جلسه ۹۶
1بسم الله الرحمن الرحیم
خصوصیت بعضى از شاكله ها نسبت به ادراك (ت)1
مطلب چهارم در اثبات وحدت بین ماهیت و وجود واجب
الرابع ما أفاده صاحب التلویحات، و هو أن الذى فصل الذهن وجوده عن ماهیته إن امتنع وجودها بعینه لا یصیر شیء منها موجود و إذا صار شیء منها موجودا فالکلى له جزئیات أخره معقوله غیر ممتنعه لماهیاتها بل ممکنه إله غیر النهایه.
مطلب چهارمى كه در اثبات وحدت بین ماهیت و وجود واجب اقامه شده. به اعتبار این كه ماهیت عین وجود واجب است نه جداى از وجود، بلكه «الحق ماهیه عینیه» كلام صاحب تلویحات شیخ اشراق در این جا این مطلب و این برهان را اقامه مىكند. ایشان در آن جا به براهینى كه تا به حال اقامه شده براثبات عینیت ماهیت واجب با وجود واجب اشكالى را وارد مىكند. مدار بحث در این سه مورد این بود كه اگر فرض را بر این بگذاریم، ماهیت واجب همان طور كه وجود سایر ممكنات جداى از ماهیت است و در خارج وحدت دارند نه این كه در خارج غیریت و دوئیت داشته باشند بلكه در خارج بین ماهیت و بین وجود وحدت است و این وحدت وحدت انضمامى نیست و این تركیب، تركیب انضمامى نیست تركیب اتحادى است.
در وجود واجب اگر قرار بر این باشد كه ماهیت واجب مانند سایر ممكنات جداى از وجود واجب باشد لازمه اش تقدم وجود ماهیت بر خود وجود واجب است. تا بحال صحبت ما بر این بود كه اگر وجود بخواهد عارض بر ماهیت بشود لازمهاش اینست كه هاهیت وجوب داشته باشد تا اینكه ظرف و معروفى براى وجود واقع بشود. و اگر ماهیت وجوب داشته باشد لازمه اش سبق وجود ماهیت است بر وجود واجب تعالى و آن محال است.
صحبت بر این است كه آیا وجود ماهیت نفس همان وجود است كه این تقدم شى على نفسه است. اگر یك وجودى است غیر از این وجود، بحث كلام و نقل كلام را در آن مىكنیم و با فرض وحدت مفهوم وجود و حقیقت وجود دیگر دوئیتى بین وجود ماهیت و وجود واجب معنى ندارد. چون حقیقت وجود حقیقت واحد است. این كه بگوئیم سنخه وجود ماهیت با سنخه وجود واجب دو تاست. همانطورى كه خود ماهیات با هم مختلف هستند، ماهیت انسان با ماهیت بقرو غنم دو تاست، بگوئیم: وجود واجب با وجود ماهیت دو تاست و وجود ماهیت تقدم به طبع دارد بر وجود واجب و وجود واجب عارض بر آن مىشود. این محال است.
- خصوصيتى که بعضى از شاکلها نسبت به اين ادراک دارند. و اين اصلًا به مسأله ايمان و به مسأله کفر کار ندارد. همان طورکه خواب ديدن به ايمان و کفر ربط ندارد بلکه يک حاجزى براى ادراک يک صورت مثالى است و آن حاجز عنايت نفس است به عالم طبع، اگر آن حاجز برداشته شود نفس به صورت مثالى خودش توجه دارد حالابه واسطه خواب پيدا بشود يا بواسطه چيز ديگر امثال اين ها. اين هم همين طور است. اين ادراک نفس به صورت مثالى اين يک مسأله هست مثل خواب، و براى خيلى از افراد حالا يا بواسطه يک نوع لطافتى که دارند يا بواسطه اقتدارى که دارند قدرتى که دارند ولو آن قدرت با غير ايمان باشد. اين پيدا مىشود. البته بواسطه ذکر و مراقبه و اين ها هم پيدا مىشود. آن هم يک ادراک و شعور و اقتدار است. اما اين که لازمه اش حتما ذکر باشد يا مسأله ايمان با کفر در اين جا دخالت داشته باشد نه. اين يک مسأله خيلى عادى است. بله مراحل بالاى تجرد آن با؟؟؟ سازگار است. يعنى بعد از صورت مثالى، ادراک معانى نفس و حتى برتر از ادراک معانى نفس، ادراک همان حقيقت مجرده با غير؟؟؟ امکان ندارد.
حتى در خود عالم نفس هم اگر کسى باشد باز در آن جا چيز دارد باز حال برايش پيدا مىشود.
سؤال:
جواب: چرا. البته براى که اين حالت پيدا بشود طبعا يک مخصوصا اگر تشديد بشود اين حالت توام با يک انبساطى است نفس به اصطلاح نفس از بدن يک حالت انبساط و لذت نفسانى ايجاد مىکند براى فرد. و اين جدا شدن توام با يک شعور و ادراک است آن ادراک اعتبارى بودن بدن است آن را مىفهمد. وقتى اعتبارى بودن را مىفهمد آن وقت ديگه همان طور که خود آقاى حداد هم مطلب را ايشان فهميد که بدنش اعتبارى است و آن هر چه ناسزا مىگويد به آن بدن اعتبارى مىگويد. يکى از رفقا براى ما مىگفت که براى او هم همين حالت پيدا شده و بعد ديد که تمام اين زد و خورد و بيا و برو و دعوا و اين ها همه به اين بدن بر مىگردد ولى آن حقيقت که عبارت از روح است فعلا او را به صورت بدن مثالى ديده چون روح که بدن ندارد. وقتى که مشاهده مىکند با بدن مثالى مشاهده مىکند.
اما باز حقيقتش يک حقيقت بدون صورت است حقيقت روح، و آن هيچ گونه از اين شوائبى که و از اين مسائلى که در دنيا مردم با ارتباط با آن هستند اصلا بر دامن آن نمىنشيند و آن در يک افقى عالى و والا است و به اين مسائل اصلا توجهى ندارد اين توام با اين حالت هست و اين از لوازم آن حالت اين ادراک است. نمىشود کسى اين ادراک برايش پيدا شود و اين حالت نباشد الا. طبعا نسبت به اين دنيا بى اعتبار مىشود. قضايا را سهل مىگيرد با مردم خيلى به رفق عمل مىکند. طبعا براى او ديگر طرفين قضيه خيلى تفاوتى نمىکند.
- خصوصيتى که بعضى از شاکلها نسبت به اين ادراک دارند. و اين اصلًا به مسأله ايمان و به مسأله کفر کار ندارد. همان طورکه خواب ديدن به ايمان و کفر ربط ندارد بلکه يک حاجزى براى ادراک يک صورت مثالى است و آن حاجز عنايت نفس است به عالم طبع، اگر آن حاجز برداشته شود نفس به صورت مثالى خودش توجه دارد حالابه واسطه خواب پيدا بشود يا بواسطه چيز ديگر امثال اين ها. اين هم همين طور است. اين ادراک نفس به صورت مثالى اين يک مسأله هست مثل خواب، و براى خيلى از افراد حالا يا بواسطه يک نوع لطافتى که دارند يا بواسطه اقتدارى که دارند قدرتى که دارند ولو آن قدرت با غير ايمان باشد. اين پيدا مىشود. البته بواسطه ذکر و مراقبه و اين ها هم پيدا مىشود. آن هم يک ادراک و شعور و اقتدار است. اما اين که لازمه اش حتما ذکر باشد يا مسأله ايمان با کفر در اين جا دخالت داشته باشد نه. اين يک مسأله خيلى عادى است. بله مراحل بالاى تجرد آن با؟؟؟ سازگار است. يعنى بعد از صورت مثالى، ادراک معانى نفس و حتى برتر از ادراک معانى نفس، ادراک همان حقيقت مجرده با غير؟؟؟ امکان ندارد.

