اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(3) في أن واجب الوجود إنيته ماهيته

نسخه عربی

جلسه ۹۱

4
  •  اگر نازى كند از هم فرو ریزند قالب‌ها

  •  وقتى كه جاعل دست از جعل خودش بردارد وجودِ ماهیت هم طبعاً منعدم خواهد شد. بنابراین وقتى كه ممكن شد مى‌شود ممكن الزوال وقتى كه ممكن الزوال شد از واجب الوجودى ساقط مى‌شود. ایرادى كه مرحوم آخوند بر این بیان دارند این است كه واجب الوجودِ بالذات از نقطه نظر امكان در اینجا مورد خدشه قرار مى‌گیرد چون واجب الوجود بالغیر است یعنى ذاتاً ممكن است اما وجودش زائل شدنى نیست چرا؟ چون دست جاعل بالاى سرش است، هیچ وقت وجودش از بین نمى‌رود. ما هم همین حرف را اینجا مى‌زنیم و مى‌گوئیم وجودِ واجب معلولِ ذاتِ خودش است وقتى كه معلولِ ذات خودش شد اگر نظر به ذات بكنیم كه دستِ ذات بالاسر وجود است و علتِ در این وجود است و این معلول مى‌شود. وواجب بالغیر، واجبالنسبه به همین ذات خودش مى‌شود پس بنابراین امكان ذاتى از با اینكه امكان ذاتى است ولى واجب بالغیر خواهد بود. اشكالى كه در اینجا وارد مى‌شود این است كه ماهیتى كه این وجود را واجب بالغیر كرده است آیا صِرف ماهیت، علت است یا ماهّیت موجوده علت براى وجود است؟ اگر ماهیت، ماهیت موجوده باشد بنابراین در اینجا (تقّدم الشیء على نفسه) لازم مى‌آید و اگر این ماهیت ماهیت غیرموجوده باشد كه ماهیت غیرموجوده بالنسبه به وجود و عدم على السِواى است و آن نمى‌تواند علت این باشد و وقتى كه نتوانست ماهیت و ذات؛ علت در وجود باشد پس در نظر به وجود؛ ممكن الزوال مى‌شود. حالا نمى‌گوئیم حتمى الزوال است بلكه ممكن الزوال مى‌باشد پس باز در اینجا برهان دوم به شكلى برمى‌گردد به برهان سوم؛ به عبارت دیگر ما از برهان دوم برهان سوم را انتزاع مى‌كنیم و مى‌گوئیم یا این ماهیت، ماهیت موجوده است بنابراین ما نقل كلام در آن مى‌كنیم كه (تقّدم الشیء على نفسه) لازم مى‌آید كه در برهان دوم بود. یا این ماهیت، ماهیت موجوده نیست كه خودِ نفس علت مستوى الطرفین بالنسبه به وجود و عدم است و این علتِ استواء الطرفین، مفیض است اگر اینطور باشد آن علت كه نمى‌تواند واجب‌بالغیر باشد. واجب بالغیر كه نتوانست باشد بنابراین نمى‌تواند واجب بالذات باشد، واجبِ بالذات كه نبود پس این وجود هم واجب بالغیر نمى‌تواند باشد، واجب بالغیر كه نبود امكان زوال هم برایش هست نه اینكه امكان زوال بلكه حتمى الزوالِ وجود بر آن هست. پس بنابراین؛ این اشكال هم به برهان سوم وارد نمى‌شود.1

    1. سؤال: حسن بصرى چه جور آدمى بوده؟
      جواب: آن در زمان ائمه بوده اما در زمان امام صادق نبوده است.
      سؤال: و حسن بصرى صد و خورده اى عمر داشته است. و حضرت فرمودند چرا در جنگ جمل شرکت نکردى؟ گفت: يک صدايى شنيدم که گفت (القاتل و المقتول کلاهم فى النار) حضرت فرمودند برادرت شيطان بوده است؛ اين هم راجع به حسن بصرى هست.
      سؤال: نسبت به متصوفيه و اين تيپ افراد محدثين سختگيرى کرده‌اند و اصلا اسمى از آنها نياورند
      جواب: بله از حالات و صحبتهايشان انسان بايد به باطن اينها پى ببرد. مثلا جنيد از مطالبش انسان پى به تشيع او پى مى‌برد در حالتى که جنيد جزو اهل سنت به حساب مى‌آيد.
      سؤال: محدثين که اصلا ذکر نمى‌کنند.
      جواب: آنها که بله، آنها که اصلًا اينها را به حساب نمى‌آورند اصلا به طور کلى اشکالى که در رجال ماست اين است که با توجه به مبانى خودشان صحت و سقم روات و راوى و روايت را بيان مى‌کنند و اين اشکال، اشکال در تاريخ رجال ما هست به خصوص به نظر من يک خيانت است. به جهت اينکه آن رجالى بايد آنچه را که معروف زمان و برداشت شخصيت يک شخص در هر زمان است همان را بايد منعکس کند. فرض کنيم که اگر يک شخصى من باب مثال اهل يک زمانى يک عده اى به او، گرايش دارند بايد بياورد چون ممکن است در ميان اين عده افرادى باشند که براى ما مهم باشد.
      مثلا فرض کنيد من باب مثال مرحوم آقاى بروجردى پيش فلان شخص رفت و آمد مى‌کردند و هر هفته يک شب پيش فلان شخص مى‌رفتند در حالتى که آن شخص در نظر خيلى‌ها مطرود باشد، خُب اين براى ما مهم است که ببينيم علت چه بوده که ايشان مى‌رفتند آقاى بروجردى يک آدم اهل دقت و اهل فهم و ما نمى‌توانيم هيمنطورى رها کنيم و بى جهت و بدون علت، اين را مطرود بدانيم يا مثلا سيد مهدى بحر العلوم به خدمت نور عليشاه مى‌رسيده است آخوند ملا عبدالصمد همدانى همين طور بوده است اين چيزها متاسفانه در خيلى از رجالين ما نيست يعنى وقتى که با اين مبناء نگاه به يک صحابى مى‌کنند، آن وقت آن پيش فرضهايى که داشتند، آن مبانى که در ذهن داشتند، آ باعث مى‌شود که اين مطالب را بگويند در حالتى که يک ثقل قضيه، ذهن انسان را نسبت به يک شخص بى‌جهت تغيير مى‌دهد.
      بطورى که تمجيد امام صادق عليه السلام از يونس بن عبدالرحمن کفايت مى‌کند. يک عبارت امام هادى عليه السلام که کفايت مى‌کند يک کلام امام باقر عليه السلام نسبت به يک صحابى براى ما کفايت مى‌کند. يا رجوع يک صحابى بزرگ مثل محمد بن مسلم پيش يک صحابى ديگر، اين براى ما کفايت مى‌کند. محمد بن مسلم و ابن ابى عميرآدمهاى عادى نبودند. اين نقص هست خصوصاً اين آقايى که تازه فوت کردند مرحوم شوشترى در قاموسِ رجال ايشان مطالبى ديدم که ايشان خلاصه با يک مبانى از پيش تعيين شده با روات برخورد مى‌کرد و اين خلاف است و اين به نظر من در نقل مسائل تاريخى خيانت است. چه بسا اصلا ممکن است راه را ببندد و القاء شبهه کند و راه را بندد.
      سؤال: کتب تراجم مثل اعيان الشيعه چطور
      جواب: بهتر است و شخص منصفى بوده است.
      سؤال: چيز ديگرى به نظرتان نمى‌آيد؟
      جواب: بله. خلاصه انسان بايد تحقيق کند نمى‌تواند نسبت به يک کتاب اکتفا کند.
      سؤال: افرادى مثل فضيل بن أياز که مرحوم آقا در همان ولايت فقيه خودشان را خيلى به تَعَب انداخته بودند تا روى قرائن و شواهد فرموده بودند که کتاب مصباح الشريعه از ايشان است. بعد همان جا اين گله را داشتند که اينها بطور کلى نامشان مطرح نبوده چه بسا مثلا خيلى نظير فضيل بن اياز و عمار ياسر بودند که اينها اصلا بکلى فراموش شدند. آن وقت الان در کتابهاى شيعه ظاهراً اسمى نداريم.