جلسه ۸۹
1بسم الله الرحمن الرحیم
در مقایسه بین حبیب و سلمان حبیب قوى تر بود.
«بسم الله الرحمن الرحیم
الفصل الثالث: فى ان واجب الوجود انیته ماهیته
فى ان واجب الوجود انیته ماهیته، بمعنى انه لاماهیه له سوى الوجود الخاص المجرد عن ...
این بحث را مرحوم حاجى در منظومه با تعبیر:
الحق ان ماهیته انّیتُهُ *** اذ مقتضى العروض معلولیته مطرح كرده اند.
بحث راجع به این است كه واجب الوجود ماهیتش عبارت از عین وجود است. منظور از ماهیت در اینجا نه آن ماهیت تركیبیه است كه در مقولاتِ عشر از آن بحث مىشود بلكه منظور از ماهیت عبارت است از خود عینیت خارجى «ما به الشیء هو هو» یعنى همان تعین خارجى و عینیت خارجى این را ما اسمش را ماهیت مىگذاریم. منظور ما از ماهیت در اینجا هویت است نه آن ماهیت اصطلاحى؛ چون شكى نیست كه در واجب الوجود ماهیت تركیبى موجب امكان او مىشود. چون ماهیت تركیبى نیاز به جنبه تعلیلیه دارد و نیاز به جنبه فاعل و جاعل دارد، در تركیب یك جزءِ ذاتى به جزء دیگر نیاز دارد و تركیب، نیاز به مركِب دارد و مركِب عبارت از علت است و واجب الوجود از واجب الوجود بودن هم خارج مىشود.1
اما در مورد حق باز مسأله فرق مىكند به عبارت دیگر ما در مورد ماهیت باید بگوییم كه قائل به یك اشتراك لفظى هستیم نه یك اشتراك معنوى؛ و از یك نقطه نظر مىتوانیم بگوییم كه قائل به اشتراك معنوى هستیم و از یك نقطه نظر مىتوانیم بگوییم قائل به اشتراك لفظى هستیم؛ اما اینكه قائل به اشتراك لفظى هستیم به جهت اینكه اصل ماهیت به ذات شیء بر مىگردد نه به وجود او؛ یعنى وقتى كه ما از یك شى تعریف مىكنیم از وجودش كه تعریف نمىكنیم از ذاتش تعریف مىكنیم، در تعریفِ اشیاء وجود هست ولى مردم سراغ ماهیت مىروند سراغ هستى او نمىروند چون هستى او روشن و واضح است گرچه باید فى الواقع سراغ هستى بروند اما فقط به سراغ حقیقت و ذات او مىروند فرض كنید كه یك كتابى دراینجا هست این ضبط هم در اینجا وجود دارد در هستى اینها كسى بحث ندارد الآن بر این كتاب و بر این ضبط وجود صادق است؛ آیا یك شخصى ممكن است از شما بپرسد كه آیا ضبط هست یا نه؟ مىگوییم دارى مىبینى آیا كسى ممكن است سؤال كند از شما كه آیا كتاب هست یا نه؟ مىگوییم با چشمت نگاه كن؛ هست.
- سؤال: روالِ بحث در موردِ نفى ماهيت حرف مىزند.
پاسخ: نفى ماهيت به معناى جنس و فصلى نيست ماهيت به معناى تعيّن است و حضرت حق هم تعيّن دارد.
سؤال: اين بحث را بوعلى مطرح کردند فقط براى همين که نفى ماهيت بکنند پس بنابراين، ماهيت بايد به معناى ماهو مطرح شود يعنى همان بحث مقولات را بايد اينجا مطرح کرد
پاسخ: در اينجا بحث از اين است که حق متعال ماهيتش انّيّتش است و ما در مقامِ اثباتِ ماهيت براى او هستيم نه در مقام نفى ماهيت؛ ولى با اثبات يک ماهيت، نفى ماهيت ديگر را مىکنيم يعنى مىخواهيم بگوييم که وجود حق، وجودش عين ماهيت است ولى ماهيت او عين ماهيت است يعنى زائد بر ماهيت است نه اينکه وجود حق اصلًا ماهيت ندارد يعنى شيئيت ندارد. شىءٌ لا کالاشياء شيئيّت و تعيّن لازمه وجود است تشخص لازمه وجود است. اگر بگوئيم که وجودِ حضرت حق را تعريف کنيد شما چه جوابى مىدهيد؟ بالأخره يک تعريفى براى اين وجود مىآوريد حالا تعريفى شرحُ الإسمى باشد فرض کنيد در جواب مىگوئيد «عينُ الوجودِ الخارجى و عينُ التشخصِ الخارجى» ماهيت ندارد که چون حضرت حق بالاخره يک تعريفى بايد بياوريد
سؤال: اگر ماهيت را به همان عين خارجى بگيريم ماهيتِ خودش را مىگيرد. و در اعيان خارجى وجود زائد بر ماهيت است. و اين ماهيت به ما مى گوئيد که در خارج نيست.
جواب: ماهيت عبارت از تعيين وجود در خارج است الآن افرادى که در اينجا نشستهاند همه عينيّت خارجى هستند يا نه؟ اينها يک ما به الاشتراک دارند يا نه؟ يک ما به الامتياز دارند يا نه؟ پس به لحاظ همين تعيّن خارج ما انتظار ما به الاشتراک و ما به الامتياز مىکنيم؛ پس اسم اين را ماهيت مىگذاريم حالا اين ماهيت را چه کسى در خارج محقق کرده؟ معلوم است که وجود محقق کرده است يعنى وجود علت تحقق ماهيت در خارج است اما صحبت در اين است که اين تعيّن خارج هيچ ربطى به ماهيت و غير ماهيت ندارد تعيّن عبارت از تحقق خارج؛ است اين تحقق در خارج يا در ضمن ماهيت است مثل ممکنات يا در ضمن غير ماهيت است مثل وجود واجب، حالا ما اگر اسم اين تعيّن خارج را ماهيت گذاشتيم؛ ماهيت نه به معناى «مَا هِىَ فى حقيقته ما هى يعنى «فى حقيقته و فى ذاته ماهى» بلکه منظور ما از ماهيت هويّت است يعنى تشخص اوست؛ تشخص او مورد لحاظ و مورد بحث است اگر اينطور باشد آن وقت منافاتى با وجود واجب ندارد به خاطر اينکه وجود واجب مساوىِ است با تشخّص است وقتى که وجود مساوق و مساوىِ با تشخص بود؛ کدام وجود بالاتر از وجود پروردگار است؟ وجود پروردگار که اعلى درجه وجود است و عين وجود است؛ پس وجود پروردگار عين تشخص اوست و تشخص او عين وجود اوست پس همان تشخص را ماهيت مىناميم بدون لحاظ ما به الاشتراک و ما به الامتياز؛ نسبتِ به ساير ممکنات. اين بحث با اثبات اين نوع ماهيت که اشکالى پيش نمىآورد ما دفع ماهيت مرکبه را از وجود بارى مىکنيم؛ وقتى که وجود عين ماهيت شد و ماهيت، ديگر ما به الاشتراک و ما به الامتياز نداشت در اينجا اين ماهيت چيزى غير از وجود نيست و وجود چيزى غير از ماهيت نيست يعنى عارض برماهيت نمىشود.
اين محل کلام و محل بحث است و البته بحث بسيار دقيقى است و احتياج به تأملِ زياد دارد. لذا بطور کلى همانطورى که مبناى ما هست در اول مطالب را يک قدرى ساده تر و بعد از بحث دوم و سوم مطلب را يک قدرى عميقترش مىکنيم اين بطور کلى روش مباحثات ما است.
سؤال: پس در اين صورت طبق فرمايش شما ماهيتِ بدون ماهيت را براى مقولات گرفتهاند
پاسخ: بله، بله يعنى خودِ آنها هم در اينجا قائل به اين هستند خود آنها مىگويند ماهيت گرچه به معناى مقولات است.
- سؤال: روالِ بحث در موردِ نفى ماهيت حرف مىزند.

