نتیجه
جلسه ۱۰۳
5والجواب کما مَرَّ، جواب مانند جواب اول است أن ذلک لذاته الذى هو وجود خاص مبدئیت به ذات واجب هم بر مىگردد، كه وجود خاص است مخالف لسائر الوجودات، با سایر وجودات مخالف است ذاتاً و حقیقیة کما هو عند الجمهور من المشائین أو تأصلا و غنى کما هو عند الأقدمین بر مىگردد به ذات واجب از نقطه نظر تأصل و از نقطه نظر تامیت و غنایى كه دارد؛ یا همانطورى كه فهلویین و حكماء فرس به مراتب تشكیكى وجود معتقدند؛
بنابراین مبدأ به اصل الوجودى كه آن اصل الوجود عبارت است از اصل الوجود تام. و لازمه تمامیت این است كه اقتضاى مبدئیت براى ما بقى و كلّ هستى و ممكنات را بكند. این هم اشكال دیگر و جوابش.1
- تلميذ: تمام اين اشکالاتى که الان هست بخاطر اينست که صرافت و تجرد را قيد براى وجود و براى ذات واجب مىگيرند، بعد اشکالاتى را درست مىکنند و جواب را مىدهند.
استاد: صرافت عين وجود است. بساطت و صرافت لازمه وجود است. ما با بساطت و صرافت اصلًا جواب اشکال را مىدهيم؛ يعنى عکس آنچه که شما مطرح مىکنيد. حتى نسبت به فهلويين و حکماى فرس که قائل به مراتب تشکيک هستند اشکال وارد مىشود. چون همانطورى که عرض شد قائل به مراتب تشکيک، امتياز هويتى بين واجب متعال و بين بقيه مراتب قائل است، چون وجود را مشکک مىداند.
مگر آن تشکيکى را که ما معنا کرديم و بسيارى از بزرگان فرمودهاند که منافاتى با تشخص وجود ندارد، منظور بگيريم؛ و الا اگر تشکيک به اين معنا باشد- بنابر مبناى مرحوم کمپانى يا ديگران- که عبارت است از حدود وجودى هر تعينى و هر هويتى در مراتب نزوليه، بنابراين ما بايد قائل به اختلاف هويتى و مرتبه بين خداوند متعال و بين بقيه باشيم؛ يعنى در عين اين که قائل به اتحاد مفهوم وجود هستيم در عين حال بايد قائل به اختلاف مرتبه در مراتب تعينات و واجب الوجود باشيم. پس واجب الوجود منحاز از بقيه مراتب تعينات، لذا اينجاست که خدا را در عالم احديت مىگذارند، و مىگويند برو آن جا پائين تر نيا که اگر بيائى پائين تر، خلط بين علت و معلول، خلط بين مرتبه بالا و پائين تر ايجاد مىشود، و بطور کلى مراتب تشکيک همهاش به هم مىريزد. اين مراتب تشکيک که خلط يک مرتبه با مرتبه ديگر نيست. شما خورشيد را اگر نگاه کنيد نورِ در جوّ خورشيد يک مرتبه دارد، در جو زمين يک مرتبه ديگر دارد و اين دو مرتبه هيچ وقت با هم خلط و يکى نمىشوند؛ وحدت پيدا نمىکنند، و نور اينجا به شدّتى است که چشم انسان مىتواند آن را ادراک کند. قطعاً ما در جو خورشيد چشممان قادر بر رؤيت نور شمس نخواهد بود؛ اگر يکى بودند، بايد آنچه در اينجا مىبينيم آنجا نيز ببينيم. يا آن گرمائى که اينجا است بايد آنجا نيز باشد. در حالى که گرما آنجا شصت هزار درجه است اينجا چهل درجه است. اين تفاوت براى تحقق مراتب و رتبه است که از آن تعبير به وجود مراتب مىکنند.
و يا وجود مراتب است که موجب امتياز اين مراتب از يکديگر و عدم خلط بين اينها خواهد شد. قائلين به تشکيک در وجود هم، همين را قائلند، مىگويند: وجود داراى مراتب تشکيکى است؛ يک وجودى داريم بسيار عالى راقى و مجرد است. اصلا اين وجود بدون شائبهاى از تعينات است که غير از نفس حقيقت او که ما لا يدرک و ما لا يوصف است، هيچ چيز ديگرى نمىتواند به او منضم بشود؛ نه شکل بر او عارض مىشود، نه جسم بر او عارض مىشود، نه صورت بر او عارض مىشود، نه حرکت بر او عارض مىشود، نه فعليت بعد از استعداد بر او عارض مىشود، نه تجدد بر او عارض مىشود؛ هيچ چيزى بر اين وجود عارض نمىشود. اين وجود و اين مقام، مقام ذات است و مقام احديت است و در آن مقام ديگر راهى براى تعين ندارد، اين مرتبه اعلاى از وجود است. بعد مىگويند: يک مرتبه پايينتر داريم، يک خوردهاى مسأله در اينجا تنزل پيدا مىکند، در اينجا يک حرکتى وجود دارد، اينجا يک آثار و شوائب ظهورى وجود دارد؛ از او تعبير به مراتب اسماء و صفات مىکنند. يک خوردهاى ا ز آنجا پايين تر، مىآئيم مىگوئيم در آنجا شوائبى از کمال و شوائبى از فعليت بعد الاستعداد وجود دارد؛
در مراتب نوريه و مراتب وجوديه هم، قائل به استعداد هستيم و استعداد فقط لازمه ماده نيست
- اگر در مجردات قائل به فعليت بعد الاستعداد بشويم که هستيم، ما استعداد را تنها لازمه ماده نمىدانيم و مختص به جسم و ماده نمىدانيم. در مراتب نوريه و مراتب وجوديه هم، قائل به استعداد هستيم و استعداد فقط لازمه ماده نيست؛ بلکه لازمه خود اصل و آن مرتبه- به اصطلاح- وجودى هويت آن وجود است، چون مراتب فيض لا يتناهى است. هر مرتبه از مراتب هويت وجودى استعداد براى مرتبه
اعلى را در حال سير عرضى يا در سير طولى دارد.
تلميذ: پس قوه فعلى هتامه وجود ندارد، پس نبى مکرم هم قوه دارند.
استاد: آن هم همين طور است. آن هم فعليت ندارد آن هم الى غير النهايه استعداد دارد.
حتى در نفس پيغمبر هم قوه هست و الان هم پيغمبر دارد سير مىکند
تلميذ: پس قوه در همه جا هست غير از خدا؟
استاد: بله در همه چيز هست حتى در نفس پيغمبر هم قوه هست و الان هم پيغمبر دارد سير مىکند. اين دعايى که ما مىخوانيم: «اللهم صل على محمد و آل محمد و ارفع درجته» اين «و ارْفَع درجتَه» بخاطر حقيقت اوست. بخاطر همان سير عرضى اوست. سير طولى که همه به فناء مىرسند و بعد ديگر در مراحل اسماء و صفات سير مىکنند که آن لايتناهى است. يعنى اگر در لايتناهى سير کنند مثل اين که ١ سانت رفته اند. و آن هم سر جايش است.
بنابر اين مراتب تشکيکى که اين افراد قائلند به اين مىشود که خداى متعال در يک مرتبهاى قرار مىگيرد که آن مرتبه جداى از همه مراتب خواهد بود، در عين حال مفهوم وجود به اشتراک معنوى بر همه اينها صادق است. اينطور نيست که مثل مشائين قائل باشند به اينکه وجود داراى حقايق مختلفه بالذاتى است که مجازاً يک لفظى را شما بر آنها اطلاق مىکنيد- و به اين اشکالاتى وارد مىشود. اما در وجود مشکک اگر ما قائل باشيم بر اينکه حقيقت وجود، حقيقت واحد است و وجود را معنا کنيم به اينکه آن صرافت و بساطت و عام الشمول بودن او، براى همه تعينات است. که از او تعبير به بسيط الحقيق هکل الاشياء مىکنند. اگر وجود را به اين معنا بگيريم ديگر در اينجا نفس تبيين و تعريف اين معنى جائى را براى ماهيت باقى نمىگذارد، شما وقتى که يک وجود را، وجود بسيط و بالصراف هگرفتيد، ماهيت را به چه معنا مىخواهيد بر اين وجود حمل کنيد؟ چه مىخواهيد بگوييد؟ ماهيت يعنى چه؟ يعنى حدود ماهوى يک وجود. اين وجود جسم است، اين وجود در زمان است، اين وجود در مکان است، اين وجود فصلش اين است، اين وجود جنسش اين است، اين وجود داراى اين اعراض است، اين وجود داراى اين أَشکال است؛ اينها ماهيات اشياء مىشود. اگر شما وجود را يک وجود بسيطى گفتيد که آن وجود بسيط اشياء را در بر مىگيرد و اطلاق دارد، حد ندارد؛ شکل ندارد، پس چه چيزى مىماند که شما مىخواهيد بگوييد اين ماهيت دارد يا ندارد؟! اصلًا چيزى باقى نمىماند.
مثل اينکه مولى به بندهاش بگويد يک آبى بياور! چه آبى بياورم؟ يک آبى بياور، نه آب دريا باشد، نه آب رودخانه باشد، نه آب شير باشد، نه آب چشمه باشد، نه آب باران باشد، نه آب گودال باشد. ديگر در ليوان هيچ نمىتوان آورد!! هيچ آبى در اينجا نيست که بياوريم. يا مىگويد يک آبى براى من بياور، نه سفيد باشد، نه قرمز باشد، نه آب خربزه باشد، نه آب هندوانه باشد. يک آب ميوهاى بياور که هيچى نباشد، آب انگور نباشد، سيب نباشد، خربزه نباشد، گلابى نباشد. مىگويد آقا پس چه بياوريم؟ اين ميوه را از کجا برايت بياوريم؟
شما آمديد وجود بسيط و وجود بالصراف هرا يک وجودى گرفتيد که نه شکل دارد، نه رنگ دارد، نه جسم است، نه حدى دارد، نه در زمان است، نه در مکان است، نه ضعيف است، نه قصور دارد، هيچى ندارد. پس براى اين ماهيت چه جائى مىماند؟ ديگر ماهيتى باقى نماند! اگر از اول بياييم وجود را تبيين کنيم؛ بحث را ببريم درباره اين که حقيقت وجود چيست؟ آن حقيقت وجود يک حقيقت نوريهاى است که در آن
اطلاق است، لا حدى است، لا انتهائى است، در او کمال است، در او تمام است، استعداد ندارد؛ فعليت تام است و غيره ... اگر اين را بحث بکنيم ديگر نوبتى براى اين بحثها باقى نمىماند. حالا با توجه به اين قضيه- چون اين بحث نشده يا اينکه مثلًا مجمل شده- اين اشکالاتى که پيدا مىشود مرتباً بايد ايشان برگردند قبل دومرتبه برگردند اينجا
تلميذ: خلاصه نبايد صرافت را قيد براى وجود بگيريم.
استاد: صرافت مقتضاى ذاتى وجود است. اشکال ندارد که ذاتيات يک شىء را به عنوان مقيد آن شىء قيد بياوريم؛ وقتى مىگوييد انسان چيست؟ مىگوييد: انسان حيوانى است ناطق، انسان حيوان مقيد به نطق است. مىگوييد: چرا ذاتيات انسان را قيد آورديد؟ ما در مقام تحديد و تعريف بايد ذاتيات يک شىء را براى آن شىء بياوريم؛ وجود بسيط با وجود غير بسيط فرق مىکند. وجودى که اطلاق دارد با وجودى که اطلاق ندارد و به عنوان ظهور و ماهيت تجلى پيدا کرده فرق مىکند؛ اصل و حقيقت وجود واحد است، مقيد به صرافت است؛ ظهوراتش در خارج آن صرافت را و لا حدّى را ندارد. مثل وجوداتى که شما مىبينيد؛ اين وجود محدود است، اين وجود قلم محدود است، وجود کتاب در اينجا محدود است. اين وجودات محدودند. ظهورش، در اينجا حد است.
اما حقيقتش، صرافت لازمه ذاتش است يعنى اين در حقيقت خودش صرافت دارد نه اين که در حقيقت خودش هم مقيد است. اينها چون وجود را بسيط و بالصرافه نمىدانند اين اشکالات را وارد مىکنند اما اگر همين فخر رازى و امثال ذلک حقيقت وجود را بسيط بگيرند ديگر مقتضاى حرفشان تجرد از ماهيت هست. مقتضاى حرفشان مبدئيت هست.
- تلميذ: تمام اين اشکالاتى که الان هست بخاطر اينست که صرافت و تجرد را قيد براى وجود و براى ذات واجب مىگيرند، بعد اشکالاتى را درست مىکنند و جواب را مىدهند.

