جلسه ۱۰۱
2به عبارت دیگر ما مىگوییم كه واجب الوجود، تجردش به خود وجود بر مىگردد، نه به خارج از ذات. یعنى این آقایان مىگویند كه: شما قائلید به این كه واجب الوجود ماهیت ندارد. حال این تجرد از ماهیت به چه چیزى بر مىگردد؟ چه كسى به این واجب الوجود تجرد را عنایت كرده؟ این لوح تقدیر را چه كسى به این واجب الوجود داده كه شما باید از ماهیت خالى باشید؟ اگر این لوح تقدیر به خود وجود واجب برمىگردد، این وجود واجب در همه جا هست، حتى در ممكنات هم این وجود، وجود دارد؛ نه وجود واجب، وجودِ واجب یعنى مقید بلا قید، اضافه بدون مضاف الیه، خود مضاف؛ یعنى وجودِ واجب الوجود. یعنى این تجرد از ماهیت به وجود واجب الوجود بر مىگردد نه به خود واجب الوجود. یعنى به مضاف بر مىگردد نه به مضاف الیه؛ در این صورت واجب، مضافٌ الیه براى وجود خواهد بود و این مضافٌ الیه بودنش به واسطه تجرد از ماهیت است. یعنى قبل از اینكه تجرد از ماهیت بر این ثابت بشود واجب نیست، به واسطه تجرد از ماهیت این لوح تقدیر را ما به واجب الوجود مىدهیم و عنوان واجب را بر او اطلاق مىكنیم، نه این كه اول واجب است، بعد بر اساس وجود واجب بگوییم پس باید مجرد از ماهیت باشد.
نه! اولًا بلا اول، ما باید ببینیم این واجب الوجود اصلًا ماهیت دارد یا ندارد. مىگوییم كه اگر ماهیت داشته باشد، این اشكالات پیدا مىشود. پس ماهیت نباید داشته باشد. حالا كه ماهیت ندارد پس واجب الوجود است.
ما مىگوییم این كه شما مىگویید ماهیت نباید داشته باشد، این «نباید» را از كجا مىآورید؟ ما مىگوئیم بسیار خوب، این «نباید» را از خود وجود در مىآوریم، یعنى انتزاع مىكنیم؛ از لوازم ذاتیه این وجود، این است كه ماهیت نداشته باشد. مىگوییم بسیار خوب این لوازم ذاتیه چون به وجود بر مىگردد و وجود هم در همه اشیاء على السواء است، یعنى این مفهوم وجود در همه مجردات و غیر مجردات و مبدعات و غیر مبدعات على السواء است، وقتى كه على السواء بود لازمه ذاتى هم كه لا ینفك است. نمىتوانیم بر یك مصداق حمل كنیم و از یك مصداق سلب كنیم. ناطقیت، لازمه انسان است. شما نمىتوانید ناطقیت را بر زید حمل كنید اما از عمرو سلب كنید. اگر یك وصف و یك عنوانى لازمه ذاتى یك معنونى باشد، با تحقق آن معنون در هر مصداقى لوازم ذاتیه هم بر همان عنوان حمل مىشود.

