جلسه ۹۲
2مطلبى كه دیروز عرض شد و با اضافه اى كه امروز بیان مىشود این است كه یا ما وجود را بالاصاله مىدانیم و ماهیت را بالعرض یا وجود را اعتبارى مىدانیم و ماهیت را اصل مىدانیم. هم وجود و هم ماهیت هر دو كه نمىشود بالاصاله تحقق داشته باشند. باز هم در اینجا اشكال پیش مى آید. ولى فرض بر این است كه در وهله اول ما وجود را اعتبارى بدانیم و ماهیت را بالاصاله بدانیم و این وجودى كه عارض بر وجود پروردگارمىشود، این وجود را اعتبارى بدانیم. در این صورت تفاوتى در مفهوم وجود نخواهد بود. مگر اعتبار و انتزاع وجود از ذات واجب الوجود و این وجود متاخر از تحقق نفسِ ذات واجب الوجود نیست، مگر علت، وقتى كه مىخواهد افاضه وجود كند و انتزاع وجود از او بشود، نباید وجود داشته باشد؟ آیا علت معدومه مىتواند مبدأ و منشاء براى اعتبار و انتزاع امر وجودى باشد؟
این مستحیل است.
بنابراین؛ این ماهیت باید موجود باشد وقتى كه این ماهیت موجود بود نقل كلام در این مىكنیم، آن ماهیت موجوده آیا وجودى كه بر او هست اعتبارى هست یا آن وجود امر حقیقى است اگر امر حقیقى باشد، بنابراین آن امر حقیقى موجب شده است كه این ماهیت موجود باشد و همان تقدم الشیء على نفسه لازم مىآید. یعنى تحقق خارجى آن امر حقیقى؛ موجب براى عروض یك وجود دیگر برخود خواهد بود. این همان «تقّدم الشیء على نفسه» است و اگر ما وجود را امر حقیقى و بالاصاله بدانیم و ماهیت را اعتبارى بدانیم در این صورت فرض بساطت ماهیت در ذات بارى تعالى موجب مىشود كه این وجود را باید با آن ماهیت یكى بدانیم اگر این ماهیت با حفظ بساطت خود در عین حال یك حقیقتى بود جداى از ماهیات دیگر و یك مرتبهاى بود جداى از مراتب دیگر در این صورت باید وجود، علت براى او باشد. به جهت اینكه شما وجود را بالاصاله مىدانید و ماهیت را بالعرضِ و بالطبع و اعتبارى مىدانید. وقتى كه وجود اصیل شد، آن وقت شما چطور وجود را معلول براى همین معروض مىدانید در حالتى كه علت براى وجود، باید تقدم بالوجود داشته باشد نه تقدم بالاعتبار و بالحیثیت و تقدم بالماهیت در اینجا لازم نیست و فرض این است كه علت وجود باید خودش موجود باشد.

