جلسه ۱۰۷
5این كه حاجى مىفرماید: «مفهومه من اعرف الاشیاء.» یعنى این. یعنى شما پیش هر بچهاى، پیش هر بزرگى، اگر بخواهید یك مطلبى را، بدیهى را مطرح كنید، بدیهى تر از این مفهوم هستى پیدا نمىكنید. حتى بچهاى كه شیرخوره است، وقتى كه آن شیشه شیرش را مىخواهد پیدا كند. مى گوید، مادر شیشه آنجا هست. این كه مىگوید شیشه آنجا هست، بیار بدهاش به من، یا مادر به بچه اش مىگوید كه آن شیشه شیرت آنجاست، برو بردار. بچه یكسال و نیمه و بچه، دوساله و. این مفهوم هستى را كه ادراك مىكند این بچه، اگر ادراك نكند كه دنبالش نمىرود. پس معلوم مىشود ادراك مىكند. خوب، آیا این مفهوم هستى را كه ادراك كرده، آیا واقعا در ذاتش هم فرو رفته، این شیشه، نحوه هستىاش چگونه است؟ وجود نورانى دارد. وجود طبعى دارد. ابداعیات است. امكانیات. این مىگوید شیر را بده، بخورم سیر شوم، گرسنه هستم دیگر. فقط یك هستى را مىفهمد، مفهومى را مىفهمد، برداشتى را ادراك مىكند، یك برداشت كلى. اما اینكه این چه حقیقتى است؟ نه بچه، نه بزرگتر از بچه، و نه مثل من و نه بالاتر از من، هیچكدام از ما حقیقت هستى را ادراك نمىكنیم، الا اینكه از تقید بیرون رفته باشیم. تا وقتى كه در تقید هستیم این تقید مخل است و مانع وحاجز است و هركسى هم گفته مىفهمم از قول من بهش سلام برسانید كه نفهمیدى. درست شد. این نفهمیده. بى برو برگرد اینجا، حاجى دارد مىگوید: «وکنهه فىغایه الخفاء.» دیگر.، آن، با آن ید و بیضایش لنگ انداخته اینجا. این كه مىگوید: «وكنهه فىغایه الخفاء.» یعنى ماهم نفهمیدیم. بله، آنقدر هست كه بانگ جرسى مىآید، امّا كس ندانست كه منزلگه لیلى كجاست؟ بگوید اینقدر هست كه بانگ جرسى مىآید. فقط همین قدر مىدانیم كه یك چیزى وجود دارد در عالم. و آن چیز باید ما به الاشتراك بین ممكن و بین واجب باشد. و الا این براهین همه رد مىكنند اشتراك در وجود پیدا مىشود، فلان مىشود، تركیب لازم مىآید و امثال ذلك، این ادلهاى كه هست بر خلافش. اما اینكه بالاخره این وجودى كه شما مىگوئید معلوم بالضروره است، این معلوم بالضروره را براى ما توضیح بدهید كه این چه چیزى است؟ اگر حقیقت وجود است. خوب، این اگر این حقیقت وجود است خوب، حقیقت وجود همین حقیقت واجب است دیگر. چه فرق مىكند؟ اگر شما یك حقیقتى را معلوم به ضروره مىدانید، فرد براى این معلوم بالضروره كه واجب الوجود است خوب، آن هم معلوم بالضروره باید باشد. خوب، این هم كه معلوم بالضروره است. نمىشود كه خود وجود معلوم بالضروره باشد. یعنى حقیقت وجود، نه مفهومش. درست دقت كنید. حقیقت وجود معلوم بالضروره باشد مثل روز روشن، اما فرد و مصداقش، نه، مجهول باشد را، مگر مىشود؟ حقیقت آب و ماء براى شما روشن باشد، اما این چیزى كه الان در این لیوان است براى شما مجهول باشد؟ این كه نمىشود. یا این مصداق براى او هست یا نیست. اگر نیست، پس این داخل در تحت او نیست تا اینكه معلوم است اصلًا یا مجهول باشد. اگر هست پس شما در اول اشكال دارید. حقیقتش براى شما. معلوم نشده بناءًا على هذا اشكال بر مىگردد به این معلوم بالضروره بودن. اینكه شما مىگویند معلوم بالضروره است، مقصود خودتان را روشن كنید. آیا مفهوم این، معلوم بالضروره است، اگر مفهومش معلوم بالضروره باشد خوب، اشكال ندارد، مفهوم بارى تعالى براى ما معلوم بالضروره است. همانطورى كه وجود مطلق، معلوم بالضروره است، وجود بارى هم براى ما معلوم بالضروره است. خوب، این، مشكلى ندارد. اگر حقیقت این، معلوم بالضروره نیست، پس اشكال در این است، نه، اشكال در اتحاد ذات واجب با وجود واجب است، تا اینكه بخواهد براى رفع این بگوئیم كه نه، اختلاف بین ذات واجب و بین وجود واجب ما در اینجا، به دست مىآوریم، نه اینطور نیست. پس در قضیه اشكال به این نكته برمىگردد.

