جلسه ۹۹
5این دلیلى كه ایشان بر این ذكر كردند، مطلبى كه در تتمه مرحوم آخوند ذكر مىكنند و ما این را مىگوئیم و بعد مقایسه مىكنیم و تمام مىشود بحث:
نفس مرتبه موجب تشخص نوعى همان ماهیت است
او این است كه مىفرمایند اگر یك نفر بیاید اشكال كند بگویند آقا در مجردات و در عقول مفارق و در مجردات شما چه حرفى مىزنید؟ مگر نفس خود مرتبه، خود نفس مرتبه موجب تشخص نوعى همان ماهیت نخواهد بود؟ یعنى شما یك ماهیت مجرده را در نظر بگیرید، خود همان مرتبه وجودى همان موجب فرد است لذا ما دو فرد در یك ماهیت مجرد نداریم اگر یك ماهیت، ماهیت مجرده باشد همان آن فرد براى چیست؟ براى شخص او خواهد بود. یعنى آن نوع، همان فرد است و این یك مطلب بسیار مهمى است كه ما این را در باب تجرد انسان خواهیم گفت، بله.1
پس بنابراین در هر مرتبه از مراتب این ماهیت یك فرد بیشتر ندارد و فرض فرد دوم براى این ماهیت ممتنع است، چرا؟ چون اینكه باصطلاح این كه به خاطر این است چون اینها. مجرد هستند و در تجرد ما به الاشتراك و ما به الامتیاز نداریم، تا اینكه بواسطه آن ما به الاشتراك، افراد دیگرى وجود داشته باشد و به واسطه ما به الامتیاز، فصل ممیزى بیآید و این فرد را از آن فرد جدا كند، نداریم. مثل انسان و بقر نیستند، كه در اینجا ماده و صورت و اینها دارند، آن یك حقیقت مجرده محض است و در حقیقت مجرده محض، دیگر در آن جا تمایز نیست اگر تمایز باشد، تمایز به رتبه است.
جوابى دیگر از آخوند
جوابى كه ایشان در اینجا مىدهد این است كه: در اینجا این انحصارى كه این ماهیت واحد در فرد واحد به وجود آورده، این انحصار نه از ناحیه ماهیت است، چون این ماهیت این است منحصر است، نه، بلكه انحصار از ناحیه اشتداد وجودى است و عدم اشتداد وجودى است، یعنى وجود است كه مىآید و یك ماهیت را منحصر مىكند در یك مرتبه و آن ماهیت را منحصر مىكند در یك مرتبه دیگر، این فقط وجود است، پس مرتبه، نه اینكه آن انحصار بواسطه یك متمایزات خارج از ذات است، چون اگر تمیز، یا تمیز باید به واسطه خود ذات باشد، نفس ذات باشد یعنى نفس آن ذات ماهیت باشد، یا جزء آن باشد و لوازم آن، پس بنابراین تمام افراد آن ماهیت همه باید یكسان باشند، دیگر تمیز معنا ندارد، چون فرض این است كه واجب الوجود واحد است، ذات واجب الوجود واحد است و لوازم ذاتى و اجزاء آن هم چیست؟ آن هم واحد خواهد بود. پس بنابراین دیگر چیزى كه واحد است نمىشود تمیز از یك ذات واحد انتزاع بشود، پس بنابراین افراد واجب الوجود نمىشود تمیز از ذات آنها باشد،
- سؤال: خوب آن کلى است آن کلى به اين معنا نيست کلى سعى است کلى سعى با کلى آن مرتبه خيلى فرق مىکند.
جواب: نه ببينيد بحث ما در ماهيت است، ماهيت، ماهيت عقل است ماهيت، ماهيت ملک است، ماهيت، ماهيت عقول، عقول مجرده و امثال ذلک.
آيا ذهن مىتواند بر اين افراد کثيره فرض کند يا نه؟
سؤال: خوب وقتى که جزئى هستند نه فرض، اينست که ما مىتوانيم جزئى تصور کنيم مىتوانيم کلى تصور کنيم.
جواب: نه
سؤال: براى جزيى هم ما نتوانيم جزيى تصور کنيم مىتوانيم کلى تصور کنيم.
جواب: نه براى جزيى هم ما مىتوانيم افراد غير متناهى تصور کنيم وقتى که
سؤال: اگر جزيى (به ما هو) تصور کنيم آن ديگر کلى نمىشود.
جواب: ببينيد وقتى که يک ذهن مىآيد و اين ماهيت را تصور مىکند و او را معّرا مىکند از وجود، چه اشکال دارد برايش افراد کثيره فرض کنيم چه اشکال دارد الآن ما براى جبرئيل هزار تا جبرئيل تصور کنيم؟
جواب: ماهيت را به سه شکل تصور کنيم من حيث هى هى نه کليست و نه جزئيست.
جواب: ما همين را مىگوئيم، ما همين را مىگوئيم وقتى که اين طور شد ما اين شخص مىخواهد جواب آخوند را بدهد مىخواهد بگويد شما آمديد و گفتيد که نه اين ماهيت واجب الوجود اگر قرار باشد کلى بخواهد باشد اين اشکالات سه گانه برايش وارد مىشود، اين نسبت اين فرد با اين ماهيت نسبت افراد ذهنيه، يا وجوب است يا امتناع است يا امکان است. خوب حالا ما مىگوئيم آقا شما در باب ماهيات مجرده چه مىگوييد؟ مگر ماهيات مجرده يک فرد بيش از يک فرد خارجى دارند خوب چه اشکال دارد ما بگوئيم که ماهيت واجب الوجود در عين تجرد تامى که دارد، همان فرد جزيى که دارد، همان فرد، فقط، فقط همان اين محقق نوعيت اين ماهيت باشد، بدون اينکه ما بتوانيم فرض فرد ديگرى براى اين ماهيت و براى اين نوع بکنيم، در مجرد هم همين را مىگوئيم.
الآن عقل اول يک ماهيتى دارد و يک وجودى دارد و وجود، اين ماهيت، منحصر است در يک وجود خاص، عقل دوم همينطور، عقل سوم همينطور، فرض کنيد که عقول مفارقه همينطور، صور مجرده همينطور، ملائکه همينطور، تمام اينها هر کدام ماهيتى دارند که محقق آن ماهيت در خارج، فقط همان مصداق است، يعنى يک ملک ديگر به عين ملک ديگر ما نداريم، درست شد؟ پس بنابراين بله.
سؤال: اگر محقق بشود باز همان مىشود.
جواب: بله؟
سؤال: اگر محقق بشود فرض کنيم باز همان مىشود.
جواب: همان مىشود يعنى مثل او مىخواهد بود.
سؤال: چون ديگر مىخواهم بگوئيم که در آن عالم قابل تحقق ندارد.
جواب: يعنى فردى ديگر ندارد و ديگرى نخواهد داشت بله ديگر اجماع مثلين هم که ديگر محال است، مثلين با هم باشند.
- سؤال: خوب آن کلى است آن کلى به اين معنا نيست کلى سعى است کلى سعى با کلى آن مرتبه خيلى فرق مىکند.

