اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(3) في أن واجب الوجود إنيته ماهيته

نسخه عربی

جلسه ۱۱۷

9
  • تطبیق متن

  • ولعلک تقول إن الوجود طبیعة نوعیه شاید از مطالبى كه تا بحال براى شما بیان كردیم كه وجود یك حقیقت واحده‌اى است كه این مفهوم حكایت از آن حقیقت واحده مى‌كند و داراى مراتب است، شاید شما این طور تصور كنید كه پس بنابراین منظور ما این است كه وجود یك طبیعت نوعیه است، همان طورى كه نوع داراى اصنافى است، وجود هم داراى اصناف ولى یك طبیعت بر همه آن ها صادق است، لما بینتم اینطور گفتید من کونه مفهوماً واحدا كه مفهوم واحد مشترك بین كل است و الطبیعة لا تختلف لوازمها لوازم طبیعت كه مختلف نمى‌شود. وقتى یك طبیعت داراى یك لوازمى بود، آن لوازم در تمام مصادیق هم باید وجود داشته باشد، بل یجب لکل فرد ما یحب للآخر واجب براى هر فردى است آن كه واجب است براى دیگران لامتناع تخلف المقتضى عن المقتضى مقتضا از مقتضى نمى‌تواند تخلف كند. اگر یك وصفى به ذات طبیعیت عارض شود آن وصف در همه آن مصادیق طبیعت هم عارض خواهد شد فالوجود ان اقتضى العروض أو اللاعروض وجود اگر اقتضاى عروض مى‌كند یا اقتضاى لاعروض مى‌كند لم یختلف ذلك فى الواجب و الممكن در واجب و ممكن نباید اختلاف پیدا بكند در حالتى كه محالیت لازم مى‌آید. اگر اقتضاى عروض بكند مطلوب ما همین است، اگر اقتضاى لا عروض بكند پس در مورد ممكن باید بگوئید كه وجود اقتضاى لا عروض مى‌كند، پس باید بگوئیم ماهیات نباید موجود بشوند. چون اقتضاى لا عروض مى‌كند یعنى وجود عارض بر ماهیت نمى‌شود، نمى‌تواند بشود.1

  • والجواب فى المشهور منع کونه طبیعة نوعیه متواطیة آن كه مشهور جواب دادند مى‌گویند این تواطى را ما قبول نداریم، ما قائل به تشكیك هستم، و مجرّد اتحاد مفهوم ایجاب نمى‌كند این را. این كه یك مفهومى واحد باشد بر همه مصادیق صدق بكند ایجاب نمى‌كند كه حالا این كلى متواطى و طبیعت نوعى باشد. الجواز أن یصدق مفهوم واحد على اشیاء متخالفة الحقایق یعنى چه مى‌شود شما یك مفهوم واحدى را بر اشیاء متفاوتى حمل كنید مثل مفهوم شیئیت فیجوز ان یکون الوجودات الخاصة المتخالفة الحقیقة پس جایز است كه وجودات خاصه حقائق مختلفى داشته باشند. براى واجب آنقدر وجودش واجب و بالا است كه ذات ندارد كه این بر او عارض بشود، یعنى ذات او عین وجود اوست. حقائق دیگر مانند ما، ما داراى ماهیت هستیم چه اشكالى دارد بر حقائق مختلف یك امر واحدى كه صدق بكند فیجب للوجود الواجب وجود براى واجب واجب باشد و براى غیرش مقارن باشد فیجب للوجود الواجب براى وجود واجب واجب است تجرد از عروض را، و براى غیر واجب مقارنه با عروض را كه همان ماهیت باشد مع اشتراک الکل فى صدق مفهوم الوجود المطلق علیها با اینكه همه در صدق مفهوم وجود مطلق شریك هستند سواء كانت مقولیته علیها بالتواطؤ حالا مى‌خواهد مقولیت وجود صدق مفهوم بر همه این كل به تواطؤ باشد مانند ماهیت براى ماهیات و تشخص براى تشخصات، یا به تشكیك باشد مثل نورى كه صدق مى‌كند بر نور شمس و بر غیرش، مع أن نورها یقتضى إبصار الأعشى با این كه نور شمس اقتضا مى‌كند، چون مراتب تشكیك است اقتضا مى‌كند، ابصار اعشاء را، مثل آن كه شب كور است، شب ببیند بخلاف سایر انوار مثل نجوم و كواكب اقتضا نمى‌كند با این كه نور بر همه آن ها صادق است فلا یلزم من کون الوجود مفهوماً واحدا مشترکاً بین الوجودات کونه طبیعة نوعیة لازم نمى‌آید از این كه وجود كه یك مفهوم واحد و مشترك بین وجودات هست یك طبیعت نوعیه باشد و صدقش بر مصادیقش به تواطى باشد والوجودات الخاصه وجودات خاصه هم افراد متوافقة الحقیقة باشند و اللوازم لا تفاوت فیها لوازم هم در آن تفاوتى نباشد.

    1. سؤال: عروض وجود خارجى نيست. چرا جواب از اينجا نيامد چون که عروض وجود خارجى نيست.
      جواب: پس چيست؟
      سؤال: در خارج ما ماهيتى نداريم که وجود عارض آن بشود.
      جواب: بالاخره در مقام تقرر ماهيت هست يا نه؟
      سؤال: همين در مقام.
      جواب: نه ماهيت خارجى.
      سؤال: مقام تقرر مال ذهن است، در خارج که مقام تقرّر ما نداريم.
      جواب: اين کيفيت وجود را به او تقرّر مى‌گوئيم، حدود ماهوى مى‌گوئيم.
      سؤال: عروض معنا نميدهد وقتى ما براى عروض کيفيت قائل شويم، در آن محدوده ديگر عروضى معنا نمى‌دهد، عروض بر ميگردد به مساله ذهنى، يعنى انتزاع انسان از آن.
      جواب: نه، شما اشتباه نکنيد. منظور ما از اين عروض اين نيست که قبلًا بايد اين عروض يک معروضى داشته باشد.
      سؤال: ايشان از آنجا دارد استفاده مى‌کند.
      جواب: نه.
      سؤال: عروض و لا عروض مال اختلاف ماهيت است يعنى ذات با وجود است، در آنجا انتزاع مى‌کند.
      جواب: نه ما مى‌خواهيم اين را بگوئيم، نه اينها اين حرف را نمى‌زنند. اينها که قائل به اصالت وجود هستند، اين حرف را نمى‌زنند. اينها مى‌گويند بالاخره اين وجود بسيط هست يا بسيط نيست، اين بساطت مى‌خواهد به شکل بيايد يا نمى‌بايد. پس ما بخواهيم بگوييم آن تشکلى که بعد ميخواهد پيدا کند يعنى اين وجودى که الآن مجرد و بسيط هست مى‌خواهد تشکل پيدا بکند، ما اسم اين را عروض مى‌گذاريم. اگر اين تشکلش که ذات است، تعبير به ذات مى‌آوريم، مى‌خواهد خودش را به اين شکل در بياورد، يا اقتضاء اين نحوه را مى‌کند. اگر اقتضا مى‌کند پس بنابراين شما بين ذات و بين وجود قائل به انفکاک شديد يعنى اين وجود اقتضاى عروض را مى‌کند. وقتى هم اقتضاى عروض را کرد، پس بنابراين دو تا است: ما يک ذات داريم و يک آنچه که عارض بر آن مى‌شود که همان حقيقتش باشد. عيب ندارد همان حقيقتش است، ولى بالاخره دو تا هستند. همين که شما مى‌گوئيد عارض و معروض، دو تا کرديد و همين کفايت مى‌کند براى اينکه براى وجود حق قائل به انفکاک بين ذات و وجود بشويد.
      اگر اقتضاى عروض نمى‌کند پس وجود به شکل در نمى‌آيد، چه در مورد واجب، چه در مورد ممکن. و اين هم محال است، اگر اقتضاى هيچ کدام نمى‌کند که
      احتياج به علت ثالثه داريم که اين هم محاليت در واجب لازم دارد.