب قرار مى‌دهد و در عالم وجود خودش را تکامل و رشد مى‌دهد شما نمى‌دانيد ولى خود او که مى‌دارند. چطور مى‌شود يعنى همين. يعنى فرض کنيد شما يک تخمى در زمين بکاريد اين در بيايد! اين چطور مى‌شود ندارد! اين قدرت در وجودش هست که وقتى که آب به او بخورد و زمين مساعد باشد، استعدادهاى خودش را به فعليت برساند. همين استعدادى که دردانه سيب است، همين در نطفه هم هست.
      سؤال: از وجود يا غير از آن است جواب: روح حيوانى است که قابليت براى انسان شدن را دارد، نه اين که روح حيوانى خر را دارد، روح حيوانى خر البته او قابل براى انسان شدن نيست، اما اين روح حيوانى قابل براى انسان شدن هست. روح حيوانى که در الاغ هست، نطفه اش با الاغ شدن دو تاست. فقط روح حيوانى بسيط است. معلوم نيست آيا اين گاو در مى‌آيد؟ غنم در مى‌آيد؟ نه اينکه معلوم نيست! در مى‌آيد! ولى به اين نمى‌گويند که فرض کنيد حمار يا غنم يا گاو! اين را مى‌گويند يک روح حيوانى. چه بسا که در آن مرحله با روح حيوانى انسانى يکى است. يعنى در مرحله حرکات و بروزات يکى است. فقط يک حرکت دارند و يک شعور، آن هم مى‌رود خودش را به تخمک مى‌رساند. نطفه انسان هم مى‌رود. نه اينکه نطفه انسان چون نطفه انسان است و شعور دارد فرض معادله درجه ٢ حل مى‌کند، نه اين اصلًا شعورش به اين مقدار است که برود خودش را به تخمک برساند. اين مقدار و بيش از اين شعور ندارد. نطفه الاغ و گوسفند هم همين است، فقط در رفتن و رسيدن به تخمک، اين مقدار شعور دارد. و چيزهاى ديگرى که ما نمى‌دانيم؛ ما نمى‌گوئيم. اين مقدار فقط و بيائيم در کار خدا. نه، ممکن است خيلى مسائل باشد که ما نفهميم. ممکن است در خود همين ها يک عواملى از شعور و ادراک باشد که ما ادراک نکنيم اين مقدار که ما الان مى‌بينيم، اين است که از اين نقطه نظر به اين روح حيوانى مى گويند چون حرکت و رشد دارد و مى‌تواند توالد کند، اين سه آثارى که براى روح حيوانى مى‌شمرند و بوعلى در شفا مى گويد اين را ........
      چون نطفه انسان از اول خصوصيت و شاکله و خلاصه فلشش به طرف انسانيت بوده، آن فلشش از اول به طرف غنميت بوده، اين هم به طرف بقريت، اول قضيه هر سه باهم مسابقه مى‌گذارند! در يک شب اين سه تا شروع مى‌کنند به حرکت کردن. در وهله اول همه با هم حيوانند. آن به طرف تخمک مى‌رود، اين دو هم به طرف تخمک مى‌روند به طرف جلو حرکت مى‌کنند. شما مى‌بينيد اين قضيه دارد عوض مى‌شود. اگر يک دوربينى ويک عکسى باشد، شما مى‌بينيد به قدرت خدا اين به يک طرف مى‌رود، آن به يک طرف مى‌رود. هر کدام دارند به يک طرف متفاوت مى روند. بعد از چهار ماه مى‌بينيد اين يک صورتى دارد، اگر يک عکسى از آنها بردارند، هر کدام داراى يک خصوصيت است، و اصلًا يک شکل ديگرى پيدا کرده است. هر کدام به مقتضاى استعدادى که به واسطه ماده و صورتى که در آنها هست به طرف اهداف خودشان حرکت مى‌کنند. بعد به آن مرحله تکامل روحى که بعد از چهار ماه براى انسان و بعد از چند ماه براى بقر سر و براى غنم است، مى‌رسند. به آن مرحله اى که به آنجا رسيدند مى‌گويم (هذا غنم، هذا بقر، هذا انسان) به آنجا که رسيدند، به آن مى‌گويند انسان.
      پس بنابراين ازابتدا آن جهت روحى در انها حرکت مى‌کند و جلو مى‌آيد. همين قضيه در مورد يک سلول هم ممکن است باشد. يعنى يک سلول را بر دارند و در شرائط مساعد آب و تغذيه و ساير موادى که لازم براى اين سلول است برسانند کم کم اين سلول بزرگ مى‌شود، بزرگ مى‌شود و تبديل به يک جنين مى‌شود اصلًا. تبديل مى‌شود به يک بچه اى که خوب اين بچه را رشدش مى‌دهند. يک انسان مى‌شود که الان هم صحبت در اين است. و اصلًا مسئله فقهى الان مطرح است. حتى شنيديم جناب رئيس جمهور امريکا در جواب اينکه فتوى داده اند به اينکه حرام است. اين نمى‌شود، اين تصرف در کار خداست و اشکال کرده‌اند، ايشان گفته‌اند که اشکال ندارد و گفتند تصرف در کار خداست. ايشان گفتند آقا چه اشکالى دارد! مگر شما اصلًا سه قلو نداريد در دنيا؟! مگر چهار قلو نداريم؟! اينها عين همديگر هستند. چه اشکال دارد؟ گفتند نمى‌شود که دو نفر با هم يکجا راه بروند، يکى در آن اين خيابان راه برود. و يکى توى خيابان راه برود خوب فرض مى‌کنيم يکى از سه قلوها در اين خيابان، آن ديگرى در ان خيابان، چه اشکال دارد؟! خوب اين هم همينطور است، و ظاهراً حق با ايشان است. با تمام مسائلى که ما با امريکا داريم ولى در عين حال از ابن نقطه نظر اشکالى ندارد. چه اشکالى دارد که فرض کنيم نطفه يک شخصى را بگيرند و بعد اين را به ده قسمت تبديل بکنند ده تا بچه يک شکل در بيايد. مهم نيست. همانطور که در شکم مادر خودش تقسيم مى‌شود حالا در خارج اين کار را بکنند. خلاصه از نظر فقهى ما نمى‌توانيم رد کنيم. سؤال: تا اينها بروند برسند به اين نکته که ما مادى جداى از امر مجرد نداريم
      جواب: همينطور هم رسيدند بندگان خدا بله
      سؤال به اينها به امر ماده صرف نگاه نمى‌کنند
      جواب: اين حرفها مال سابق بوده حالا بر انداخته شده، الان ديگر فلسفه حاکم بر غرب تجرد و روح و ف اين حرفها را قبول کرده ولى اسامى مختلفى برايش مى‌گذارد.
      سؤال: حالا سؤال من از شما اين که حرکت مادى چگونه دوباره مجرد مى‌شود؟
      جواب: اين از جمادى مُردم معنياش همين است، يعنى آن چيزى که در من به صورت جماد بود و جماد مى‌پنداشتم اين تبدل پيدا کرد.
      سؤال: همراه با همان روح کلى؟
      جواب: همراه با آن.
      سؤال: اين شخصى که کپى مى‌شود هر دو نفر تحت يک روح قرار مى‌گيرند؟
      جواب: نه، دو تا جدا مى‌شوند و ربطى به هم ندارند.
      سؤال:
      جواب قيافه شان مثل هم هست، مثل دو قلوها،
      سؤال: پس چرا قيافه انسان مثل هم
      جواب: خوب به خاطر اينکه از همين گرفته مى‌شود و بدون خلط با چيز ديگرى است.
      سؤال نه خود نطفه مرد، ممکن است که يک پدر پنج تا فرزند داشته باشد و پنج تا شکل اين نمى‌شود. اينطورى بشود مثلًا ذرات وجودى انها هم به پنج تا شکل جواب خوب مى‌گويم
      سؤال: خوب مى‌گويند تمام قيافه هاى آبا واجداد در همين ذرات است. جواب اينجا در اختلاط با زن و اينها هست. در اينجا بدون زن است. ظاهراً اينطور مى‌گويند اخيراً گزارشش آمده ولى هنوز امتحان نشده. ولى گفتند که مى‌توانند. لعلّ ممکن است که عين او هم نشود،
      سؤال از يک اعضاء طرف، از يک حرکت جزيى طرف يا از يک جزئى از اجزاء بدن، هر چه باشد مى‌توانند تمام وجود انسان را بسازند.
      جواب: بله آن که هست، بله ان خصوصياتش اصلًا خود تن صدا، تن صداى هر شخصى در دنيا منحصر به او است. از اين باب مى‌توانند خيلى کارها بکنند.
      سؤال: مى‌گويند عکس ابن سينا را هم همينطور کشيده‌اند. يک جزئى از بدنش را از قبر در آوردند و عکسش را کشيدند که ابن سينا درست کنند. عکسى از او نداشند.
      جواب: همين عکسى که از او متداول است!
      سؤال: بله اينطور من شنيدم.
      سؤال: در غرب مثل اينکه اختلاف هست. اروپا الان قبول کرده، ولى آمريکا مثل اينکه مشکل دارد.
      جواب بله در شرعيتش هنوز آنها
      سؤال از آنطرف تحديد نفس مى‌کنند، از اينطرف مى‌خواهند زياد کنند.
      جواب: خيلى اين قضيه عجيب است. انوقت کسانى که بچه دار نمى‌شوند، اينها به اين وسيله بچه دار مى‌شوند. نياز به نطفه ندارد! جون بچه اش است. سلول اين را گرفته‌اند. يا مثلًا يک زنى بچه دار نمى‌شود؛ شوهرش اين از خود زن مى‌گيرند.
      سؤال: ديگر زن گرفتن نياز نيست.
      جواب: بله ديگر آدم چند تا بچه اينطور درست مى‌کند. ديگر گرفتارى و دردسرهاى چيزهاى ديگر را ندارد. قضيه جالب اينجاست که در اين گزارش قضيه حضرت مريم و حضرت عيسى الان دارد با اين مسئله توجيه مى‌شود.
      سؤال: حل مى‌شود
      جواب: بله
      سؤال: اعجاز آن هم زيرش زده مى‌شود جواب: نه زيرش زده مى‌شود بلکه تثبيت مى‌شود. يهود قبول ندارند، يهود طهارت و معجزه مريم را قبول ندارند.
      سؤال همين آيه است؟
      جواب: بله يهود بهتان زده‌اند
      سؤال: به اين مى‌گويند شخصى بوده.
      جواب: چرا داره يک کسى را نميدانم مى‌گويند چى چى آيه اش آيه است
      سؤال: شايد همان آيه اى است که جبرائيل آمد تفخى کرد. همان که آقاى نورى معنا مى‌کرد
      جواب: نه مى‌گويند اصلًا شخصى با اين فجور کرد. بله اصلًا صريحاً به حضرت مريم نسبت زنا ميدهند. اصلًا اسلام اختلافش با يهود اين است. يهود مى‌گويند شما حضرت عيسى را ولد زنا نميدانيد، ما ميدانيم. شما دست از اين اختلاف برداريد، ما مسلمان مى‌شويم. اسلام مى‌گويد، يعنى در زمان پيغمبر اين را مى‌گفتند. ولى اينها مى‌گفتند که خوب حق را که نمى‌توانيم بپوشانيم، حضرت مسيح اينطور. شما مسلمان نشويد، خوب نشويد. اين طاهره و مطهره بوده.
      سؤال: اختلافى که يهود با نصارى دارند.
      جواب: بخاطر بد بودن، يعنى اصلًا بخاطر همين قضيه با نصارى اختلاف دارند و مى‌گويند که ما حضرت مسيح را ولد زنا ميدانيم.
      سؤال: در حيوانات اين کار را کرده اند گوسفند را انجام داده اند.
      جواب يعنى اشخاص را مثل همديگر درست کنند؟
      سؤال: بله
      جواب مثل همديگر درست کنند.
      سؤال: اخيراً پنتاکون بحثش اين بود که روى اين زمينه کار مى‌کند.
      از افراد قبلشان
      سؤال: چرا تحت اشراف يک روح نباشد؟! يک شخصى که مى‌گويند روح همان بايد باشد جواب: نه روح ان همان روحى که مثل اينکه در نطفه است خودش مى‌آيد براى خودش را و يک چيز جدا مى‌شود و زندگى جدا و استقلال پيدا مى‌کند
      سؤال: روح يک امر سعى است؟
      جواب: اين روحى که الان در اين هست، اين روح مال اين سلول است. اين سلول داراى يک روح است. اين يک روحى که در يک سلول است خودش شروع مى‌کند به رشد کردن و ديگر به روح ان بالا کار ندارد اين جدا شده.
      جواب: بله،
      سؤال تمام روح هائى که در تک تک سلولها هست، مگر تحت يک روح کلى نيست؟
      جواب: خوب اين تا وقتى که جدا نشده؛ وقتى جدا بشود اين خودش شروع مى‌کند يک سير حيوانى را شروع کردن. در واقع وقتى آن سلول حرکت مى کند الان سير حيوانى دارد، تمام گلبولهاى قرمز خون ما اينها مگر حرکت ندارند؟ اينها مگر تحرک ندارند؟ سفيدش مگر تحرک ندار؟ اينکه الان گلبولهاى سفيد مى‌آيد با امراض مى‌جنگد اينها مگر تحرک ندارند؟! کسى اينها را مجبور کرده يا اينکه خودشان دارند مش و آن ميکرب را مى‌زنند و بيرون مى‌کنند؟! پس خودش الان يک روح دارد. روحى که اين دارد آيا اين يک انسان است؟ نيست، اين روحش روح حيوانى است که تحت اشراف روح انسان است. آن روح انسانى بر اين روحهاى حيوانى حکم ميراند. اين کار را بکن، اين کار را نکن. حالا اگر شما آمديد اين روح حيوانى را از تحت روح انسانى جدا کردى انوقت اين شروع مى‌کند براى خودش حرکت کردن، راه مى‌افتد مى‌رود بالا، و مى‌شود انسان.
      سؤال: مثل قلمه زدن ديگر
      جواب: بله
      سؤال: توى منطقه پايشان قطع ميشد خود طرف حساس پا مى‌کرد. يک بنده خدا مى‌گفت پايش از زانو قطع شده بود، مى‌گفت مثلًا کف پايم مى‌خارد. احساس مى‌کرد کف پايش مى‌خارد. بعد از انطرف هم جزئى از بدن که قطع مى‌شود، يک تحرکاتى انجام ميدهد. اينجا الان آن يک روح جدا براى خود پيدا مى‌کند. مطلب اينجاست که اين دوباره چطور پاى خودش را احساس مى‌کند؟
      جواب: اين هنوز ارتباطش قطع نشده با آن، آن روح حيوانى در او باعث حرکت مى‌شود. مگر اينکه از حرکت بيفتد يعنى ديگر شرائط از بين برود. خود آن روح حيوانى از بين برود. آنوقت چون هنوز ارتباط آن روح حيوانى وجود دارد، چون آن روح حيوانى هست، اين شخص بين خودش و او يک چنين چيزى را احساس مى‌کند.
      سؤال: عبارت از بين برود چيست؟
      جواب: يعنى جدا بشود از بدن، بين او و بين ماده انقطاع پيدا بشود، مرگ پيدا بشود، نه مرگ انسانى، مرگ حيوانى.
      سؤال: آنوقت اگر اين مرگ ايجاد شد مى‌تواند از اين سلول انسان بسازند
      جواب: نه، فقط بايد زنده باشد. لذا در اين يک قضيه اش مانده اند. مى‌گويند حتما بايد زنده باشد، يعنى الان اينها ميدانند که از ماده نمى‌توانند مجرد بيرون بياورند. اين را ميدانند که از ماده مجرد در نمى‌آيد، حتما بايد زنده باشد يعنى فقط در مسئله حيات اينها مانده‌اند، اما از نقطه نظر ماده ميگويند ماده را مى‌توانيم گسترش بدهيم.
      سؤال قطعا بايد قائل به امر تجردى شده باشند
      جواب: بله مسائل همين علوم زيست شناسى به جهات خيلى عجيبى دارند مى‌رسند. مسله کروموزومها و اينها خيلى عجيب است.