جلسه ۹۰
5پس بنابراین جمع بین انفعال و بین فعل شد چون از یك طرف گفتیم این وجود، خودش عارضِ بر ماهیت مىشود و علت براى این عُروض هم خود این ماهیت است یعنى خودِ ماهیتِ بسیطِ واجب و خود ذاتِ واجب علت براى عروض واجب ا بر او است نه علت غیر؛ اگر علت؛ غیر باشد امكان لازم مىآید علتِ براى عروض بیاض كه مىخواهد عارض بر این قرطاس بشود علت مىخواهد یك رنگ كار مىخواهد و نقاش مىخواهد كه نقاش بیاید و این قرطاس را نقش كند نقاش باید بیاد و نقش احمرار بر او بكشد و یا نقشِ اصفرار بر این بكشد و این قرطاس را زرد بكند پس عُروضِ عَرَض بر یك موضوعى محتاج به فاعل است این كتاب را اگر بخواهد رنگش تغییر پیدا كند باید جلوى شمس بگذارید و نور شمس و شعاع شمس موجب مىشود كه رنگ این صفحات متغیر بشود و كم كم به مرور زمان و به قول عربها شویه شویه این شعاع شمس موجب بشود كه لون كتاب متغیر بشود و متبّدل بشود پس علت چیز دیگر است كه عروض این عَرَض و الوانِ متفاوتِ این قرطاس نیاز به علت دارد و آن علت، شمس و هوا و محیط و امثال ذلك است. حالا عروض واجب بر این ماهیت نیاز به علت دارد شما مىگویید وجود زائد بر ماهیت است یعنى همان طورى كه وجود زائد بر ماهیت است و وجود اگر زائد بر ماهیت حق تعالى باشد؛ این وجودِ زائد نیاز به علت دارد كه علتش نفسِ موضوع است یعنى خود ماهیت علت است اگر خود ماهیت علت باشد پس این ماهیت فاعل در وجود است وقتى ماهیت علت باشد یعنى فاعل است یعنى ماهیت اقتدار دارد و قدرت دارد بر اینكه وجود را بر خودش حمل كند از آن طرف بنابر مسلك اصالت الوجود وجود است كه فاعل در ماهیت است نه اینكه ماهیت، فاعل در وجود باشد و وجود یك امر اعتبارى باشد روى این حساب وجود فاعل مىشود و ماهیت قابل مىشود.1
- سؤال: در ذهن فقط بنيونيت بين عارض و معروض است، و ما مىخواهيم در عالم خارج بينونت را درست کنيم
جواب: بنابر اصالت الماهيه اينکه مىفرمائيد درست است چون بنابر اصاله الماهيه، خود ماهيت را از شئون وجود مىدانيم نه جداى از وجود اگر جداى از وجود بدانيم آن وقت اين مباحث پيش مىآيد که اين ماهيت تکليفش چيست؟ و قبل از وجود چه حکمى دارد يعنى آيا وجود دارد يا ندارد؟ بحث در آنجا مىرود که وقتى وجود مىخواهد عارض بر آن بشود آيا در اين عروض نياز به علت داريم يا نداريم؟ اما اگر ما نفس اين ماهيت را از آثار وجود بدانيم اصلا جايى براى اين بحثها باقى نمىماند.
يعنى اگر فرض بکنيد که ما ذات واجب را بسيط بدانيم همين بساطت ذات کفايت مىکند بر آنکه ما وجود را عين ذات بدانيم و نياز به شيىء ديگر نداشته باشيم چرا؟ چون همين که مىگوئيم ذات، بسيط است يعنى ترکب در ماهيت ندارد چون ترکب، در ماهيت است و نياز به جاعل دارد اگر ماهيت مرکب نباشد و بسيط باشد؛ نفس خود آن ذات کفايت مىکند که وجود عين ذات باشد البته اينکه مىگوئيم بسيط باشد نه به معناى بساطت به عنوان مرتبهاى چون ممکن است ذواتى داشته باشيم که اين ذوات در عين بساطتِ ماهيتشان نيازِ به جاعل دارند مثلًا ذاتِ ملک، ذاتِ جبرائيل، ذاتِ عقول يعنى عقول منفصله و امثال ذلک، در عين اينکه ذات اينها بسيط است و مادى نيستند و جنبه مادى ندارند و مجرد هستند وجودشان عين ماهيتشان است. چون بحث ما در آنجايى هست که اصلا خودِ ماهيت بسيط است و لابشرط مقسمى خواهد بود نه لابشرط قسمى، وجودى که لابشرط مقسمى هست از وجودِ ماهيت، وجود انتزاع مىشود و وجود عينيتِ با او دارد و نيازى به جعل ندارد اما عقول که بسيطند به عنوان بسيط رتبى و مرتبه اى نياز به جعل دارند به جهت اينکه اينها لابشرط مقسمى نيستند. همين که شما تعيّن را در يک مرتبه اثبات مىکنيد يعنى قائل به تمايز بين اين مرتبه و مرتبه ديگر شده ايد، اين تمايز ايجاب جعل جاعل را مىکند، ايجاب حيثيتِ تعليليه را د مىکند اين مربوط به دليل اول. که اشکالى بر آن وارد نمىشود.
- سؤال: در ذهن فقط بنيونيت بين عارض و معروض است، و ما مىخواهيم در عالم خارج بينونت را درست کنيم

