جلسه ۹۸
3فلیست واجبة واجب مىشود پس واجب الوجود تبدیل به ممكن الوجود مىشود، فإذا كان شیء من ماهیاته ممکنا حالا اگر یك فرد از ماهیات این واجب الوجود ممكن باشد، این فرض در صورتى بود كه ما ماهیت فرد را براى ماهیت واجب بدانیم، حالا اگر این ماهیت واجب الوجود، ممكن باشد، در همان فردى هم كه در خارج دارد آن واجب الوجود تبدیل به ممكن الوجود مىشود اینهم محال است (فصار الواجب أیضا باعتبار ماهیته ممکنا) واجب الوجود كه باید واجب باشد باید بگوئیم به اعتبار ماهیتش یك ممكن الوجود است
اینهم محال است، چون ممكن الوجود نیاز به علت دارد و از ناحیه علت باید به او افاضه واجب بشود در حالتى كه واجب علتش خود ذات خودش است. (فإذن إن کان فى الوجود واجب) اگر فرض كنید در وجود واجبى هست، فلیس له ماهیة وراء الوجود، ماهیتى غیر از وجود، دیگر در این جا صورت داشته باشد بحیث یفصله الذهن ذهن او را جدا كند به دو امر، یك امر ماهیت، یك امر
وهو الوجود الصرف البحت، این وجود صرف و بحتى است كه لابشوبه شیء من خصوص و عموم هیچ چیزى از خصوصیت و عمومیت بر او عارض نمىشود یعنى نمىتوانیم بگوئیم این عموم است شامل افراد عدیدهاى مىشود و نمىتوانیم بگوئیم این خاصى است كه داخل در تحت یك عامى خواهد بود، نه خیر وجود منحصر به همین واحد است و امر مشتركى براى او و غیر او در نظر نمىتوانیم بگیریم و فردى است كه ماهیت او عین وجود است،
هذا کلامه نورالله سره و أرى أنه برهان متین و تحقیق حسن این طور مىببینیم كه این برهان متین و تحقیق نیكویى است و الإیراد علیه این ایرادى كه بعضى ها بر او واردكرده اند (بأنه لم لایجوز أن یفصل العقل أمر موجوداً) چرا جایز نیست كه تفصیل بدهد عقل، جدا كند عقل، تحلیل كند عقل، یك امر إلى وجود و معروض موجودى را به یك وجودى كه و یك معروضش است كه این معروض كه بر ماهیت است یکون ذلک جزئیا شخصیا لا کلیا كه این معروض، جزیى است و شخصى است ولى كلى نیست چرا؟ چرا همان طور كه حالا بعدام ایشان مىآید مىگوید، ما چطور در عقول مفارقه هر ماهیتى را ماهیت متشخص جزیى مىدانیم خوب در این صورت این را هم همین طور مىدانیم، در ماهیت زید، زید مىآید، عقل مىآید ماهیت وجود زید را تقسیم مىكند به یك وجود و به یك ماهیتى كه آن ماهیت، ماهیت متشخص است این وجود قابل صدق بر كثیرین كه نیست فقط این ماهیت به یك نفر اطلاق مىشود، همین طور عقل بیاید ماهیت واجب الوجود را تحلیل كند، بگوید: وجودش و یك ماهیت منحصر به خودش، بنابراین، این را كه ایشان گفتند این ماهیت همیشه كلى است، این اشكال از بین مىرود و بواسطه این از بین رفتن كلى اشكالى كه متوجه این هست آنهم از بین مىرود او این است كه عقل مىتواند فرض كند براى كلى افراد عدیدهاى را ارائه بدهد در نهایت و هر كدام از این ها داراى مرتبه واجب الوجودى باشند یا ممكن الوجودى باشند یا ممتنع الوجودى باشند كه مىآئیم مىگوئیم، پس بنابراین اشكالات همه چه مىشود؟ همه از بین مىرود.

