جلسه ۹۱
1بسم الله الرحمن الرحیم1
الثالث2
(الثالث لو کان زائداً یلزم امکان زوال وجود الواجب
و هو ضرورى الاستحاله بیان الملازمه أن الوجود اذا كان محتاجا الى غیره كان ممكنا و كان جائز الزوال نظراً الى ذاته. و الا لكان واجبا لذاته مستقلا فى حقیقته غیر متعلق بالماهیه هذا خلفٌ
هاهنا بحث: و هو ان امکان الشیء لذاته لا ینافى وجوبه)
دلیل سومى كه مرحوم آخوند مىآورند امكان زوال وجود از ذات واجب است یعنى واجب الوجود؛ ممكن الوجود بشود و ممكن الوجود هم كه امكان زوال وجود بالنسبه به جاعل و فاعلش دارد. چون اگر زائد بر ذات باشد یعنى منفك از ذات باشد و حمل بر ذات بشود لازمه اش این است كه وجود؛ ممكن باشد چون در زیادى بر ذات و عروضش بر ذات نیاز به جاعل دارد و هر چیزى كه محتاج به جاعل است ممكن است و هر چیزى كه ممكن است جائز الزوال است این دلیل ایشان است كه ذكر مىكنند.
مطلبى كه مرحوم آخوند به نظرشان مىرسد و اشكالى كه به نظر ایشان مىرسد این است كه یك وقت شما نظر به خود وجود واجب الوجود مىكنید با این بیان درست است، و وقتى كه نظر به وجود مىكنید این وجود ممكن الزوال است چون خود شما مىگوئید زائد بر ذات است وقتى كه نظر به وجودِ واجب الوجود باشد در ترتب بر ذات و در حمل بر ذات نیاز به جاعل دارد، نیازى به شخصى دارد كه جاعل باشد و وجود را بر ذات حمل كند به عبارت دیگر احتیاج به جعل دارد. اما یك وقت نظر به ذات واجب الوجود مىكنید ممكن است كه از ناحیه ذات، واجب بالغیر باشد یعنى ذات به او وجوب بالغیر اعطاء كند پس دیگر امكان زوال ندارد و وقتى كه ذات واجبالوجود به این اعطاء وجود مىكند بنابراین گرچه واجب بالذات نیست ولى واجب الوجود بالغیر خواهد بود منتهى مثل قضیه ما مىباشد كه واجب الوجود بالذات نیستیم اما واجب الوجود بالغیر هستیم و از ناحیه جاعل، به ذات اعطاء وجود مىكند و از ناحیه غیر وجود ما واجب مىشود فرق در این است كه در ممكنات؛ علتِ ثالثى هست اما در مورد واجب الوجود؛ علت، ذات خودش است. بنابراین چون از ناحیه ذات به او اعطاء وجود مىشود یعنى بالنسبه به خودش واجب مىشود بنابراین دیگر زوال وجود ندارد چون واجب؛ واجب بالغیر مىشود. و اگر صحبت در این است كه واجب الوجود را با در نظر گرفتن ذات، هر دو را در اینجا ممكن مىدانید یعنى هم وجود واجب و هم ماهیت واجب، هر دوى اینها ممكن الزوال هستند؛ ما مىگوئیم تلازم به طور كلى از بین مىرود.
- سؤال: آن را اتصاف مىگويند، و اصلًا انفعال نيست تا ما بگوئيم اجتماع انفعال و فعل در يک مورد شده
جواب: ما مىگوئيم انفعال است چرا انفعال است؟ به جهت اينکه بنابر قاعده اصالت وجود؛ ماهيت مِن حيث هى ليست الّا هى بنابراين وجود است که باعث انفعال ماهيت مىشود يعنى ماهيت من حيث هى از مرحله استواء بين عدم و وجود منفعل مى شود و فعليت وجود را پيدا مىکند.
سؤال: اشکالى که در اينجاست اين است که ما در خارج غير از وجود و تعين چيز ديگرى نداريم يعنى وجود است که ماهيت از آن انتزاع مىشود اما در ذهن دو امر مجزى است؛ يکى ماهيت و يکى وجود است و ماهيت موضوع است و وجود محمول است بر عکس خارج، در اين صورت در ذهن بحث عليت و معلوليت نيست بلکه اتصاف است چون در ذهن ماهيت است که متصف به وجود مىشود؛ و در خارج وجود است که متصف به ماهيت مىشود در ذهن است که ما سؤال از شىء مىکنيم مثلًا مىپرسيم آقا فلان چيز را دارى؟ يعنى ماهيت براى ما در ذهن ثابت است از وجودش سؤال مىکنيم. لذا بحثِ اتصاف است نه بحث انفعال
جواب: بطور کلى بحث ما بحث خارج است همين که شما مطرح مىکنيد زيادت وجود بر ماهيت؛ زيادت وجود بر ماهيت را شما مىخواهيد در ذهن اثبات کنيد يا در خارج؟
سؤال: اگر بحث در خارج باشد که قضيه عکس مىشود چون در خارج وجود موضوع است و ماهيت محمول.
جواب: ما همين را مىخواهيم بگوئيم، ما مىخواهيم بگوئيم که اين وجودى که در خارج زائد بر ماهيت است آيا وجود علتِ براى ماهيت است يا معلول براى ماهيت خارج است؟ مثلِ فرقِ بين ما و بارى تعالى اين است که ما مرکب هستيم او بسيط هيچ فرق ديگرى با هم نداريم اگر مسأله ماهيت را انيّت بگيريد بنابراين ديگر فرقى با وجود ندارد (الحق ماهيه انيّته) اگر ماهيت بارى تعالى را مثل ماهيت ساير ممکنات بگيريد ولى بسيط بدانيد باز همين بحث ماهيت پيش مىآيد که (الماهيه من حيث هى ليست الّا هى) چه کسى فاعل در ماهيت است و چه کسى معطى الوجود است؟
و به مسئله عارض و معروض کار نداريم مساله يک مساله تسامحى است و به عنوان ثبوت معروض قبل از عارض است و فقط صِرف حمل است و عروض به عنوان عروض واقعى نيست لذا از همين بيان ما مىرسيم به اينکه وجود؛ فاعل بايد باشد نه اينکه وجود؛ منفعل باشد به عبارت ديگر در اعراض ما قبلا وجود معروض و وجودِ موضوع را لازم داريم يعنى معروض تقدّم وجودى بالنسبه به عرض دارد اما در وجود عکس است بعد از تعيّنِ وجود ما تازه انتزاع ماهيت مىکنيم منتهى مسامحتاً و مجازاً مىگويند وجود عارض بر ماهيت شده.
و شما در اينجا خلط بين ختحقق خارج و بين انتزاع ذهن کرديد آنچه که در ذهن است با آنچه که اين در خارج است تفاوت پيدا مىکند
ما اول يک ماهيتى را تصور مىکنيم استواء او را بالنسبه به عدم و وجود لحاظ مىکنيم بعد آن وقت وجود را بر آن حمل مى کنيم اين مربوط به عالم ذهن است. اما آنچه که مربوط به عالم خارج است اين است که اولًا و آخراً و وسطاً همه وجود است يعنى وجود است که از مرحله بساطت بيرون مىآيد و خود را متعيّن به يک شکلى از ماده يا مجردات مىکند بنابراين آن چه که فاعل است و علت است و منشا براى ماهيت است وجود است يعنى وجود علت و منشا براى ماهيت است اما در ذهن وقتى که ما آن را لحاظ مىکنيم مىبينيم وجود عارض بر ماهيت شده، يعنى به عبارت ديگر زائد بر ماهيت است يعنى ذهن مىآيد قبل از وجود يک ماهيتى را متقّرر فرض مىکند بعد وجود را بر آن حمل مىکند يا حمل نمىکند، اگر بر آن حمل کرد همين ماهيتِ موجوده فى الخارج است اگر حمل نکرد ماهيت متقّرره در ذهن است بدون اينکه لباس وجود بپوشاند حالا صحبت در اين است که آيا آنچه را که در ذهن به عنوان عروض وجود بر ماهيت داريم در خارج هم همين طور است يا در خارج عکس است؟ ما مىگوئيم در خارج عکس است؛ نه تنها وجود، عارض بر ماهيت نمىشود بلکه ماهيت؛ متصفِ به وجود مىشود.
و ادله ما ناظر به خارج است يعنى ما وقتى که فرض کنيد که يک ماهيت خارجى را مثلًا ماهيت زيد را بررسى مىکنيم ذهن از کجا نسبت امکان به اين ماهيت مىدهد؟ يعنى ماهيتى را که ذهن تصور مىکند ما بازاء خارجى براى او فرض مىکند و آن ما بازاء خارج چون دستش نمىرسد که ماهيت ما بازاء خارج را در يک جا نگاه دارد مجبور است در ذهن بياورد اما هنوز لباس وجود نپوشيده؛ هنوز متلبس به وجود نشده حالا در خارج آيا وجود بر او عارض مىشود يا وجود بر آن عارض نمىشود؟ پس آنچه را که در ذهن دارد حاکى از يک محکى خارجى مىکند که ممکن الوجود است بعد لحاظ امکان ذاتى بالنسبه به آن وجود مىکند و مىگويد: وجود امکان ذاتى بالنسبه به ماهيت دارد اما وجوبِ بالغير همى بالنسبه به جاعل و علتش دارد.
پس ذهن آن را که تصور مىکند نه اينکه فقط در وعاء ذهن است و هيچ ارتباطى با خارج نمىدهد مىگويد آنکه من در ذهن دارم همان در خارج است، اينکه در ذهن تصور کردم آن در خارج است، منتهى آنکه در خارج هست يک وجود بيشتر نيست و ماهيتى در کار نيست؛ بله از اين وجودى که در خارج هست مىآيد انتزاعاتى مىکند مثل اينکه چطور يک عدهاى دور هم نشستهاند اين مجموعهاى که دور هم نشستهاند عبارت است از زيد و عمرو و بکر و خالد و تمام اينها يک افرادى هستند تک تک، ذهن مىآيد از مجموع اين افراد يک انتزاع مىکند، اين انتزاع اول؛ انتزاع دوم انتزاع مسائل اعتبارى ديگر است که يک شخصى بحث مىکند و ديگران مستمع هستند اين هم انتزاع دوم انتزاع ديگرى که مىکند اين است که لابد اينها براى جهتى در اينجا نشستهاند اينها همه انتزاعاتى است که با اينکه هيچ کدام بيان ندارد اما ذهن مىآيد از نفس تک تک افرادى که در اينجا هستند اين حالت اجتماعى آنها را در نظر مىگيرد و انتزاعات زياد مى کند.
آنچه را که ذهن، انتزاع مى کند از ماهيات خارج، دوچيز است: يکى وجود و ديگرى ماهيت. اين وجود و ماهيّت را در قبال همديگر قرار مى دهد. چون ماهيت در مرحله وجود و عدم، به طور مساوى تقرر داشته است. بنابراين وجود از ماهيت در تعين متأخر است. گرچه خودِ ماهيت تعيّن بدون وجود ندارد و تعينش با وجود است حالا که مىگويد وجود زائد بر ماهيت شده است چرا زائد بر ماهيت شده؟ چون ماهيت قبلا متقرر بوده وقتى که ماهيت متقرر هست بنابراين وجود است که آمده و به اين ماهيت متقرره تعين داده است يعنى شيئيت داده، موجوديت داده، شکل داده، که ما اسمش را زيادى وجود بر ماهيت مى گذاريم همين مساله را شما در مورد بارى تعالى مىگويد، مىگوئيد: اگر قرار باشد بر اينکه در عالم خارج يک ماهيت داشته باشيم، ما از آن ماهيت، بسيط بودن را انتزاع مىکنيم، ما مىدانيم که وجود منشا تعين ماهيت در خارج است و چيزى غير از وجود اصلا نيست اما بحث، بحث انتزاع است وقتى که ذهن انتزاع مىکند فرض کنيد الآن در اينجا همه نشستهايد يک دفعه يک شخصى يک گوسفند از همين درب مىآورد اين وسط آيا شما به او مىگوئيد اى گوسفند اينجا بنشين درس را گوش بده؟ مىگوئيد؟ يا نمىگوئيد! نمىگوئيد، چرا؟ فورى ذهن شما آمد يک انتزاع کرد گفت هذا غنمٌ؛ هذا حيوانٌ و له هذا الفصل و هلاء حيوانٌ و لهم هذا الفصل يعنى ناطق پس بنابراين آنچه که به درد بحث مىخورد ناطقيّت است نه حيوانيّت که چهار پا دارد و وارد شده است. اين دراينجا آمد تو فورى ذهن شما حکم به استماع بحث را بر حيوان ناطق بار مىکند و بر حيوان ناهق يا فرض غنم که داراى فصل غنميّت است بار نمىکند چرا؟ در حالى که انسان چشم دارد حيوان هم چشم دارد فرض کنيد اگر ماسک صورت انسان را روى اين گوسفند بيندازيد، باز به او مىگوئيد بيا بنشين؟ چرا نمىگوئيد؟ اين نگفتن علتش چيست؟ وجود است که هر دو وجود دارند، در وهله اول به وجود پى مىبريم هم به وجود غنم پى برديم هم به وجود زيد پى برديم چرا بعضى از آثار را در ذهن بر انسان بار مىکنيد و بر غنم بار نمىکنيد؟ پس علت ماهيت است؛ همين انتزاعِ ماهيت که کرديد موجب شد که حکمِ به وجودتان هم تغيير پيدا کند نه تنها ماهيت اينها عوض شد وجود که اصل است دستخوش خرابى و نقصان مىشود اين وجود وجود ناقص مىشود و اين وجود وجود کامل مىشود؛ بر اساس نقصان و کمال آثار مختلفى بار مىشود، بر زيد يک آثار بار مىشود مىگوئيد بيا بنشين با هم بحث کنيم بر غنم يک آثارى بار مىشود مىگوئيد ببريد در حياط حسابش را برسيد. دو اثرى مختلف بار شده است بر غنم يک آثارى بار مىشود که به خاطر انتزاع ماهيت است که ماهيت را انتزاع مىکنيد. آنوقت وجود است که در عالم خارج غنم را غنم کرده و خودش را به اين شکل در آورده و تبديل به غنم شده است؛ در زيد هم وجود خودش را به اين شکل در آورده و تبديل به زيد شده است؛ اما آثار اينها تفاوت دارد بنابراين در اينجا علت مفيض؛ و علت فاعلىِ ماهيت در خارج؛ وجود، خواهد بود پس وجود؛ فاعل و علت موجده ماهيت مىشود پس مطلب اول اين است که وجود علتِ براى ماهيت خواهد بود مطلب دوم وجود عارضِ بر ماهيت؛ زايد بر ماهيت است به اين معنا که وجود و ماهيت دوتا هستند و وجود به ماهيت مىچسبد حالا در چسبيدنش يا نياز به علت ثالثه داريم که واجب الوجود مىشود و اين ممکن مىشود و از واجب الوجود بودن خارج مىشود.
سؤال: يک بحث ديگر هست بعد از اثبات اصالت الوجود اين استدلالهايى که مىکنند مبتنى بر اصالت الماهوى است چون ماهيت را علت قرار بدهيم آن خلف لازم مىآيد.
جواب: نه ما مىگوئيم اين بحث را در مورد ممکنات هم مىکنيم چرا در مورد واجب الوجود، در ممکنات آيا ماهيت علت الوجود است يا وجود علت وجود هست؟ اصالت الوجودىها مى گويند که چون ماهيت استواء طرفين بالنسبه به عدم و وجود دارد لذا نمىتواند علت براى وجود باشد ما همين را در مورد بارى تعالى مىگوئيم، منتهى در مورد خصوص ممکنات چون وجود شکل مىگيرد چارهاى نداريم که بگوئيم ماهيت اين شکلى که گرفته از کجا آورده؟ مگر وجود را نمىگوئيد مجرد است؟ پس چرا شکل پيدا کرد؟ ما اسم اين شکل را ماهيت مىگذاريم. آيا اين شکل قبلًا بوده و وجود روى آن آمده؟ يا اينکه خود وجود آمده و خودش؛ شکل را به وجود آورده است؟ مىگوئيم جنبه تعليليه و ربطِ به جاعل مَوجب شده است که وجود شکل بگيرد.
شما يک موم دستتان است برداريد و با آن بازى کنيد، بازى کنيد، بازى مىکنيد و آن را به يک ماهى تبدل مىکنيد يا به يک غنم، يا به يک عروسک تبديل مىکند اين موم عبارت است از همان وجود من باب مثال چه کسى آمده برايش دُم درست کرده؛ پا درست کرده، سر درست کرده؟ شخص نقاش آمده اين کار را کرده صانع آمده اين کار را کرده است. همين مطلب را در مورد وجود نسبت به ممکنات بگوئيد؛ وجود مگر مجرد نيست چطور به صورت زيد در آمد يا به صورت غنم در آمد؟ اين اختلاف از کجا آمد در حالى که هر دوى اينها حقيقتشان مجرد است؟ مىگوئيم: جاعل اين اختلاف را به وجود آورد. پس بحث را مىبريم روى جاعل حالا که ما بحث را روى جاعل برديم وجود را نسبت به تک تک اينها بالنسبه به وجود و عدم، على السوّيه مىدانيم يعنى وجود تبديل به زيد شود، وقتى زيد را در نظر مى گيريد، اين ذات بالنسبه به حملِ وجود و عدم حملِ وجود بر آن على السوّيه است.
يعنى ذات زيد اقتضاء وجود نمىکند احتياج به جاعل دارد، ذات غنم هم اقتضاء وجود نمىکند احتياج به جاعل دارد، در مورد ممکنات بايد بين وجود و بين ماهيت انفکاک قائل بشويم چرا؟ به جهت اينکه وجود چطور زيد و شد غنم نشد؟ چه طور غنم شد و پشتى نشد؟ چه طور کتاب شد و فرش نشد؟ جاعل اين را مىخواهد. پس در مورد ممکنات بايد ما قائل به انفکاک بين وجود و ماهيت بشويم، نه انفکاک خارجى و نه انفکاک عقلانى، و نه انفکاک ذهنى و تصورى؛ بعد اين جاعل مىآيد وجود را به يکى از آن ماهيات تبديل مىکند، حالا آمديم مىگوئيم آيا خدا ماهيتى مثل ما دارد يا ندارد؟ اين بحث پيش مىآيد که خدا ماهيتش عين وجود است اگر عين وجود نباشد بنابر اصالت الوجود لازمهاش اين است که اصالت الوجود فاعل باشد و از آن طرف فرض کرديد که ماهيت با وجود دوتا باشد پس جاعل بايد بيايد و وجود را به اين ماهيت بچسباند خودش که نمىتواند اين را در مورد ممکنات مىگوئيم پس بحثِ در اينجا مورد اشکال واقع نمىشود و حل مىشود؟ - ص ١١٦.
- سؤال: آن را اتصاف مىگويند، و اصلًا انفعال نيست تا ما بگوئيم اجتماع انفعال و فعل در يک مورد شده

