جلسه ۹۷
4اشكالى دیگر بر شیخ اشراق
مطلب دیگر در اینجا، اشكالى است كه دوباره باز به شیخ اشراق شده، و این اشكال این است كه این اقتضاى لایتناهى در واجب الوجود، در این ماهیت، این اقتضاى عدم تناهى را. این را شما از كجا آوردید؟ ممكن است كه یك ماهیتى در خارج وجود داشته باشد و این ماهیت، متناهى باشد نه اینكه لایتناهى باشد، این ماهیت متناهى باشد در خارج و تعدد داشته باشد و این تناهى و عدم تناهى، این لازمه آن تعین خارجى اوست كه چند تا از این ماهیت در خارج بواسطه علت وجود دارد. اما اینكه خود ماهیت فى حد نفسه اقتضاى عدم تناهى را بكند. این از كجا آمده؟ ماهیت خودش فى حد نفسه لااقتضاست. پس شما چطور اثبات عدم تناهى را مىكنید؟
بنابراین اشكالى كه بر شیخ اشراق وارد مىشود این است كه در آنجایى لازمهاش این است كه ما به لا یتناهى، واجب الوجود، داشته باشیم، كه ماهیت اقتضاى عدم تناهى بكند. اما اگر خود ماهیت لااقتضا باشد و درخارج تعددش به تعدد علل باشد. پس بنابراین، اینطور مىتوانیم بگوئیم كه واجب الوجود یك ماهیت دارد و آن هم درخارج یك فرد دارد و با وجود اقتضاى كلیت نمىكند و آن هم در خارج یك فرد دارد، و همین یك فرد هم براى او چه چیز است؟ واجب الوجود است. دیگر در این صورت این اشكالات دیگر پیش نمىآید. این یك مسئله.1
حالا ایشان این اشكال را چه كار مىكند؟ برطرف مىكند، لا یتناهى را. اشكالى را كه به لایتناهى وارد مىشود، بر طرف مىكند. البته، اشكالات دیگر خوب مىماند. ایشان مىگوید كه این ماهیت، اقتضاى عدم تناهى در خارج را نمىكند. ماهیت یعنى ماهیت یك شیء، ماهیت زید. این كجاش اقتضاى عدم تناهى مىكند؟ تمام این اشكالات متفرع بر عدم تناهى بود و ماهیت خودش آنوقت زید، زید یعنى چه، زید ازش عدم تناهى مىفهمیم. زید ازش تناهى مىفهمیم، خود زید فى حد نفسه یعنى یكى دیگر. زید یعنى یك شیئى كه باصطلاح در خارج است، اقتضا كردن یعنى جدا نشدن، یعنى سلب نشدن، یعنى عدم انفكاك، این را مىگویند اقتضا.
- سؤال: خوب يک فرد بودنش مثل تعدد است، چه فرقى با ماهيت مىکند؟
جواب: خوب، اين، آخه، اشکال.
سؤال: فرديتش چه طورى اثبات مىکنيم ما؟
جواب: خوب آن اشکال بر سر اين بود، که چون واجب الوجود، ماهيتش غير متناهى هست، پس بنابراين، اگر اين ماهيت، واجب باشد. پس بايد ما به لا يتناهى، واجب الوجود داشته باشيم. اگر ممتنع باشد، لازمهاش اين است که حتى يک فرد از واجب الوجود در خارج نداشته باشيم. اگر ممکن باشد، لازمهاش اين است که واجب الوجود ما منقلب بشود به ممکن الوجود. اين بر اساس عدم تناهى بود،
- سؤال: خوب يک فرد بودنش مثل تعدد است، چه فرقى با ماهيت مىکند؟

