جلسه ۹۰
4پس این وجودى كه الآن عارض بر ماهیت واجب شده چه اشكال دارد كه بگوییم بعد از عروض این ماهیت، واجب متصف به وجوب مىشود نه اینكه واجب منفعلِ از وجود بشود این وجود خودش نشأت از ذات واجب مىگیرد و زائد بر ذات است و دیگر ذات، معلول او نخواهد بود، بلكه ذات علت براى او خواهد بود و وقتى كه علت شد دیگر در این صورت استحاله اجتماعِ نقیضین كه عبارت است از متضادین كه برگشت این دو نقیض هست و با فعلیت این دو تا با هم متناقض مىشود یعنى خود متضادین را ما مىتوانیم به متناقضین برگردانیم در اینجا موضوع ما و ذات ما علتِ براى وجود است و در عین حال متصفِ به وجود است و وجود را قبول كرده كه بر آن حمل بشود.
و قبول منافاتى با اقتدار و با مقام قهاریتِ ذات ندارد قبول در اینجا نشانه ضعف نیست تا اینكه شما بگویید از مقوله انفعال است قبول در اینجا نشانه مَناعت و عزت و رفعت مقام ذات است نه اینكه نشانه ضعف و ذلت و پستى و احتیاج ذات، به حمل وجود بر او است. این اشكالى است كه به نظر مرحوم آخوند رسیده لذا در اینجا بطلان تالى را مورد تامل قرار مىدهند. اینكه شما مىفرمائید در یك ذات به یك حیثیتِ واحده به یك مرتبه واحده كه بساطت باشد متحیث به دو حیثیت باشد یكى حیثیت قبول كه انفعال است و دیگر حیثیت فعل این را ما قبول نداریم؛ بله؛ اگر در یك جا این فاعلیت و قابلیت با هم باشند مستحیل است اما در اینجا منظور از قابلیت نه قابلیت به معناى انفعال است بلكه منظور از قابلیت قابلیت به معناى اتصاف و قبول است، معروض و موضوع قبول حمل عَرَض بر آن مىكند در عین حال قبول براى عرض كه نخواهد بود مثلًا این صفحه كاغذ قبول بیاضیت را مىكند ولى معلول بیاض نخواهد بود قبول كمیت را مىكند اما معلول كَم نخواهد بود قبولِ حجم را مىكند اما معلول نخواهد بود و متصف خواهد بود لذا مىگوییم (القرطاس الابیض ـ ؛ القرطاس المتكمم؛ القرطاس متأین) همینطور ذات واجب در آن ذاتیت خودش و در انّیت خودش معلول براى وجود نخواهد بود بلكه علت و فاعل براى وجود است در عین حال متصف به وجود است مىگوییم ذات واجب الوجود متصف به وجود است. اما از مطلبى كه دیروز عرض شد این نكته استفاده مىشود كه بحث ما در مقولات و مقولات ثانیه منطقى و فلسفى و امثال ذلك نیست بلكه صحبت در وجود است و ما اگر بخواهیم صحبت را در اصاله الوجود ببریم بر اینكه وجود اصل است و وجود است كه جنبه جعلى نسبت به ماهیت دارد، تازه و ماهیت مجعولِ به عَرَض است و مجعول به ذاتِ نفسِ وجود و تعینِ خارجى است و ماهیت انتزاع از یك امر خارجى است و اگر ما بحث را در این قرار بدهیم كه وجود جنبه فاعلى بالنسبه به همه تعینات دارد و وجود جنبه عِلىّ بالنسبه به تشخص همه متشخصات دارد این نكته به دست مىآید كه آنچه در عالم كون و در عالم وجود جنبه فاعلیت و علیت دارد وجود است نه ماهیت؛ شما خودتان ماهیت بسیطه را مانند بقیه ماهیت مىدانیم منتهى مىگوئید بسیط است همچون ماهیت مَلَك و ماهیت عقول كه اینها بسیط هستند و امتیاز اینها امتیاز بالمرتبه است. همینطور در مورد ماهیت بارى تعالى قائل به مرتبه و رتبه هستید ولى در عین حال آن رتبه را، ماهیتِ براى او مىدانید. اگر اینطور است باز ما در اینجا مىگوییم آنچه كه فاعل است و علت براى تحقق همین مرتبه است آن وجود است خارج از وجود كه ما نداریم. بنابر قاعده اصالت الوجود وجود است كه مرتبه مىسازد اگر آجر و تیر آهن و مصالح نباشد این ساختمان درست نمىشود؛ هزار بنّا بیاد و هزار هم نقشه و مهندس وجود داشته باشد با نقشه مهندس؛ بناء ساخته نمىشود باید آجر و سیمان و مصالح را شما روى هم قرار بدهید تا اینكه این بناء ساخته بشود پس علت معدّه و علت مادى براى بناء همین آجر است نقشه مهندس كه نیست، هزارى هم شما در اینجا مرتبه بگوئید قائل به بساطت ذات بشوید قائل به بساطت مقام واجب الوجود بشوید باز آنچه كه این ماهیت را در خارج متحقق مىكند و از مرحله ذهن بیرون مىآورد و در عالم خارج متعین مىكند آن وجود است. مگر اینكه شما قائل به اعتباریت وجود بشوید كه آن یك بحث دیگرى است؛ اما اگر شما قائل به بساطت وجود شدید و اگر شما قائل به اعتباریت وجود شدید خیلى اشكالات لازم دارد اگر ما قائل به اصالت وجود و حقیقت وجود شدیم و مطلب را آوردیم تا اینجا كه در عالم كَون وجود اصیل است پس فاعل وجود فاعل است یا ماهیت فاعل است؟ فاعل وجود مىشود. پس بنابراین وجودى كه زائد بر ماهیت است و اشكالاتى كه فخر رازى بیان مىكند همه بر مدار این قضیه است و وجودى را كه زائد بر ماهیت مىشود این زیادى فقط در مقام تعقل و تصور است نه اینكه منظور از زیادى این است كه قبلًا بوده و این مىآید عارض بر آن مىشود شما كه مىگویید قبلا بوده این بوده را خودتان دارید وجود را از او در مىآورید و اگر ماهیت موجوده باشد و بعد وجود، عارض بر آن بشود لازم به تعدد و كثرت؛ در عین وحدت ذات شدن است و همین طور تسلسل لازم مىآید و اگر ماهیتى وجود نداشته و بعد وجود، عارض مىشود ماهیت معدومه كه عدم مطلق است بنابراین جنبه فاعلیت و جنبه علیت از آنِ كیست؟ از آن وجود است؛ وجود است كه مىآید این ماهیت را و لو ماهیت بسیط بارى باشد وجود مىدهد چطور كه ما مىگوییم ماهیت عقول و ماهیت ملائكه كه در مراتب بسیطه هستند و فقط اختلاف آنها به تشكسك در مرتبه آنهاست قائل به این هستیم كه وجود علتِ در این مراتب هست؛ همین طور در مرتبه به شرط لائى كه مافوق همه مراتب است در آنجا هم این وجود علتِ براى ماهیت خواهد بود نه اینكه معلول براى ماهیت باشد كه این بنابر قاعده اصالت الوجود است و وقتى كه قاعده اصالت الوجود را ما در اینجا ثابت كردیم سراغش مىآییم چون بحث ما این است كه ثابت كنیم بارى تعالى و واجب الوجود ماهیت ندارد ما بحث از وجود نمىكنیم كه وجود اعتبارى یا غیر اعتبارى است صحبت این را قبلا كردیم ولى بحث ما این است كه بارى تعالى و واجب الوجود ماهیت مركبه ندارد و ماهیت بسیطه به همین لحاظ مرتبهاى هم ندارد بلكه ماهیت او انّیتُه است كه عبارت از تعین است، كه نفس تعین او در عالم خارج این نفسِ تعین عبارت از ماهیت او است ولى سایر اشیاء این طور نیستند! سایر اشیاء داراى ماهیت هستند یعنى غیر از تعین خارج ما به الاشتراك و ما به الاتفاق دارند ما به الامتیاز دارند ولى خداوند متعال ما به الاشتراك و ما به الامتیاز ندارد؛ نفس تعین حقّ عبارت از ماهیت او است و نفس ماهیت او عباره عَن وُجودِهِ الواجبى؛ بنابراین در اینجا بنا بر اصالت الوجود دیگر ماهیت جنبه عِلىّ پیدا نمىكند و جنبه معلولى پیدا مىكند پس قابلیتى كه در اینجا هست به این معنا است كه اگر وجود بخواهد در ماهیت اثر بگذارد این معلول ماهیت مىشود. و ما فرض كردیم این وجود خودش معلول ماهیت است.

