جلسه ۱۱۴
6نور هم یك حقیقتى دارد كه حتى اگر ظهور هم نباشد، یعنى در آن كنه ذات، آن ظهور در كنه ذات نیست این ظهور را ما بواسطه انعكاس خارجى و بواسطه لوازمى كه مترتب بر اوست از نظر مقام بروز و ظهور این مطلب را مىگوییم.
در مورد وجود، نفس وجوداصلا تعریف ندارد. وجود چیست؟ حقیقت وجود چیست؟ آیا حقیقت وجود موضوع و جوهر است كه مىبینیم از جوهر بالاتر است؛ جوهر داخل درمقولات است، اما وجود و این ها طارى بر وجود مىشود، عارض بر وجود مىشود و نه بنحو عروض ذاتیات بر ذات، بلكه بنحو عروض حدود و قیود بر موضوعات خودش وعوارض بر موضوعات خودش، آیا وجود از مقوله عرض است كه مىبینیم عرض ماهیت است و وجود ماهیت بر نمیدارد.
پس بنابراین حقیقت وجود در تعریف نمىگنجد. چون تعریف عبارت است از تحدید یك موضوعى به حد یا به رسم یا به مركب از این دو، به این مىگویند تعریف، و تعریف باید در ضمن مقولات تحقق پیدا بكند حالا سواء اینكه این حد خودش عین مرتبه تشكیكى آن موضوع باشد یا این كه از ماهیات او باشد.
به عبارت دیگر ما در حدود ما به هو هو را هم به عنوان یك مفهوم سعى میتوانیم لحاظ كنیم. و همین طور ماهیت را هم به عنوان یك كلى باز مىتوانیم لحاظ كنیم. لذا تعاریفى را كه ما مىآوریم این تعاریف اختصاص به طبع و ماده و صورت ندارد این تعریف در مجردات هم خواهد آمد. ولى صحبت این است كه براى وجود شما چه تعریفى مىتوانید بیاورید؟ چون وجود است كه بر همه مقولات عارض مىشود تا شما مىتوانید تعریفى از مقولات بیاورید. خود نفس وجود به تنهایى قابل تعریف نیست.
بناءًا على هذا وجود عبارت است از یك حقیقت بحت و صرفى كه آن داخل در هیچ تعریفى نمىگنجد و بلكه او مقوم تعریف است و مبین تعریف است و رافع جهل خواهد بود. و در صورتى ما مىتوانیم براى وجود تعریف بیاوریم كه آن وجود مشخص بشود در ضمن یك وجود شخصى و تشخص خارجى بیاید. آن موقع ما بر معروض این وجود كه عبارت است از آن حد نازله آن وجود تعریف مى آوریم.

