جلسه ۱۱۶
1بسم الله الرحمن الرحیم
تطبیق متن
وامّا الادراک المرکب سواء کان على وجه الکشف و الشهود، کما یختص بخلص الأولیاء و العرفاء او بالعلم الاستدلالى، ادراك مركب، چه آن ادراك بواسطه (حضور الاشیاء عند المدرك) باشد، بنابر ادراك مقام تشریح و مقام شهودى مدرك خود را در آن مدرَك بالذات حاضر مىبیند، و با مدرَك بالعرض قرین مشاهده مىكند. مقام كشف و شهود اینطور است، و این اختصاص به اولیاء و عرفا دارد. وچه بواسطه علم استدلالى به حق و به ذات حق همانطور كه براى عقلا و متفكرین در صفات و آثار جمالى است و جلالى و (فهو لیس مما هو حاصل الجمیع) این حاصل براى همه نیست
(و هو مناط التکلیف و الرسالة) میزان براى تكلیف هم همین علم مركب است. چون در علم بسیط عرض شد همه واجد آن علم بسیط هستند. حتى اطفال و مجانین هم واجد آن علم بسیط هستند. و نیز حیوانات و جمادات و همه آن علم بسیط را دارند. پس معیار براى تكلیف، علم به حق و به صفات حق و به اوامر و نواهى حق است و همین طور مناط براى رسالت هم همین است. چون اگر تكلیفى نباشد رسالت هم دیگر معنا ندارد. پیامبران براى بچه ها نیامدهاند، براى مكلفین آمدهاند.1
المراتب بین الناس هم همینطور است، بخلاف النحو الاول فانه لا یتطرق الیه الخطاء و الجهالة به خلاف قسم اول كه خطا و جهاالت در آن راه ندارد. به جهت اینكه این علم، علم تكوینى است و در همه اشیاء وجود دارد.
دانش حق ذوات را فطرى است دانش دانش است كان فكرى است
(فإذن قد انکشف أن مدرکات الخمس که مدرکات سائر القوى الادراکیه) این طور روشن شد كه مدركات خمس مانند مدركات ظاهر حسّى ما و مانند سایر مدركات قواى فكریه مثل خیالیه، یا مثل عقلانیه مظاهر هویت الهیهاى هستند كه هى المحبوب الاول. یعنى وقتى كه شما با قوه عقلتان یك معنایى را. فرد دارد این لیوان را لمس و مسح مىكند. وقتیكه شما دارید با چشم خودتان یك منظرهاى را مىبینید، مدرك اوست كه با بصر مادى دارد این منظرهاى را مىبیند، تمام مدرَكات خمس هم در ناحیه مدرَك بالعرض و هم در ناحیه مدرَك بالذات و هم در ناحیه مدرٍك در هر سه مرحله، چه مرحله مدرك بالعرض خارجى باشد، چه در مرحله مدرك بالذات كه صور مختلقه نفس است و نفس این را خلق كرده، یا در ناحیه مدرِك كه آن نفس است، درهمه این سه مرحله مدرِك و حقیقت شیئ فقط آن مبدا اول و محبوب اول است كه در این سه مرتبه بروز و ظهور پیدا كرده. اول آمده گفته: من این پارچ خارج هستم، شما كجا دارید مىروید؟ دوم آمده گفته: من آن صورت ذهنیه تو هستم، بعدش هم آمده گفته: من اصلًا خود تو هستم. پس بنابراین ما باید كاسه، كوزه مان را بر چینیم هم تو هستم، هم صورت ذهنى تو هستم، هم مدرَك بالعرض هستم، كه آن هم در خارج است.
- سؤال: مرکب يعنى چه؟
جواب: مرکب يعنى علم و شعور به اين علم يعنى ادراک حق و جمال و جلال و صفات حق و اوامر و نواهىاى که حق بر اساس آن متوجه انسان مىکند.
(و فيه يتطرق الخطا و الصواب) مطلب ديگر اين که خطا و صواب در اين علم مرکب است، اما در آن علم فطرى و وجدانى خطا معنا ندارد. آن علم علم تکوينى است که خداوند درون هر چيزى قرار داده است.
آيات شريفه هم دارد که (إن من شيئ الا يسبّح بحمده) مرحوم آخوند هم مىفرمودند و حکم کفر و ايمان هم به اين برمىگردد. در آن علم اول، کفار هم شريک هستند؛ خود کفار هم علم وجدانى و علم فطرى به حق و به ذات حق دارند. چرا؟ به جهت آنکه وجود آنها مرتبط به حق است، و حيثيت وجودى آنها حيثيت تعلقى است. يعنى غير از تعلق اصلا چيزى نيست. غير از ربط اصلا چيزى وجود ندارد. پس بنابراين هر چيزى که حقيقتش عين تعلّق باشد، معنايش اين است که خصوصيات و آثارى که در ذات مبدا هست به مقدار حصه وجودى اين شيئى که حقيقتش عين تعلق است، آن آثار و صفات هم طبعا وجود دارد.
يک جوى آب را شما در نظر بگيريد. اين جوى آب حيثيت مائيتش همان مبدا اوست که درياست. از دريا نشأت مىگيرد. خصوصيت مائيت بحر را اين جوى آب هم دارد منتهى به لحاظ سعه خودش دارد و هر چه آن آب دريا داشته باشد، اين آب هم از همان صفات دارد. اگر دريا، آبش شور باشد، آب اين نهر هم شور خواهد بود. اگر شيرين باشد، اين هم شيرين خواهد بود. اگر آب دريا داراى خصوصيات بحريه و املاح و امثال اينها باشد، اين آب نهر هم همان خواهد بود. آن جانورانى که مىتوانند در آن آب دريا زندگى کنند، طبعا بايد بتوانند در همين آب نهر هم زندگى کنند. چرا؟ چون اين نهر از آن دريا نشأت مىگيرد و پيدا مىشود.
لذا اين حديث شريف که مىفرمايد (من عرف نفسه، فقد عرف ربه) معنايش در اينجا روشن مىشود. چون حقيقت ذات انسان يک حقيقت تعلقى است و استغنا و استقلال ندارد و هر چه هست، حاکى از همان مبدا خواهد بود. لذا صفات جلاليه و جماليه مبدأ در حقيقت ذات تعلقى اشياء هم بروز و ظهور دارد، (على حسب مقدار سعه وجوديه) به حکم کفر و ايمان به همين.
سؤال: (من عرف بحسب)
جواب: (من عرف نفسه فقد عرف ربه)
سؤال: مى شود قيدى بزنيم يعنى لازمه اش نيست که (من عرف بحسبه)
جواب: به حسب هر کسى
سؤال: واقعا من عرف حق معرفه مثلا
جواب: آن معنايى که آن عرفان، عرفان حقيقى بايد باشد، هيچگاه معلول و محاط نمىتواند به علت و به محيط برسد. يعنى سعه وجودى معلول و سعه وجودى محاط، اقتضاى عدم وصول به مرتبه اطلاق را مىکند. در اين بحثى نيست. ولى صحبت در اين است که آثار و خواص وجودى آن ذات در اين عرفان به نفس براى انسان پيدا مىشود، البته آن اطلاق، و خود او هم متوجه نمىشود.
وقتى که شما به نفس و به ذات رسيديد که اين نفس و ذات بايد جنبه اطلاقى داشته باشد پس بايد بگوئيد آن ذات هم جنبه اطلاقى دارد. اين مجرد است، آن هم بايد مجرد باشد. اين داراى صفات جلال و علم و شعور و حيات است، پس آنهم بايد به نحو کلى و اطلاقى داشته باشد. يعنى از باب مشت نمونه خروار است.
سؤال: اين علم حضورى نيست، حصولى مىشود.
جواب: بله
سؤال: بنابراين تمسک به قاعده امکان اشرف است علمش مىشود حصولى.
جواب: خوب حصولى بشود
سؤال: اينکه در (من عرف نفسه فقد عرف ربه)
جواب: نه آن شعور بر آن علم حضورى دارد نه صرف علم حصولى. ان شاعر بر علم حضورى است. مقام عرفان که مىگويد (من عرف) يعنى مدرک اين حضور است.
يک وقت شما فقط حضور تنها را داريد و ظهور از اين براى شما نيست، اين فايده ندارد. يعنى ادراک به حضور براى شما نيست ونمىتوانيد اين را منتقل کنيد، نمىتوانيد بيان کنيد. ولى در اينجا (من عرف نفسه) يعنى کسى که عرفان داشته باشد. عرفان يعنى ادراک بر اين علم حضورى برايش پيدا بشود و در مقام عالميت باشد. البته لازمهاش همان حضور است. يعنى بدون علم حضورى يک همچنين مسئلهاى براى انسان حاصل نمىشود. اما صحبت در اين است که اين علم حضورى براى همه هست، حتى براى کفار هم هست. سؤال: خوب اين علم اول و علم دوم چيست؟
جواب: همين (من عرف نفسه فقد عرفه ربه) علم حضورى که براى کفار هم هست، اين هنر نيست. ادراک به اين حضور براى کسى نيست. آن کسى که عرفان به نفس پيدا مىکند به علم حصولى، حصولى مُنشأء از حضور و شهود و کشف اين مقام، مقام اولياء و عرفاست.
سؤال: درکتب عرفا و در اسفار هم هست که انسان بايد به علم حضورى برسد به حضرت حق. الان شما فرموديد در اين مرحله (من عرف نفسه) علم حصولى منشعب ازعلم حضورى است.
جواب: علم حصولى يا از خارج است که به جهت تفکر و تعقّل براى انسان پيدا مىشود، که اين خوب است و روش و وجدان حکما و متعلّقين و عقلا و امثالهم است.
آنچه مورد نظر است و انسان به واسطه او تحوّل پيرا مىکند و بطور کلى زير بناى جوهر و وجود او تغيير و تبدّل پيدا مىکند، همان علم حضورى است که بواسطه مجاهدات و کشف و شهود و امثال اينها براى انسان حاصل مىشود. آن وقت خود اين کشف و شهود حصول است، حصولى است که مترتب بر حضور مدرک است عند الواقع و عند النفس.
سؤال: در حقيقت دو تا اصطلاح مىتوانيم براى علم حضورى فرض کنيم يکى اينکه صورت شى در نفس و يکى هم علم حصولى
جواب: يکى هم ادراک به آن علم حضورى و، التفاضل بين العرفا هم بخاطر همين است. شما مىبينيد که عرفا با هم اختلاف دارند. اين اختلافشان به مقدار همين علم ثانى وعلم مرکب است که دارند و بعضى ها بر بعضى ديگر ايراد مىگيرند.
- سؤال: مرکب يعنى چه؟

