جلسه ۱۰۹
11اگر تعین باقى بماند، ادراك نیست. لذا همین اشكال در آنجا هم پیش مىآید. اگر ما در آنجا قائل به حفظ تعین بشویم پس حق را ادراك نكردیم. بالاخره همین سعه وجودى محدود با آن سعه اطلاقى مشهود در تعارض خواهد بود.
پس باز گرچه به تمام ادارك و التفاوت ما متوجه مشهود شدهایم ولى باز در اینجا به آن حقیقت كنه مشهود نتوانستیم برسیم.
و این غیر از فنائى است كه اینها مىگویند. فنا این نیست. اینها مىگویند اصلًا تعینى باقى نمىماند. سعه محدود وجودى باقى نمىماند تا اینكه ما به كنه او برسیم یا نرسیم. اصلًا هیچ باقى نماند و فقط الله باقى مىماند پس دیگر تعینى نیست.
راجع به علم حصولى مشكلى بود كه ان شاء الله بعد از این حكمت عرشیه مطرح مىشود.
الله یعنى حقیقتى كه داراى تمام صفات كمالیه كمالیه ثبوتیه یا سلبیه است آن حقیقتى كه تمام صفات را دارد، مقام أحدیت مىشود.
همه دارند به مَظهَر توجه مىكنند این است دیگر به مُظهَر توجهّى ندارد. اینها عدم العلم دارند. تمام این ارتباطات، تمام این تأثیر و تأثرات، تمام دنبال این سبب و آن سبب رفتن تمام اینها توجه به مَظهَر و عدم التفات به مَظهَر است. شخص پیش رئیس اداره مىرود كه كارش را راه بیندازد. و بعد هم رئیس اداره كارش را راه مىاندازه و مىگوید: به خاطر رفاقت كارش را راه انداختم. خوب چه كسى در رئیس اداره انداخت كه كارت را راه بیندازد؟ چرا به این نگاه نمىكنید؟

