جلسه ۱۰۰
3اما اگر ما آمدیم اعراض یك فرد را مد نظر قرار دادیم، «زیدٌ اسود» دیگر نمىتوانیم بگوییم: «طبیعه الانسان اسود» «زیدٌ احمر» نمىتوانیم بگوییم كه: «طبیعه الانسان احمر» «زیدٌ فى هذا المكان» نمىتوانیم بگوییم: «كلٌ انسان فى هذا المكان»، چون اعراضى كه عارض بر فرد مىشود، آن اعراض بر آن طبیعت به عنوان یك حكم كلى عارض نمىشود و معنا ندارد.
بناءًا على هذا از این مطلب ما سراغ جوهر مىآییم، مىگوییم: فردى از افراد این ماهیت جوهر است، این جوهر قابلیت دارد كه ماهیت را بر او حمل كنیم. ـ عبارتى كه در اینجا هست، این نكته را ممكن است به وهم بیاورد ـ این طورى كه مرحوم آخوند در اینجا مىفرماید این است كه: «اگر یك فردى داراى یك وصفى باشد، ما باید آن وصف را بتوانیم بر آن حقیقت بار كنیم و وقتى كه بر آن طبیعت بار كردیم، به همه گسترش بدهیم.» فرض كنیم كه مىبینیم یك انسانى خندیده است مىگوییم كه چون این زید خندیده است، پس طبیعت انسان ضاحك است، حالا كه طبیعت انسان ضاحك است پس تمام افراد الآن بالفعل ضاحكند. در حالى كه این طور نیست، این مطلب غلط است.
بله صحبت در این است كه ما در صعود از جزء به كلّ باید اوصاف و لوازمى را مدّ نظر قرار بدهیم كه به ماهیت این فرد برگردد. یعنى اگر آمدیم و خواستیم یك حكمى را از یك فرد به كلّ تسرّى بدهیم باید بتوانیم در برگشت، همین حكم را به جمیع افراد تسرّى دهیم. اگر گفتیم كه: زید ساكن قم است، بنابراین طبیعت انسان ساكن قم است، بنابراین همه افراد ساكن قم هستند، این غلط است. ولى اگر گفتیم: زید نفس مىكشد، پس طبیعت انسان متنفس است، بنابراین تمام افراد متنفساند و بدون تنفس از بین مىروند. در این صورت صحیح است الآن چرا این تنفس كه یك وصف است و از لوازم زید است به كل انسان برمىگردانیم؟ بخاطر اینكه لازمه بقاء زید است. وقتى چیزى لازمه بقاء فرد باشد بنابراین لازمه بقاء طبیعت خواهد بود، وقتى لازمه بقاء طبیعت بود بنابراین به تمام افراد طبیعت مىتواند تسرى پیدا كند.

