جلسه ۹۵
7(فبقى) فقط یك شق مىماند (* ان لا یکون الانسان موجوداً الا عن علة) موجودیت انسان باید از ناحیه علت باشد (و ینعکس بعکس النقیض إلى أن ما لا یکون معلولا لا یکون غیر الوجود) عكس نقیض قضیه این است كه هر چیزى كه معلول نباشد غیر وجود هم نخواهد بود یعنى وجود در اینجا علّت خواهد بود معلول غیر از وجود است و هر چیزى كه معلول نباشد یعنى علت باشد باید غیر وجود نباشد یعنى وجود باشد. (بل هو نفس الوجود) اگر كسى بگوید (* فلو قیل: الوجود أیضا کذلک). (لا یجوز أن یکون موجودا) جایز نیست اینكه موجود باشد (لانه وجودٌ) چون وجود است.* (لانه انما یکون وجوداً لو کان موجوداً) (انما یکون وجوداً لو کان موجوداً) این وجود اگر موجود بود وجود داشت (فیکون موجوداً) و چون وجود دارد پس باید موجود باشد. (لانه موجود) یعنى این وجود نمىتواند موجودیت را براى خود بیاورد فیعود المحال چون وجود و موجود در اینجا دوتاست. وجود، موجوداست نه به وجود دیگر، بل به نفسه. یعنى وجود است كه خود را به موجودیت در مىآورد.
(فالجواب أن الوجود إنما یکون موجودا لابوجود آخر بل بنفسه فلا معنه لقولنا الوجود موجود لأنه موجود إلا أن الوجود موجود بنفسه فلا یلزم أن یکون الوجود موجودا قبل کونه موجودا بل اللازم) وجود خودش دراینجا بنفسه وجود دارد حالا این لازم نمىآید كه وجود قبلًا موجود باشد یعنى تعین وجود براى موجود، قبل باشد و قبل از اینكه تعین پیدا كند متعین باشد. خود تعین موجود به نفس وجود است. و در هر جا كه وجود پا را مىگذارد موجودیت را هم با خودش مىآورد بلكه لازم از این مطلب این است كه (ان الوجود متقدم بنفسه على نفس کونه موجودا) وجود تقدم به نفسه دارد بر موجودیت خودش. یعنى اگر موجودى بخواهد باشد تقدم وجودى در اینجا لازم است. آنوقت اسم این موجود را مىگذاریم ماهیته موجوده. چون همان وجود وقتى كه تبدل پیدا مى كند و متشخص مىشود ما آن را موجود مىگوئیم پس این (و لا محذور فیه) هم در اینجا ندارد.

