جلسه ۹۸
2(وقد علمت أن ما وقع من جزئیات کلى بقى الامکان بعد) ما این طور متوجه شدیم كه آن چه را كه ان افراد از كلى كه وقوع پیدا مىكنند وقوع خارجى پیدا مىكنند، اینها قابلیت امكان را دارند،
(و اذا کان هذا الواقع واجب الوجود) حالا اگر این واقع واجب الوجود باشد (و له ماهیه وراء الوجود و یك ماهیت غیر از وجود داشته باشد (فهى إذا أخذت كلیه اگر این ماهیت را كلى تصور كنیم كه كلى هست، أمکن وجود جزئى آخرلها لذاتها، ذاتاً این ماهیت مىتواند فرد دیگرى را بپذیرد، ذاتا مىتواند بپذیرد، چرا؟ چون این ماهیت، این ماهیت وجود براى این ماهیت مىشود چه مىشود ممكن، وقتیكه این ممكن شد این وجود براى ماهیت پس باید فرد دیگرى از واجب الوجود هم ممكن الوجود باشد، (إذ لو امتنع الوجود للماهیه)، اگر ممتنع باشد وجود براى ماهیت، یك فرد هم نباید پیدا بشود از او، (لکان المفروض واجب الوجود ممتنع الوجود) پس آن كه واجب الوجود است منقلب مىشود به ممتنع الوجود به اعتبار ماهیتش كه محال است نهایت چیزى كه در این جا مىشود گفت این است كه (أن یمتنع به سبب غیر نفس الماهیه) این امتناع وجود به سبب غیر از خود ماهیت باشد، فرض كنید كه به یك علت دیگرى، فرد دیگرى از این ماهیت ممتنع الوجود باشد، باز هم محالیت لازم مىاید، چرا؟ به خاطر اینكه نفس ماهیت واجب، این چیست؟ اقتضاى وجود مىكند، به عبارت دیگر وجود براى این ماهیت چیست؟ واجب است وقتى وجود براى این ماهیت واجب شد و همه افراد ماهیت، بالنسبه به ماهیت على السّوى هستند إلا بالوجود، پس بنابراین همان طورى كه یك فرد از این ماهیت واجب الوجود تحقق خارجى دارد، باید فرد دیگرى هم واجب باشد تحقق خارجى داشته باشد حالا این فرض واجب مىآید قلدرى مىكند، گردن كلفتى مىكند، جلو بقیه افراد را مىگیرد، آن یك حرف دیگر است كه به سبب غیر از خود ماهیت بیاید، اما فرض تحقق افراد ماهیت واجب الوجود باید در این جا ما بكنیم خوب این همان محالیت است دیگر كه در این جا پیدا مىشود، لأن جزئیات، ممکنا فى نفسه پس این فى نفسه ممكن است مىشود در خارج باشد و وجود هم مىتواند داشته باشد فلا یکون واجبا حالا كه این ممكن فى نفسه هست، پس نمىتواند واجب باشد چون از طرف دیگر براى او من آمده، لأن جزئیات الماهیه وراء ما وقع ممکنات چون جزئیات ماهیت غیر از آن است كه واقع شده و تعین خارجى به خود گرفته اینها ممكنات هستند همانطور كه گذشت.

