جلسه ۱۰۱
4پس این لوح تقدیرى است كه مىخواهد به خداوند متعال اهدا بشود. وجود سركار از همه تعینات خارج است و اطلاق است و لا حدى است و ماهیت ندارد، این عدم ماهیت از ناحیه غیر باید بیاید، زیرا وجود اقتضا و عدم ماهیت نمىكند. غیر باید بیاید این وجود خداوند متعال را معرّاء از قید، بند، كیف، عروض، جوهریت، اعراض و از همه اوصافى كه مربوط به حدود وجودى و تشخص ممكنات است، خالى كند؛ كه در این صورت احتیاج و امكان در او پیدا مىشود. پس بنابراین در اینجا مشكل در طرفین قضیه وجود دارد كه این تجرد از ماهیت، به اصل الوجود بر مىگردد و اقتضاى اصل الوجود است، یا اینكه به اصل الوجود بر نمىگردد و از ناحیه غیر است. در هر صورت محالیت لازم مىآید. این اشكالى است كه در اینجا وارد مىشود، و بر اساس این اشكال اثبات ماهیت براى حق متعال است.
منتهى اینها مىگویند كه ماهیات با هم تفاوت دارند. یك ماهیت خیلى مقید و خیلى محدود است، و یك ماهیت سعى و ماهیت بسیار وسیعى داریم، این ماهیت سعى هم در رتبه خودش داراى حد و داراى ماهیت است.
اما وقتى من حیث المجموع به بیانات اینها نگاه كنیم مىبینیم خودشان هم نسبت به ماهیت نفهمیدند چه چیزى مىگویند. چون اگر ماهیتى را كه عبارت از حدود وجودى هر شخص است، بخواهند در نظر بگیرند، در این صورت اصلًا با اطلاق وجود و بساطت و صرافت وجود در تنافى خواهد بود. این، اشكال.
اشكالى كه بر این مطلب شده و جوابى كه مىدهند
اشكالى كه بر این مطلب شده و جوابى كه مىدهند این است كه: اگر كسى بگوید كه شما آمدید مفهوم تجرد ماهیت از وجود را یا مسبب از خود ذات وجود گرفتید، یا مسبب از غیر گرفتید. بر این اساس، این دو اشكال وارد مىشود: ١ ـ اگر مسبب از ذات وجود گرفتید تعدد واجب لازم مىآید ٢ ـ اگر از قید گرفتید امكان واجب پیدا مىشود و انقلاب واجب به ممكن مىشود. اما اگر بگوییم كهتجرد از ماهیت یك امر عدمى است، وقتى امر عدمى شد دیگر نیازى به علت ندارد، نه از ناحیه خود این وجود و نه از ناحیه غیر. وجود عدم الاقتضاء است بالنسبهبه تجرد از ماهیت و عدم تجرد از ماهیت، و وقتى كه تجرد از ماهیت، یعنى صرافت وجود از ماهیت كه یك امر عدمى است مطرح بشود، براى امر عدمى هم ما علت نمىخواهیم.

