اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(3) في أن واجب الوجود إنيته ماهيته

نسخه عربی

جلسه ۱۱۸

2
  •  پس بنابراین در ماهیات است كه عروض كلیت و جزئیت بر آنها صادق است اما اگر شما یك حقیقت واحد داشته باشید كه آن حقیقت واحد فقط یك جنبه سعى دارد و تركبّى در ذات اونیست و بسیط است و لذا ثانى براى او فرض نمى‌شود، همان طورى كه بر این، طبیعت كلیه نوعیه یا جنسیه یا فصلیه اطلاق نمى‌شود همین طور بر آن، طبیعت جزئیه هم اطلاق نخواهد شد؛ به جهت این كه جزئى همیشه در قبال كلى مصداق پیدا مى‌كند. اگر یك شى فقط واحد باشد و ثانى نداشته باشد به او جزئى گفته نمى‌شود.1

  • (اذ الکلیه و الجزئیه من عوارض الماهیات الإمکانیه و الوجود کما مرّ لا یکون کلیا و لا جزئیا و انّما له التعین بنفس هویتها العییه) براى وجود تعین به خود هویت عینیه هست. تعین خود ش پیدا مى‌كند، نه اینكه از جاى دیگر برایش تعین مى‌آید. یعنى خود هویت عینیه خارجیه براى انضمام احتیاج به فاعل ندارد کما لا یحتاج فى موجودیته الى وجود آخر همچنان كه در خود اصل وجودش نیاز به وجود دیگرى ندارد، در موجودیتش نیاز به یك وجودى ندارد. در مورد ماهیات در موجودیتش نیاز به وجود دارند، تا وجود نیاید و عارض بر ماهیت نباشد، ماهیتى در خارج نیست. پس ماهیت در وجود نیاز به یك وجود خارج دارد. لذا ما حمل وجود بر ماهیت را بالعرض مى‌دانیم. حمل وجود را بر وجود ماهیت بالذات مى‌دانیم نه بر خود ماهیت. در ماهیت مى‌شود ثانیاً وبالعرض، اما خود این وجود، در موجودیتش نیاز به وجود ندارد، و در تعینش هم نیاز به تعین دیگر ندارد.

  •  یعنى هم در مقام بساطت در آن هویت بسیطه خودش نیاز به فاعل ندارد، چون خودش فاعل است. و همینطور در تشخص خارجى كه مى‌خواهد ظهور بدهد به خودش باز نیاز به معین و به فاعل ندارد، چون خودش متعین به ذات است. پس هم خودش در اصل حقیقتش ....

    1. سؤال: يعنى بحث کليت؟
      جواب: بله يعنى در ماهيت کليت درآن هست منتها بالحاظ خارج که چون در خارج تحقق دارد قابل صدق بر کثيرين نيست. همين را شما در ذهن بياوريد آن قابل صدق بر کثيرين است. شما همين طبيعت زيد را که در خارج صادق بر کثيرين نيست، اين طبيعت زيد را اگر در ذهن بياوريد، هزار تا از اين زيد در ذهنتان مى‌توانيد تصور بکنيد. پس آن چه که در خارج موجب عدم سريان اين حکم يا اين وصف يا اين عنوان يا ذات بر کثيرين است، آن تحقّق خارجى اين حقيقت است، اما خود آن طبيعتى که حاکم بر اين عنوان هست، آن به لحاظ کليت خودش قابل صدق بر همه خواهد بود.
      عنقا اگر در خارج تصور بشود يک فرد بيشتر نيست، ولى نه اين است که براى او ثانى نتوان تصور کرد؛ ثانى مى‌توان تصور کرد ولى وجود ندارد. اين از اين باب جزئى است. چرا؟ چون از اين باب در تحت يک طبيعت کليه‌اى که يک چنين طيرى با يک چنين خصوصياتى و با يک چنين آثارى، مى‌شود کلى. کلى نوعيه همين است. حالا در خارج چه يک فرد داشته باشد، چه ده ميليون از آن فرد داشته باشد، آن تأثير ندارد.
      صحبت در اين است که ما بتوانيم براى اين طبيعت براى شى خارج يک طبيعت کليه‌اى که قابل صدق بر افراد متعددى است تصور کنيم. خوب وقتى که اينطور باشد بنابراين خود اين فرد جزئى داخل در تحت آن طبيعت کلى مى‌شود. شمس يک حقيقت منور منير و غير مستيز و داراى حرارت و اين جرم و داراى اين خصوصيت است. اين شمس يک جزئى است، چون قابل صدق بر کثيرين نيست و بخاطر اينکه اين شمس يک هويت مخصوص به خودش را دارد. يک جرم مخصوص به خودش را دارد. طول و عرض و قطر و محيط و حجم و گرما و درجه و ميزان حرارت و همه اينها را من حيث المجموع حساب کنيد اين يک شخص خارجى است، اگر هزار تا هم مانند اين باشد در ساير موارد ديگر، باز اين قابل صدق بر کثيرين نيست. اين مال خودش است، يعنى اين هويتى که دارد، اين هويت اختصاص به خودش دارد، مثل اين هويت که شما داريد. الان هويتى که هر کدام از افراد ما دارند، اين هويت ما قابل صدق بر افراد ديگر که نيست، مال خودمان است. اين خصوصيت مال من، اين خصوصيت مال ايشان و خصوصيت هر شخص مال خودش است. ولى صحبت در اين است که اين داخل در تحت يک طبيعتى است که آن طبيعت بر همه افراد صدق مى‌کند. آن طبيعت هم بر من و هم بر همه افراد يکى يکى يکى بر همه اينها صادق است. شمس هم همينطور است، بقيه اشياء هم همينطور هستند. الا اينکه اينها چون صدق مى‌کنند از اين لحاظ است که اين داراى ماده و صورتى است که اگر اين ماده و صورت را ما به تحليل عقلى ببريم، همان جنس و فصل است و چون جنس و فصل است پس بنابراين يک طبيعت مرکبه اى در ذات اوست.
      اما اگر ما يک شيئى را داشته باشيم که آن شى‌ء در خارج براى آن نتوان ثانى تصور کرد و اصلا در ذاتش ترکبى وجود ندارد و بساطت محض است، اين که بسيط است وترکبّى در ذات او نيست پس معلوم مى‌شود که ماهيت ندارد. و اين که بسيط است معلوم مى‌شود که ثانى ندارد.
      بنابراين اين شى‌ء شيئى است که از اين طرف ماهيت ندارد که داخل در تحت ماهيت باشد؛ وقتى که ماهيت نداشت پس جزئى نيست. و چون ماهيت ندارد پس بنابراين از مقوله ماهيت نيست، پس اين چه خواهد بود؟ اين وجود خواهد بود. حالا اين وجود ظهورات مختلفى ممکن است داشته باشد. نه اينکه افراد مختلفه الحقائق ممکنى است داشته باشد، مثل طبيعت جنسيه نيست؛ مثل اينکه يک فرضش جناب الاغ است، يک فرضش جناب بقر است، يک فرضش جناب غنم است. اين افراد مختلفه الحقائقى دارد، حقائق نوعيه. اما وجود افراد مختلفه الحقائق ندارد، تمام افراد آنها متفقه الحقائق هستند. حقيقتشان همان حقيقت وجود است. يعنى وقتى داخل آنها را بشکافيم و باز کنيم، مى‌بينيم حقيقت اينها همان حقيقت وجود مفهوم بسيط است و چون آن مفهوم بسيط است، پس تمام حقائق اينها بسيط خواهد بود. يعنى تمام اينها مظهريت يک امر بسيط خواهد بود. از يک طرف خودشان به لحاظ تشخصى که دارند قابل صدق بر کثيرين نيستند؛ از يک طرف به لحاظ اين که حقيقت و هويت اين‌ها چيزى غير از وجود نيست، مختلفه الحقائق نيستند. از اين باب اين وجود يک امر واحد است که در مقوله نمى‌گنجد که قابل صدق بر کثيرين و مختلفه الحقائق باشد. نه در مقولات ذاتى و نه در مقولات عرضى. لذا به اين مى‌گويند: کلى سعى نه کلى طبيعى و کلى ماهوى. کلى سعى بر اين اطلاق مى‌شود.