نتیجه
جلسه ۱۰۲
7دیگر مشكل كجاست؟1
- تلميذ: قوم ماهيت را امر اعتبارى و حد وجود مىگيرند. يا به فرمايش حضرت عالى ماهيت را از سنخ وجود مىگيريد؟
استاد: خوب فرقى نمىکند. ما مىخواهيم حرف قوم را تصحيح کنيم. قوم که امر اعتبارى مىگيرند و به عبارت ديگر يک امر عدمى است يعنى انتزاع است و از آن صورى که در خارج مشاهده مىکند و ذاتياتى که لمس مىکند، يک حقيقتى را انتزاع مىکند. اسم اين حقيقت را آبغوره مىگذارد. اسم اين حقيقت را سرکه مىگذارد. اسم اين حقيقت را شکر مىگذارد. با توجه به اينها ماهيت امر اعتبارى مىشود. ما نمىخواهيم بگوييم که قوم در تسميه خودشان اشتباه کردند، ولى در رسيدن به کنه مسأله و عمق مسأله شايد مسأله مورد نظر باشد
ماهيت عبارت است از أشکال خود وجود و نفس وجود
ما اگر بخواهيم اين ماهيت را توضيح بدهيم به اين نتيجه مىرسيم: که: ماهيت امر اعتبارى است و اين ماهيت عبارت است از أشکال خود وجود و نفس وجود.
همين که شما مىگوييد اشکال وجود، در اينجا آمديد يک وجودى را جداى از آن وجود اثبات کرديد. اسم آن وجود را مىگذاريم وجود ماهوى.
تلميذ: خوب همان وجود ماهوى دوباره هم بسيط است و هم مجرد است.
استاد: آن وجود ماهوى که بسيط نيست، بسيط در اوست. الان آيا اين شىء بسيط است؟ اگر بسيط و مطلق است، پس چرا محدود به اين است؟
تلميذ: اين بالاخره وجودش بسيط است.
استاد: غير از وجود چه چيزى باعث شده حد بخورد؟
تلميذ: خود وجود.
استاد: پس خود وجود بسيط نشد.
تلميذ: چطور مىشود که هم وجود بسيط باشد و هم بسيط نباشد؟
استاد: شما خودتان جواب بدهيد. اگر اين وجود بسيط است، پس چرا محدود است؟ اگر محدود است پس به واسطه چيز ديگرى است. آن چيز ديگر چيست؟
تلميذ: بواسطه خود وجود محدود شده است. چيز ديگرى نداريم.
استاد: بنابراين بسيط نشد. کوسه و ريش پهن که نداريم. يا اين وجود بسيط است پس چرا محدود است؟ اگر محدود است آن حد به واسطه چه چيزى آمده به اين خورده است؟
تلميذ: باز هم وجود، خود وجود، نسخهاى از وجود.
استاد: بنابراين بسيط نيست. نکته اينجاست، که تصور حقيقت بساطت، موجب مىشود که شما اينجا گير نکنيد. يعنى اگر شما قائل بهبساطت وجود هستيد، در عين بساطت وجود، منافاتى با تشکل وجودى نيست. يعنى وجود در عين حال که بسيط است در عين حال متشکل به شکل باشد. آن وقت، خود آن شکل چون محدود است و وجود خودش را به اين شکل در آورده، نمىتوانيم بگوييم که: «هذا واجب الوجود.» واجب الوجود که محدود نيست.
عين ممکنات وجود دارد، آن حقيقت چيست؟ آن وجود است. آن وجودى که در همه اشياء هست، اسمش را چه چيزى مىگذاريم؟ فرض کنيد که من باب مثال، برق عبارت است از يک حقيقت واحده. اين برق يک نيرو است، يک انرژى است. اين در اجهزه متفاوته بروزات و ظهورات جدايى دارد. اگر اين برق در يک جهاز المنتى قرار بگيرد، تبديل به حرارت مىشود. همين برقاگر در يک جهاز حرکت قرار بگيرد، خود اين برق تبديل به حرکت مىشود. ديگر به حرارت مبدل نمىشود. اين انرژى مبدل به حرکت مىشود. همين برق، اگر در يک جهاز گاز آمونياک را به گردش در بياورد اين تبديل به سرما مىشود. البته نفس سرما برق نيست. برق مبدل به حرکت و ... مىشود. چون برق يا تبديل به حرکت مىشود، يا تبديل به گرما و ... مىشود. اگر شما نگاه کنيد، مىبينيد که اين لامپ در اينجا نمىچرخد. وقتى که لامپ را روشن بکنيد سيم در لامپ نمىچرخد. اما گرما از آن خروج پيدا مىکند. اين گرما از کجا آمد؟ اين از برق است. اين از آن انرژى است. اما اين پنکه را وقتى که دکمهاش را بزنيد، اين پنکه اطاق را روشن نمىکند، ولى شروع به حرکت مىکند. دو امر متضاد واقعى- که يکى حرکت است و ديگرى گرما است- از يک امر واحد بروز و ظهور پيدا مىکند، آن امر واحد دو ظهور دارد، اما حقيقتش واحد است. در مورد مسأله وجود هم مطلب به همين کيفيت است. ما يک حقيقت سارى و جارى در همه ظهورات داريم، که اسم آن را واجب الوجود مىگذاريم.
تلميذ: چطور موجودى که ماهيت دارد و بسيط نيست با بساطت خودش جمع مىشود. هم بسيط هست وهم بسيط نيست؟ آيا به لحاظ عللش بسيط است.
استاد: نه اصلا به علل کارى نداريم. به لحاظ خودش. چرا بحث را در علل ببريم؟ اصلا ما به خود وجود کار داريم. کارى به علل نداريم. ما مىخواهيم بگوئيم اگرحقيقت وجود را تصور کنيد، بايد لازماً بر اين حقيقت وجود بساطت را بار کنيد و بر همين حقيقت وجود بايد تعيّن را بار کنيد. به لحاظ اينکه، اين چيزى که ما در خارج مىبينيم قابل انکار نيست. ما حدود را در خارج مىبينيم. از آن طرف اينها جداى از وجود نيستند. اين هم داريم مىبينيم. حالا اگر وجودى که در اينها هست بسيط نباشد چطور در اينها هست؟
تلميذ: قبول داريم بسيط در اينها هست.
استاد: اگر اينها خودشان بسيط و بدون حد پس چطور با همديگر متمايزند؟ اين تمايز از کجا آمد؟
استاد: از خود صرف وجود آمده است.
جواب: در صرف وجود تمايزى نيست. مگر شما در صرف وجود قائل به بساطت نيستيد؟
بساطت که تمايز ندارد.
تلميذ: بساطت تمايز ندارد اما خود همان امر بسيط که در مظاهر تجلى مىکند متمايز مىشود.
استاد: اين مطلبى که مىگوئيد،: «در مظاهر تجلى کرده است» يعنى اين وسط چه کار کرده است؟ براى ما شرح بدهيد.
تلميذ: يعنى دو تا لحاظ هست. يک لحاظ مطلقى يک لحاظ مقيدى. وقتى مطلقى رالحاظ کنيم ديگر مقيّدى لحاظ نمىشود.
استاد: ببينيد! ما مىخواهيم ببينيم که اين لحاظ اطلاق و تقيد را جداى از هم بايد لحاظ کنيم؟ يعنى يک ساعت لحاظ اطلاق کنيم، از ساعت نه به بعد لحاظ مقيد؟ در لحظه واحد بايد جمع بين لحاظين کنيم، نه اينکه در اين ثانيه مطلق است، در ثانيه بعد مقيد سر جايش بيايد، اين نمىشود. اين دو لحاظ مطلق و مقيد هر دو گريبان ما را گرفته است بنابراين ما به اين نکته مىرسيم که لازمه بساطت خود وجود، ظهور است. اصلا خود ظهور يعنى مقيّد. شما وقتى که مىگوئيد: «خدا ظهور کرد.» يعنى مقيد شد. نه اينکه ظهور کرد و به اطلاقش باقى ماند. اگر به اطلاق باقى مانده است پس ديگر ظهور نکرده است. فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دکاً و خرّ موسى صعقاً يعنى محدود شد. و الا آن حقيقت جماليه و جلاليه حق که هيچ وقت لا الى الانتهاء نمىتواند تجلّى کند؛ حتى بر پيغمبرش هم نمىتواند تجلّى ما لا نهايهبکند. همان قدر که مىخواهد تجلى بکند يعنى خود را تنازل بدهد، اسم اين تنازل را ماهيت مىگذاريم.
تلميذ: يعنى ماهيت چيزى نيست مگر اينکه باز برگردانيم به سنخ وجود
استاد: شما اصلا بگو ظهور.
تلميذ: همان ظهور.
استاد: تمام شد، پس ما ديگر بحثى نداريم. ما مىگوييم ظهور، او مىگويد ماهيت. ظهور يعنى محدود، اين محدوديت در بسيط الحقيقهنيست. ما مىگوئيم يک ظهور داريم که اين ظهور محدود است، امّا اصل و حقيقتش لا محدود است.
تلميذ: اين مطلب همان گفته ايشان است که مىفرمايند: به علت برگرديم. اگر بخواهيم به علت برگرديم ديگر نمىتوانيم بگوئيم در عين تقييد اطلاق دارد.
استاد: اصلا چرا به علت برگرديم؟ ما به اين کاغذ نگاه مىکنيم. آيا اين کاغذ وجود دارد؟ يا ندارد؟ شما شکى در وجود کاغذ نمىکنيد. آيا اين وجودش جداى از آن بسيط الحقيقهاست؟ يعنى يک تکه جدا شده است؟ در اين صورت در وجود ترکيب لازم مىآيد که خلاف است. پس اين وجود عين آن وجود بسيط الحقيقه است. اگر بسيط الحقيقهاست پس چرا در دست ما است؟ و در اينجا محدود شده است؟ مىگوئيم ظهور آنست. ظهور آن، يعنى همان بسيط الحقيقهکه الان محدود است. يعنى تقييد اين تقييدش يعنى محدود، يعنى ماهيت.
تلميذ: اطلاقش عدم جدائى از آن بسيط الحقيقه است.
استاد: بله! يعنى اطلاقش.
تلميذ: پس اين دوباره به عليتش برمىگردد.
استاد: علت نيست. اصلا کارى به علت نداريم. البته آن بحث عليت که اين وجود آمده و اين را به ظهور آورده و اين ماهيت را به آن عنايت کرده به جاى خود محفوظ؛ اما ما الآن به خود اين نگاه مىکنيم، اصلا کارى به علت نداريم. اصلا فرض مىکنيم علتى نيست، هيچ چيزى در عالم وجود ندارد. آيا اگر ما حقيقت وجود را تصور کنيم مىتوانيم اين کاغذ را از حقيقت وجود جدا کنيم يا نه؟ اگر توانستيم جدا کنيم پس در وجود ترکيب لازم مىآيد. اگر نتوانستيم جدا کنيم پس اين کاغذ محدود است و آن وجود لامحدود در ذات کاغذ سارى است.
تلميذ: ماهيت را به نمود هم ترجمه کردهاند.
استاد: نمود است ديگر. معناى ظهور است ديگر. اين هم همانست ديگر.
قضيّه انيّت و تلفيق بين بساطت وجود، مساله آسانى نيست
اين قضيّه انيّت و تلفيق بين بساطت وجود، مساله آسانى نيست. اين دعواى بين سيد احمد کربلائى و مرحوم کمپانى است تمام مسائل به اين برمىگردد که مرحوم کمپانى آن طورى که بايد و شايد اين قضيّه تلفيق بين بساطت وجود و بين ماهيت را نتوانست [درک کند]. لذا در اعيان ثابته و فنا و اضمحلال گير کرد و اين قضيّه اگر براى انسان روشن بشود شايد ديگر نکته مجهولى در فلسفه باقى نماند.
تلميذ: حالا اين بساطت را نسبت به کدام وجود مىگوئيم؟ وجود محدودى که ظهور کرده يا حقيقت وجود؟
استاد: حقيقت وجود.
تلميذ: وجود متعين بسيط شد يا نشد؟
استاد: اين کجايش بسيط است؟ اين الان وجود محدود است. خود ما به آن ماهيت مىگوييم.
تلميذ: حدش از کجا آمده؟
استاد: حدش از خود وجود آمده. ببينيد اين دست من چند تا است؟
تلميذ: يک دست است، ظهورات مختلف دارد.
استاد: پس اسم اين ظهور را ماهيت مىگذاريم.
تلميذ: اين نامگذارى است. من مىخواهم بگويم همين ظهور مختلف هم دوباره از سنخ وجود است.
استاد: خود وجود، خودش را به اين سنخ درمىآورد، اسم آن سنخ را ماهيت مىگذاريم. چه اشکالى دارد؟
تلميذ: جسارت است. اشکالش همين است که از بساطت خارج مىشويم.
استاد: چرا خارج بشويم. از بساطت خارج نمىشويم. ظهور او از بساطت خارج مىشود، اما اصل و حقيقت او درونش هست. ظهور اين، يعنى محدوديت. شما خودتان مىگوئيد ظهور.
تلميذ: ذاتش بسيط است اما نمودش چى؟
استاد: اصلا نمود بايد محدود باشد. نمىشود غير محدود باشد. خود نمود يعنى محدود، اما ذات يعنى بسيط. يعنى شما امکان ندارد از هر کدام از اينها دست برداريد. اگر نمود را بسيط بگيريد با حد منافات در مىآيد. اگر آن ذات را محدود بگيريد با بساطت وجود منافات در مىآيد. يعنى حتماً هم بايد آن ذات را بسيط بگيريد، هم بايد نمود را محدود بگيريد. اصلًا نمود غير محدود ما نداريم.
تلميذ: مشکل سر اين است که ذاتى را که در نظر مىگيريم به نحو بساطت هم. با بقيّه موجوداتيک کاسه مىشود.
استاد: خوب بشود ما مىگوئيم يک حقيقت است.
تلميذ: اين دست، با اين دست، با اين اشياء خارجى فرقى نمىکند.
استاد: فرقى نکند، همه يکى بشود ما مىگوئيم: خوب وحدت وجود هم همين را مىگويد.
اصلا مسأله وحدت وجود همين است. مىگويد: وحدت بين واجب الوجود و بين ممکن الوجود. مىگويد: ذات واحد است اما ظهورات و بروزات بالشدّهوالضعف در مقام تشکيک تفاوت پيدا مىکند. شما مىگوئيد که: خورشيد يک نور است. نور در آنجا قوى است وقتى که مىآيد پايين ضعيف مىشود. با اينکه حقيقتش، حقيقت واحده است. وجود هم همين طور است. وجود در يک حقيقت واحده است. آن يک حقيقت واحده صور مختلفى را به خود مىگيرد. يعنى قدرت دارد هم خود را مجرد نشان بدهد، هم خود را غير مجرد و ذو صورت نشان بدهد، هم خود را به نحو جسميّت نشان بدهد. اين قدرت لازمه تجرّد وجود است. چون مجرد است، مطلق است. اما جسم اين طور نيست. لذا وجود در عين تجردى که دارد در عين حال به جسم در مىآيد؛ به خلاف اين افراد که مىگويند: وقتى که به جسم درمىآيد از تجرد بيرون مىآيد. نه! اصلا وجود از تجرد به هيچ وجه بيرون نمىآيد، وجود هميشه مجرد است. منتهى اين صور مجرد فرق مىکند يک وقت مجرد است حتى در معنا، يک وقت مجرد است در صورت، يک وقت مجرد است در لون، يک وقت مجرد است در جسميت برزخيّه، يک وقت مجرد است در جسميّت طبعيه مطابق با عالم طبع. در همه اينها مجرد است. نه اينکه وقتى جسم آمد از تجرد بيرون آمد. پس وجود کجا رفت؟ مگر شما نمىگوئيد وجود جنبه سعى و بساطت دارد؟ اين که جسم است. اين جسم که محدود است. اين که با تجرد منافات دارد. بنابراين فراموش نشود وجود در همه احوال مجرد است؛ آن سنگ خارا به آن سفتى و آن آهن هم تجرد دارد، تجرد محض هم دارد
تلميذ: مىشود گفت که مجرد بعضى وقتها به تجردش و بعضى وقتها به غير تجردش ظهور مىکند.
استاد: مراتبش فرق مىکند، يعنى ظهورات فرق مىکند.
اين تجرد چه نحوه به اين جسميت ظاهر متبدّل مىشود؟ اين صحبت ما است. يعنى اين جسميت را ما مىبينيم، وزن اين کتاب من باب مثال ٣٠٠ گرم است، اين الان باطنش را شما مىگوئيد مجرد است. باطنش عبارت از وجود است. بسيار خوب حالا اين ٣٠٠ گرم از کجا آمد؟
تلميذ: اينطور ظهور پيدا کرده
استاد: احسنت! ظهورى که پيدا کرد، اين وجود را از تجرد بيرون آورد. بنابراين بايد بگوئيم: اين کتاب مجرد است
تلميذ: به لحاظ باطنش نه ظاهرش مجرد است.
استاد: بنابراين شما نمىتوانيد بگوئيد: ظاهرش مجرد نيست. اين ظاهريک امر اعتبارى است يا يک امر واقعى است؟ اگر امر واقعى است بنابراين شما ظاهر و باطن را چطورى در اينجا تصوّر مىکنيد؟ امر اعتبارى است، وزن کنيد. وزن که يک امر اعتبارى نيست. وزن، جسم، رنگ و ... اعتبارى نيست. ما داريم مىبينيم ولى تجرد يعنى بدون رنگ، تجرد يعنى بدون جسم؛ اين چه وجودى است که در اين کتاب ٣٠٠ گرمى هست، در اين ضبط نيم کيلوئى هم هست، در اين فرشى که ما الان رويش نشستهايم هم هست؟
تلميذ: دو لحاظ شد.
استاد: من مىخواهم بگويم اين دو لحاظ، واقعى است، نه دو لحاظ اعتبارى. در عين اينکه اين الان مجرد نيست و کتاب است، و چون مجرد نيست با فرش تفاوت دارد، شما اين کتاب را از اينجا برمىداريد روى فرش مىگذاريد، اين فرش يک حدى دارد، اين کتاب هم يک حد ديگرى دارد. در عين حال حالا که مجرد نيست- چون اگر مجرد بود، يعنى تجرد از لون و اينها- پس چه مجردى است که در عين تجردش با حدود هم مىسازد. کلام در اينجا است. اگر با اين حدود نسازد، بنابراين بايد تکه تکه بکنيم. اين يک تکه از وجود شد، کنار گذاشتيم. اين يک تکه از وجود شد، کنار گذاشتيم. اين فرش هم يک تکه از وجود است کنار مىگذاريم. خوب وجود تکه تکه شد. در وجود ترکيب لازم مىآيد، آن هم محال است.
پس حقيقت مسأله به اين است که معناى تجرد را ما تا به حال خلاف مىفهميديم. تجرد نه اين است که جداى از رنگ باشد و رنگ نداشته باشد. آن را برويم اسمش را مجرد بگذاريم. مجرد به آن چيزى مىتوانيم بگوئيم که جسم نباشد اين طور نيست.
مجرد يعنى يک حقيقتى که بتواند خودش را با حدود وفق بدهد
مجرد يعنى يک حقيقتى که بتواند آن حقيقت خودش را با حدود وفق بدهد. اسم آن را ما مجرد مىگذاريم. پس در اين مجرد همه چيز است. شکل، لون، جسم، ترشى، شيرينى، سفتى و نرمى خوابيده است، همه اينها را ما مجرد مىگذاريم. اين مىشود مجرد، حالا آن حقيقتى که با همه اينها خودش را وفق مى دهد و در عين حال دست از عزت و مناعتش برنمىدارد را واجب الوجود مىناميم. اما ظهوراتش واجب الوجود نيست، بلکه محدود است.
بسيط يعنى هيچ منتهايى براى غنائش ندارد
تلميذ: پس در حقيقت برگشت اين موضوع به موضوع ديگرى است که بگوييم: در دامن کبريايى خود حقيقت وجود تقيد نمىتواند بخوابد؟ استاد: نه! درحقيقتش تقيد نيست. ظهوراتش مقيد است. در مورد ماهيت هم، همين را مىگوئيم. مىگوييم: مقيدش ماهيت مىشود، آن حقيقتش بلا تقيد، همان واجب الوجود مىشود. تلميذ: اين بساطتى که فرموديد يعنى عدم ترکيب يا عدم حد؟
استاد: عدم ترکيب، عدم حد، فرق نمىکند همه اينها بسيط است. بسيط يعنى هيچ منتهايى براى غنائش ندارد.
تلميذ: پس به صرافت برمىگردد ديگر.
استاد: بله همان است. صرافت و بساطت يکى است. اين اصطلاحات،
اصطلاحات قابل تأملّى است.
- تلميذ: قوم ماهيت را امر اعتبارى و حد وجود مىگيرند. يا به فرمايش حضرت عالى ماهيت را از سنخ وجود مىگيريد؟

