
جلسه ۸۲
المنهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواصّ کل منها فصل (1) فی تعریف الوجوب و الامکان و الامتناع و الحقّ و الباطل
جلسه ۸۲
24وقد یعنى به الوجود الدائم گاهى اوقات منظور از حق عبارت است از وجود دائم هر وجودى كه جنبه دوام داشت مانند عقول و مجرده و نفوس وگاهى قصد مىشود به آن واجب بذاته كه ذات متعال است و گاهى هم معناى چهارم وقد یفهم عنه حال القول والعقد حال قول و عقل از این فهمیده مىشود قول حق، اعتقاد حق، راى حق، نظر حق، من حیث مطابقتهما الما هو واقع فى الأعیان چون این قول و اعتقاد مطابقت دارد با آنچه كه در اعیان است، یعنى اگر مطابقت داشته باشد ما به اینها مىگوئیم اعتقاد حق
وهذا الاعتبار من مفهوم الحق هو الصادق این اعتبار از مفهوم حق این اعتبار صادق است یعنى اینكه ما معتبر كردیم مفهوم حق را و اینكه با اعیان مطابقت داشته باشد به این مىگویند صادق یعنى اگر این كلام ما مطابق با اعیان خارج بود به این كلام مىگویند صادق و از جهت اینكه اعیان خارج مطابق با این هستند به این مىگویند حق. فهو الصادق باعتبار نسبته الى الامر صادق گفته مىشود چون این یك انتساب با علل الامر با عالم عماء و با نفس الامر دارد و حق است به اعتبار نسبت نفس الامر به او.
وقد أ خطاء من توهم ان الحقیه عباره عن نسبه الأمر. بعضیها آمدند و اشتباه كردند. گفته اند كه خود شى فى حد نفسه مع صرف نظر از واقع به آن مىگویند صدق و كلام را فى نفسه، آن واقع را فى نفسه بدون صرف نظر از این كلام به آن مىگویند حق. نه، انتساب به این مورد لحاظ بشود یعنى چون این كلام یك مضمونى دارد در آن هست كه مطابق با واقع است از این نقطه نظر به آن مىگویند صدق و چون واقع یك انتسابى با این كلام دارد از این نقطه نظر به واقع مىگویند: حق به این كلام مىگویند: حق نه اینكه صرفاً فى حد نفسه. وقد اخطاء من توهم ان الحقیه عباره عن نسبه الامر نسبت نفس الامر است فى حد نفسه به قول یا عقل یا اعتبار. و صدق كه عبارت است از نسبت قول و عقل به آن نفس الامر فى حد نفسه خودش فى حد نفسه نسبتى داشته باشد به این مىگویند صدق. نه به خود این كلام فى حد نفسه بخاطر نسبت نمىگویند انتساب دارد از این نقطه نظر مىگویند كه یك معناى حقّى در وجود او هست از این نقطه نظرحق مىگویند نه اینكه نسبتى با نفس الامر دارد چون این الان خودش یك معناى حقّى در آن هست چون بعضیها آمدند گفتهاند كه این كلام بالاخره خودش كلامٌ دیگر بالاخره یك حظّى از وجود دارد وقتى كه من گویند زید قائم این زید قائم یك حظى از وجود دارد به این كلام چون حظى از وجود دارد به آن مىگویند حق در حالتى كه حق از این نقطه نظر مىگویند كه در بطن این آن معناى خارجى نهفته است از این نقطه نظر به آن مىگویند حق كه آن با این منطبق است.
