جلسه ۱۱۷
3به عبارت دیگر وجود خارج از ذات ماهیت وتذوّت ماهیت است، نه اینكه داخل در ذات ماهیت است. خوب این خلاف در خلق و در ممكن لازم مىآید.
یا اینكه این ماهیت هیچ كدام از این دو تا را اقتضاء نمىكند. نه وجود اقتضاء عروض مىكند نه وجود اقتضاء لا عروض مىكند وجود هم مثل جناب ماهیت تشریف دارند. همانطور كه در ماهیت گفته شد كه ماهیت به نسبت به وجود و عدم لا اقتضاء هستند و ما مىآییم كلاه وجود یا كلاه عدم را سر ماهیت مىگذاریم، جناب وجود هم همینطورند. مىگویند چطور ایشان لا اقتضاء باشند و ما مقتضى باشیم!؟ اینطور نمىشود. ما هم لا اقتضاء هستیم به نسبت به عروض و نسبت به لا عروض.
پس بنابراین این ماهیاتى كه در خارج به وجود مىآیند، این ماهیات از كجا بوجود آمدند؟ یك علت ثالثه مىخواهد كه آن علت ثالثه بیاید این ماهیت كه مىگویند من لا اقتضاء هستم، جناب وجود هم كه مىگوید من مثل ماهیت لا اقتضاء هستم، آن علت ثالثه بیایند و از مزج بین دو لا اقتضاء یك اقتضاء كه اسمش موجود است در بیاورند كه احتیاج به علت ...
این اشكالى بود كه مطرح شد و روى این اشكال هم فخر رازى خیلى تاكید دارد. جوابى را كه در مشهور مىدهند، با آن جوابى كه مرحوم آخوند مىفرمایند تفاوت دارد. گرچه به عبارت دیگر هر دو به یك نتیجه مىرسند، اما از نقطه نظر فنى ایشان برآن جواب مشهور اعتراض دارند. جواب مشهور این است كه چه كسى گفته كه وجود یك حقیقیت متواطى و كلى طبیعى منطقى متواطى متساوى الصدق بر همه مصادیق و همه افراد خارجى است؟ چه كسى اینطور حرف زده؟ حكما مىگویند كه وجود عبارتست از یك حقیقت مشكّك و این یك حقیقت مشكك داراى یك مفهومى است كه آن مفهوم خودش واحد است، اما مصادیق خارجى او بنابر تشكیك تفاوت پیدا مىكند. پس بطور كلى مفهوم وجود از دایره كلیات طبیعى منطقى خارج مىشود. و اشكال ندارد بر این كه یك مفهوم واحد بر حقایق مختلفهاى صدق بكند، اشكال ندارد.

