جلسه ۱۱۰
4لذا ما مىتوانیم بگوییم كه در قضیه فَناء كه عبارت است از انمحاء عین ثابت و إنیت ذات در ذات علت، نظر مرحوم آخوند بر بقاء عین ثابت است. خود ایشان بواسطه برهان در بعضى از موارد از این نكته دست برداشتهاند و این هم به خاطر این است كه چون ایشان به حقیقت مطلب از نقطه نظر وجدان وشهود نرسیدهاند، لذا با مدركات عقلى و بعضى از مكاشفات غیرتامه خواستهاند مطلب را به صورت موجّهى جلوه بدهند، دچار اینگونه تعارض در اینجا شدهاند
مسئله اولى كه در اینجا مطرح است و بعضى هم به آن مسئله اشاره كردهاند و مىبینیم كه اشعارى مثل سعدى كه
رسد آدمى به جایى که بجز خدا نبیند *** بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت چندى پیش در یك جا مىدیدم كه اینها مىخواهند اثبات بكنند كه مقام فَناء با مقام ادراك و معرفت دو تا است.
یك مقام، مقام ادراك و معرفت است. كه براى انسان آماده و مهیا است. انسان مىتواند به نقطهاى برسد كه در ادراكش حذف جمیع تعینات باشد، و جمیع مسبّبات از نقطه نظر علیت و استقلال به سقوط برسد، و فقط علیت تامه و سبب اصلى و تأثیر كلى ذات واحد در عالم تكثرات و در عالم خلق و ابداع براى سالك مشهود باشد؛ این مقام، مقام ادراك است كه: «رسد آدمى بجایى كه بجز خدا نبیند.»
یعنى نظر او در هر تعینى به ذى المقدمه باشد، و در هر امكانى نظر او به واجب بالذات باشد. و در معرفت خودش تدلّى امكان ذاتى را به آن ذات واجب قرار بدهد. این مطلب ممكن است.
در حقیقت اینها بین وحدت شهودى و وحدت وجودى فرق گذاشتهاند مطلب دیگر اینكه: مقام فناى ذاتى را نفى كردهاند: گفتهاند: از نقطه نظر مراتب تعین، وقتى كه كار به حذف تعین ذات برمىگردد كه دیگر مىخواهد ذاتى وجود نداشته باشد در آنجا دیگر ما آتش بس اعلام مىكنیم. دیگر در آنجا نمىتواند ذات متعّین ذات فانى در مقام ذات مطلق بشود، چون فناء در ذات مطلق حذف تعین و حذف امكان ذاتى است. بنابراین با علم بدیهى و با ادراك ضرورى در وجود تعینات در إنیت خود به این نكته مىرسیم كه فقط فنا در شهود براى انسان پیدا مىشود، نه در تعین، و نه در رفع امكان ذاتى از این متعین و صیروریت امكان ذاتى به واجب بالذات بواسطه فناء این ذات در ذات علت؛ كه البته این صیرورت با حفظ تعین غیر معقول است، بلكه صیرورت به این معنا است كه چون دیگر ممكن بالذات وجود ندارد، طبعاً واجب بالذات واحد خواهد بود.

