جلسه ۱۱۲
10پس بنابراین ذات در اینجا كاره اى نیست. لذا اشكالى ندارد.
وقتى كه ما مىگوییم واجبٌ ذات ثبت له الوجود. اشكالى پیش نمىآید كه ذات ثبت له الوجود. در مورد غیر پروردگار، ذات ثبت له الوجود، هر مورد پروردگار ذات هو الوجود، پس لازم نیست همانطورى كه من قبلًا عرض كردم خدمتتان درآن مسئله طرح مطلب از میر سید شریف كه در آنجا براى فرار از این مسئله قائل شدند بر اینكه مشتقات، دلالت بر ذات نمىكنند، بلكه همان حقیقت حدثیت یا حقیقت وصفیت است كه در جنبه فاعلى به این صیغه اطلاق مىشود. در لحاظ مفعولى به این صیغه اطلاق مىشود، نه، هیچگونه منافاتى ندارد كه ما در مشتقات همین ذات را لحاظ كنیم، منتهى به لحاظ استعداد در موضوع، گاهى اوقات ذات، دال بر حقیقت ما هویهاى است كه ازآن همان اطلاق ماهیت مىشود. در آن موضوعى كه استعداد براى ماهیات ندارد، در اینجا ذات عبارت است از عین همان وصفى كه آن وصف در آنجا لحاظ براى ماهیت شده، در اینجا براى همان هویت شده است.
پس بنابراین در ذات پروردگار مىتوانیم بگوییم كه پروردگار واجبٌ یعنى ذات هو الوجود. در مورد پروردگار مىگوییم العالم ذات هو العلم، در مورد غیر پروردگار مىگوییم ذات ثبت له العلم و امثال ذلك. اشكالى در اینجا دیگر به این واسطه بوجود نمىآید.
.... تعدد واجب لازم مىآید. در اینجا جواب این است كه، نه، كون و تحقق، نفس واجب الوجود نیست به این معنایى كه این وجود خاص عبارت است از نفس وجودات خارج، بلكه واجب الوجود عبارت است از یك وجود خاصى كه آن وجود خاص مخالف است با سایر موجودات بالشده و «الضعف، بالغناء و الفقر، بالاولیه و الاولویه، بالعلیه و المعلولیه» تمام اینها اختلاف بین وجود خاص است و سایر وجود. و كون به معنایعام شمولى، چه اشكال دارد بر واجب الوجود هم اطلاق بشود؟ كون به معناى عام است، مانند شیئیت مانند این. همان طورى كه شیئیت بر همه اشیاء خارج اطلاق مىشود. مىگوییم زید شیء و لباسٌ شیء الستّار شى، همین طور، مىگوییم كه الواجب الوجود شیء، اشكالى نیست در اینجا. همین طور درمورد كون مىگوییم كه زید كائن، عمرو كائن، واجب الوجود كائن. این كون به معناى عام چه اشكال دارد همان طورى كه اطلاق مىشود بر مصادیق خارجیه، چون از مفاهیم ثانویه است، همان طور این مفهوم، بر همین واجب الوجود اطلاق بشود. ولى آن واجب الوجود عین تحقق خارجى نخواهد بود، چون تحقق خارجى، تحقق معلولى است. و تحقق واجب الوجود، تحقق علیست «و ما بینهما ... بعید».

