اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(3) في أن واجب الوجود إنيته ماهيته

نسخه عربی

جلسه ۱۱۶

2
  •  پس لیس فى الوجود الّا الله؛ لیس فى الدار غیره دیار. این را مى‌گویند اتحاد عقل و عاقل و معقول كه، معقولش به دو عنوان است معقول بالذات؛ در اینجا معقول بالذات و معقول بالعرض یكى مى‌شود، چون مظاهر آن هویت در اینجا بروز و ظهور خارجى پیدا مى‌كند.

  • بناءًا على هذا تمام آن صفاتى كه درخارج به منصّه بروز و ظهور مى‌رسد به اضافه ذواتشان همه اینها مظاهر هویت آن حقیقت متشخصه الهیه هستند كه محبوب اول همان است و مقصود كامل انسان آن.

  • فبعینه میشاهده و ینظر الیه. پس وقتى كه انسان مى‌خواهد نظر بر یك شیئى بكند و یا شیئى را در خارج ببیند به عین او نظر مى‌كند و این را درخارج مى‌بیند.

  •  بهتر بود ایشان بفرمایند كه خود او به عینش نظر مى‌كند در خارج، نه انسان،* عبدى اطعنى حتى اجعلک مثلى یا مَثَلى.1

  • فبعینه شاهده با آن عینش او را مشاهده مى‌كند و ینظر الیه لا على وجه یعتقده الأشاعره نه بر آن وجهى كه اشاعره معتقد هستند و مى‌گویند كه آن نظرش نظر ظاهرى و رؤیت ظاهریست. وبأذنه یسمع کلامه او بأنفه یشم رائحة طیبة و بجمیع ظاهر بدنه یلمس لا على وجه یقوله المجسمة تعالى عن ذلک علواً کبیراً

  • فیدرک المحبوب الحقیقى بجمیع القوى پس ادراك اختصاص به محبوب حقیقى دارد با همه قوا و جوارح مع تقدس ذاته عن الأمکنة و الجهات در عین اینكه ذات او منزه از مكان جهت است وتجرد حقیقته عن المواد و الجسمانیات و حقیقت او مجرد از ماده و صورت و جسمانیات است، پس تمام اینها حكایت از این مى‌كند كه آن وجود تجرد حقیقى، در مقام طبع و ماده تخلى از آن تجرد نمى‌كند و از آن تجرد براى او جدائیت حاصل نمى‌شود وما ذکرناه مما أطبق علیه أهل الکشف و الشهود آن چیزى كه ما بر اینجا گفتیم، آنست كه اهل كشف و مشهود در این مطلب اذعان دارند. الذین هم خلاصة* عباد الله المعبود بلكه جمیع موجودات عندهم بالمعنى الذى ذکرناه عقلاء عارفون بربّهم

    1. سؤال: با اين حديث آيه ليس کمثله شيئ چطور مى‌شود؟
      جواب: اين شئ مثل در جنبه اقتران و قرينيت با او است، او قرين ديگر ندارد. وقتى که شما وجود را وجود متشخص دانستيد، لا موثر فى الوجود رايکى دانستيد سبب را يکى دانستيد، حقيقت خارجيه براى وجود را يکى دانستيد، ديگر دوئى نيست تا اينکه اين دو مثل اين باشد. هر چه را که دو براى اين فرض کنيد. يرجع اليه بر مى‌گردد.
      سؤال: فى مثلى
      جواب: اصلًا مثل معنى ندارد، اصلًا مثل متصور نيست، تا اينکه مثل او باشد يا نباشد، يکى باشد يا ده تا باشد. چون تشخص اختصاص به ذات او دارد و غير از او هم چيزى نيست. پس بنابراين مثلى اصلًا معنا ندارد. ليس کمثله شئ يعنى شما هيچ هويت اطلاقى و ماهيتى را در خارج پيدا نمى‌کنيد که بتواند قرين براى ذات او باشد. بله، همين است، چون وجود واحد، و تشخصش هم در اين مبدا اول است، شما براى وجود ثانى نمى‌توانيد فرض کنيد که آن ثانى مثل او باشد.
      سؤال:
      جواب: آن مَثَلى يعنى در مقام بروز و ظهور، آن مثل من‌خواهد بود، يتقرّب إلى بالنوافل حتى اکون سمعه الّذى يسمع به و بصره الذى يبصر به .....
      من بصر او مى شوم در يبصر به، يک معنا است و يک معناى دقيق تر اينکه من او مى‌شوم و وقتى او شدم پس بصر او هستم، بصره هستم، نه اينکه من بصر او مى‌شوم؛ او درجنبه استقلال و فقط چشمش مال خود من است، او در جهت استقلال، گوشش مال من است. او در جنبه استقلال، مس و شامه‌اش مال من استت عقل و فکرش مال من است. نه، وقتى من او شدم، ديگر خواهى نخواهى بصر او من هستم، سمع او هم منم، اذن او هم منم، ذوق او هم منم، عقل آن هم منم و امثال اينها.
      سؤال: بنابراين ليس کمثله شى.
      جواب: مثل مثلش بود. سؤال:
      جواب: يعنى اثبات مثل مى‌شود.
      سؤال: همان مثلًا ائمه اطهار.
      جواب: نه، آنها از باب تاکيد مى‌گويند، مى‌گويند مثل مثلش چيزى نيست، چه رسد به اينکه مثل بشود. اين از باب تاکيد بوده.
      سؤال: بعضى ها هم شنيدم گرفته‌اند.
      جواب: خيلى حرف ها مى‌زنند.