جلسه ۹۵
2پس بنابراین ماهیت «من حیث أنّه ماهیه لا یقتضى الوجود بل مِن حیثُ إنّهُ ماهیه یقتضى ذاتیات الماهیات و* یقتضى اوصاف الماهیه، لا یقتضى الوجود.» اگر كسى بگوید خود وجود هم «من حیث* هولا یقتضى الموجودیه». چرا چون وجود در اینجا یك معناى عام است، موجود یك معناى خاص است. این وجود وقتى كه بخواهد به موجود تبدیل بشود احتیاج به یك علتى دارد كه آن علت این وجود را به موجود بر گرداند. به عبارت دیگر شیء بسیط را به مقام تعین و تشخص بیاورد. پس وجود اگر در تبدلش به موجود و در عروض موجودیت نیازى به علت داشته باشد نقل كلام در آن مىكند اگر خودش بخواهد خودش را برگرداند كه نمى تواند. «الوجود من حیث هُوَ وجودً» فرق مىكند با «الوجود من حیث هو موجودً». موجود یعنى تشخص وجود و وجود یعنى ابهام در تشخص. مثل ماهیت غیر متعینه خارجى و ماهیت متعینه خارجى. وجود هم همینطور است.
مرحوم آخوند مىفرماید «الوجود موجودً بنفسه» وقتى ما حقیقت را وجود بدانیم پس نفس وجود به خود تشكل مىدهد و به خود موجودیت و تعین مىدهد و این نیاز به شیء دیگرى ندارد. وقتى كه شما اثر را از ناحیه وجود مىبینید پس موجودیت وجود هم از ناحیه نفس الوجوداست دیگر نیازى به علت ندارد. اگر هم كه نیازى به علت داشته باشد به علتى نیاز دارد كه خودش وجود است یعنى به علت العلل. كه آن علت العلل خودش اصل الوجود و حقیقه الوجود است. وشیئ خارج از وجود نیست.
پس بنابراین بحث در حق اول بر مىگردد به اینكه، موجودیت حق اول كه به واسطه وجود است نفس این وجود به آن وجود اول و به آن موجودیت اول بقا و ثبات مىدهد، تقرر و استقرار مىدهد، دوام و تشكل مىدهد و تعین و تشخص مىدهد، بنابراین در دیگر اینجا مشكلى بوجود نمىآید. چون موجودیت عبارت است از نفس الوجود «به لحاظ أنّهُ متعّینً و تشخصً» بنابراین خود وجود است كه تشخص و تعین را هم با خود مىآورد. این بود كلام مرحوم آخوند.

