
جلسه ۸۲
المنهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواصّ کل منها فصل (1) فی تعریف الوجوب و الامکان و الامتناع و الحقّ و الباطل
جلسه ۸۲
21(إشارة لطیفة غامضة بل واضحة إلى صحة ما قلناه) به اینكه وجودات ماهیات این وجودات فقط جنبه تعلقى و ربط محض هستند، و حیثیت آنها حیثیت فاعلى است و بدون حیثیت فاعلى اعدام محضه هستند، پس بنابراین وقتى كه حیثیت فاعلى در حد یك شى به عنوان فصل مقوّم قرار مىگیرد دیگر در اینجا سؤال از ما هو به لم هو برمىگردد.
پس در تمام وجودات اشیاءِ نه در كثیرى ما این مسأله را مشاهده مىكنیم كه حقیقت و ماهیت واقعى و به عبارت دیگر حد، حد منطقى كل اشیاء در او سؤال از علت فاعلى در این اشیاء باید لحاظ بشود و إلا انسان پى به حقیقت او نمىبرد
وبالجملة تجرید الممکن عن مقوماته بحسب الماهیة أو الوجود لیس إلا من تعملات النفس و تصرفاتها)
خوب حالا انسان مىآید بین ماهیت و بین وجود چه كار مىكند در ذهنش؟ انفصال مىاندازد، جدایى مىاندازد، این تجرید ممكن از مقوماتش، به حسب ماهیت یا به حسب وجود. حالا ممكن فرق نمىكند ممكن را ما خالى بكنیم از مقوماتش، یا ماهیت را ممكن بدانیم یا وجود را ممكن بدانیم این از باب چیست؟ از باب تأملات و تصرفات ذهن است اما در عالم خارج این مقوم ضرورى تحقق خارجى این ممكن است، بدون آن مقوم كه علت فاعلى باشد این اصلًا تعین خارجى امكان ندارد.1
ادامه تطبیق متن
وقد2 تبین ممّا ذکر روشن شد از آنچه بیان شد من معنى الامکان و الوجوب أن ما حظه فى نفس ذاته الامکان والافتقار
آنكه حقش در نفس ذاتش امكان است و افتقار، ذاتاً حقیت براى او امكان و افتقار است، مهر امكان و افتقار بر او زده شده لا یصح ان یقتضى وجود ذاته لا تاماً و لا ناقصاً
نه وجود تام نه وجود ناقص هیچكدام. یعنى نه از باب علت تامه نه از باب علت ناقصه هیچكدام اصلًا صحیح نیست كه اقتضاى وجود كنند ولا ترجیح وجوده او عدمه
- جواب: در نفوسى که احاطه دارند حقيقت شيئ را مىفهمند، يعنى به عبارت ديگر هم ظهور را مىفهمند و هم مَظهر را و هم مُظهر را، نه اينکه افرادى که به آن حقيقت عالم مىرسند هيچ فهم ندارند فقط يکى مىفهمد نه، يعنى در معناى جمع بين وحدت و کثرت همين است يعنى در عين اينکه واقعاً اشياء را در خارج مىبينند با حفظ اين جهت، نکته ديگرى را هم مىبينند و آن نکته جنبه ربطى و وحدت اينهاست.
اما نفوس ديگر نه، آن جنبه واقعى را نمىبينند فقط به اين جنبه مجازى توجه دارند اين، اين است.
يعنى چون اينها اتصال ندارند اينها تأمل مىکنند امّا تأمل اينها، تأمل حقيقى نيست و الا اينها هم تأمل مى کنند آنها هم که به آن نفوس کليه رسيدند آنها هم تأمل مىکنند ولى تأملشان حقيقى است، يعنى در آنجا به عبارت ديگر وقتى يک شخصى که به آن حقيقت کل برسد، در اشياء نه اينکه ديگر چشمش رنگى را نمىبيند و گوشش صداى مختلفى را نمىشنود و زبانش ذائقه هاى متفاوتى را احساس نمى کند، نه، آنها هم ترش و شيرينى را مىفهمند، تشخيص مىدهند بابا اين ترش است، اين شيرين است خوششان مىآيد اينها ولى چيزى که هست اين است که همه اينها را ظهورات براى يک حقيقت مىدانند، يعنى نه اين که مىدانند احساس مىکنند اين احساس خيلى مسأله عجيبى است، چون ممکن است يک حکيم با فکر خودش به اين نکته ولو حالا به واقع هم نرسد حالا آن به عناتيت حق است اما صحبت در احساس است. احساس اين مسأله همانطور که شما الآن احساس سيرى مىکنيد يا احساس گرسنگى مىکنيد. همينطور آن عارف احساس اين مسأله را در وجدان و در شهود خودش دارد که همان يک حقيقت واحد بيشتر نيست آن هدف واحد بروزات متعدد دارد.
سؤال: روح معبود هست که شخصى که فانى مىشود ديگر شعور ندارد و ادراک ندارد.
جواب: آن مقام مقام محو است
سؤال: يعنى به خاطر مقامش اينطورى است.
جواب: مراجعت کند چرا دارد.
سؤال: ولى اين جمع کثرت با وحدت فقط مال کسانى است که به مقام جمعيّت رسيده اند
جواب: بله.
سؤال: ابن حال به آنها دست نمىدهد
جواب: آنها نه، نه آن به عنوان ملکه است نه حال و مقام. به عنوان حال برايشان پيدا مىشود آن مقام نمى شود. - در درس شماره ٨٢.
- جواب: در نفوسى که احاطه دارند حقيقت شيئ را مىفهمند، يعنى به عبارت ديگر هم ظهور را مىفهمند و هم مَظهر را و هم مُظهر را، نه اينکه افرادى که به آن حقيقت عالم مىرسند هيچ فهم ندارند فقط يکى مىفهمد نه، يعنى در معناى جمع بين وحدت و کثرت همين است يعنى در عين اينکه واقعاً اشياء را در خارج مىبينند با حفظ اين جهت، نکته ديگرى را هم مىبينند و آن نکته جنبه ربطى و وحدت اينهاست.
