جلسه ۱۰۳
4وإلا فإن کان هو الوجود مع قید التجرد، حالا اگر به خود ذات كه اصل وجود است بر نگردد، این مبدئیت به وجود با قید تجرد باشد؛ یعنى نه اینكه هر وجودى مبدأ براى ممكنات باشد، بلكه وجود مجرد از ماهیت مبدأ ممكنات است ـ به انضمام قید تجرد ـ پس بنابراین بقیه ممكنات كه مجرد از ماهیت نیستند، از تحت این تعریف خارج مىشوند؛ فقط وجودى مىماند كه این وجود مقید به تجرد از ماهیت است. این وجودِ مقید به تجرد از ماهیت من حیث المجموع مبدأ براى جمیع ممكنات خواهد بود. پس وجود واجب مىماند. به این هم اشكال وارد مىشود كه اگر ذات به انضمام تجرد و با قید تجرد بشود، لزم ترکب المبدأ الأول لازمهاش این است كه مبدأ اول مركب باشد از یك امر وجودى و امر عدمى، ـ چون تجرد از ماهیت امر عدمى است ـ بل عدمه بلكه عدمش لازم مىآید ضرورة أن أحد جزئیه و هو التجرد عدمى یكى از دو جزء این مبدأ اول كه تجرد باشد، امر عدمى است پس مبدأ اول هم معدوم مىشود. چیزى كه از یك امر وجودى، و عدمى مركب بشود آن معدوم است.
وإن کان بشرط التجرّد لزم جواز کون کل وجود مبدأ لکل وجود قسم سوم؛ اگر این مبدئیت به وجود برگردد، بشرط تجرد نه منضم با تجرد، لازمهاش این است كه هر وجودى مبدأ براى هر وجودى بشود إلا أن الحکم تخلف عنه الا این كه حكم تخلف مىشود از او لفقدان شرط المبدئیة و هو التجرد بخاطر فقدان شرط مبدئیت است كه عبارت از تجرد باشد یعنى هر وجود بتواند كه مبدأ باشد، بالأخره این شرط ممكن است تحقق پیدا كند؛ حالا یك مانعى نمىگذارد این شرط تحقق پیدا كند، اما اصل وجود قابلیت براى مبدئیت را دارد، یعنى هر وجودِ مصداقىِ خارجى قابلیت براى مبدئیت دارد الا اینكه باریتعالى آن جا نشسته؛ نمىگذارد كه تجرد از ماهیت براى این وجود حاصل بشود. مىگوید من نمىگذارم، اگر من مىگذاشتم شما مىتوانستید مبدأ براى همه چیز بشوید. این هم خودش محال است؛ چون لازمه هر وجودِ ممكنى ممكنیت است و اقتضاى مبدئیت در آن محال و مستحیل است وممكن امكان ذاتى دارد.

