جلسه ۱۱۴
10جنبه تعلقى این اشیاء و اعیان خارجى به آن مبداء اول همان عبارت است از حقیقت وجودى آن ها، به طورى كه جنبه تعلقى و ربط عبارت است از عنایت ذات به مظاهر خود.
پشیمانى و توبه دو نفر از سران مشروطه (ت) 1
مكاشفه اى از محیى الدین قدس سره
محیی الدین در فتوحات ایشان مكاشفهاى را نقل مىكند. مىگوید: در جائى نشسته بودیم با عده اى از افراد. در آن جا اتاق تاریك بود، ولى انوارى كه از آن انوار بر قلوب مىآمد و بعد ساطع مىشد فضاى اتاق را روشن كرده بود، (امكان دارد یك هم چنین مسائلى هم اتفاق بیفتد.) بعد ایشان مىفرمایند كه یك شخصى كه در زیبایى مانند او را ندیده بودم در روى زمین و در، عطرو بوى خوشى كه از او متصاعد بود جلو آمد و این عبارت ها را به ما مىگفت كه اصل وجود همه اشیاء از ذات حق متعال است گرچه از نقطه نظر عالم خلق و تنزل این ذات با او تفاوت پیدا مىكند، اما در مقام فنا و در مقام انمحاء این وجودات در ذات پروردگار و مشاهده جمال حق دیگر خلقى باقى نخواهد ماند و ظهورى دیگر باقى نخواهند ماند و اوست كه خود را مىبیند و اوست كه مىشنود و اوست كه حركت مىكند و فقط او باقى مىماند.
البته مسئله، مطلب صحیحى است ولى در بعضى از مواردش جاى تامل دارد. این به برهان هم ثابت است، نه این كه فقط یك جنبه حالى و كشفى داشته باشد، تمام هویتهاى عالم هستى، خود نفس هویتشان به عبارت دیگر تذّوت آن ها به این هویت یعنى در وجود خودشان و در ذات خودشان عین تعلق و عین ربط هستند بنحوى كه اگر آن ربط را از آن ها بگیرند، عدم مطلق بر آن ها حاكم هست و دیگر اسم زید بر آن ها صادق نیست. پس آن چه كه هست تا ربط و تعلق هست این اسم بر آنها صادق است و وقتى كه ربط و تعلق برداشته شد اسم هم نیست و عدم بر آن ها صادق است از اینجا استفادهاى كه مىكنیم این است كه آن ذات حق متعال كه عبارت از حقیقت وجود و حقیقت هستى است همان ذات است كه تشخص پیدا مىكند.
- مى گويند مرحوم آقا سيد عبدالله بهبهانى که از همان بزرگان مشروطه بود و آقا سيد محمد طباطبائى، اين دو از بزرگان مشروطه بودند و بعد هم خيلى پشيمان شده بودند و توبه کرده بودند که، خلاصه چه مىخواستند و چه شد ايشان خيلى سبزه تند بود، چهره ايشان تقريبا اشبه به سواد بود. يک روز ايشان مريض شد و برايش دکتر آوردند و بچه هايش هم همه نشسته بودند. پسرهاى ايشان نشسته بودند دور تا دور هم، بچه هم زياد داشت، بچه هايش هم اتفاقا همه مثل خودش بودند يا مثلا از خودش هم يک قدرى اشّدصوره بودند دکترگفت از کى مزاج آقاکار نمىکند؟ ظاهرا مزاج ايشان، يک، دو سه روزى بود کار نمىکرد و دکتر آمده بود مىخواست لابد مسهلى بدهد، که مزاج مبارک کار بکند. گفت از کى مزاج آقا کار نمىکند؟ يکى در آمد گفت: مزاج ايشان چهل سال است دارد کار مىکند!
مرحوم کاشانى هم خيلى شوخ بود، هر طلبه اى را که ميديد از او سؤال مىکرد و اگر جواب نمىداد مىگفت: اى بى سواد برو درس بخوان!
- مى گويند مرحوم آقا سيد عبدالله بهبهانى که از همان بزرگان مشروطه بود و آقا سيد محمد طباطبائى، اين دو از بزرگان مشروطه بودند و بعد هم خيلى پشيمان شده بودند و توبه کرده بودند که، خلاصه چه مىخواستند و چه شد ايشان خيلى سبزه تند بود، چهره ايشان تقريبا اشبه به سواد بود. يک روز ايشان مريض شد و برايش دکتر آوردند و بچه هايش هم همه نشسته بودند. پسرهاى ايشان نشسته بودند دور تا دور هم، بچه هم زياد داشت، بچه هايش هم اتفاقا همه مثل خودش بودند يا مثلا از خودش هم يک قدرى اشّدصوره بودند دکترگفت از کى مزاج آقاکار نمىکند؟ ظاهرا مزاج ايشان، يک، دو سه روزى بود کار نمىکرد و دکتر آمده بود مىخواست لابد مسهلى بدهد، که مزاج مبارک کار بکند. گفت از کى مزاج آقا کار نمىکند؟ يکى در آمد گفت: مزاج ايشان چهل سال است دارد کار مىکند!

