
جلسه ۸۱
المنهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواصّ کل منها فصل (1) فی تعریف الوجوب و الامکان و الامتناع و الحقّ و الباطل
جلسه ۸۱
3آن مطلب این است كه البته خوب این مطلب روشن است كه در بحث مشاركت حد و برهان خوب در منطق خواندیم كه در خیلى از موارد در تعریف حد تعریف حد و برهان یكیست، یعنى در آنجایى كه از علت وجود، علت وجود در تعریف حد ما آورده مىشود در آنجا مىگویند: مشاركت بین حد و برهان. فرض كنید مى گوییم كه این تخت چیست؟ حقیقت این تخت را بیان كنید مى گوییم: این یك چیزى است كه خطیب روى آن مىنشیند و مشغول خطبه كه وعظ مىشود. خوب این در اینجا این یك چیزى است خوب مىشود، جنبش، فرض كنید. كه این علت غایى را ما در اینجا به عنوان فصل ممیز در اینجا آوردیم كه خطیب روى آن مىنشیند و خوب این همین است كه ما در برهان، یعنى در برهان اقامه دلیل بر وجود یك شیئ ما چه كار مىكنیم؟ ما علت غایى را مىآوریم یا علت فاعلى را در اینجا مىآوریم خوب این در اینجا فصل در اینجا، فصل ممیز در اینجا، فصل كه نیست در واقع، فصل نیست امّا در اینجا بجاى فصل نشسته است یعنى اینكه خطیب مى نشیند از علّت غایى در اینجا سؤال شده، خوب كه همانطور كلام مرحوم حاجى ما مى گوییم این شیئى است مثلا به هذا الشكل، به هذاالكیفیه، درست مىشود، این میخها را به او مىزنند، این طورى به هم دیگر فرو مىكنند، این طورى نمىدانم اینها را سر هم سوار مىكنند، چسب مىزنند میخ مىزنند، پیچ مىكنند. فلان مىكنند به این در و دستك، اینها در مىآورند تا قابل استفاده بر این بشود ما به جاى او یك مرتبه مىآئیم كار را راحت مىكنیم، گاهى اوقات فرض كنید كه آدم حوصله ندارد بخواهد یك چیز بكند، بخواهد به یك مطلب برسد فورى مىآید كار را راحت مىكند.1
خوب حالا منطق چیست؟ گفت منطق مثلًا شما زنت یك شب خانه نمىآید، گفت: پدر سوخته زن خودت خونه نمىآید. گفت بابا فرض مىكنیم، فرض مىكنیم حالا زنت خانه نمىآید زن من نمىآید. گفت اصلًا نمىشود گفت حالا فرض مىكنیم. گفت باشد. گفت: مثلا فردا شب هم خانه نمىآید. گفت: این دیگر این نمى شود. گفت: بابا حالا فرض مىكنیم كه نیاید اشكال دارد؟ خیلى خوب قبول مىكنیم. گفت حالا فرض مىكنیم شب سوم هم نیاید. گفت: دیگر اصلا امكان ندارد. خلاصه تا یك هفته این را كشاند. گفت: حالا این زنى كه یك هفته شبها نیاید چیست؟ گفت: مثلًا فاحشه. یك اسم این طورى هست، گفت: هان اینهم منطق است. فردا آن ترك كتاب را دست گرفت داشت مىرفت یكى به او رسید، گفت: این چیست؟ گفت این فلسفه منطق است. گفت: فلسفه منطق چیست؟ گفت: كارى ندارد، باید دو ماه بخوانید. گفت: حالا یك طورى بگو كه ما بفهمیم. گفت: شما آكواریوم در خانه ات دارى؟ گفت: بله. گفت پس زنت جنده است.2
- بله، نقل مىکنند بله مىگويند که يکى دستش بود، يک چيزى بله دستش بود کتاب فلسفه و اينها دستش بود داشت مىرفت و به ترک برخورد کرد گفت که: اين چيست اين دست گرفتى؟ گفت: اين فلسفه منطق است. گفت: فلسفه من خشبٍ أو من حديدٍ. به چه مىگويند؟ گفت: مثلًا فرض کن که شما مثلا در خانه تان يک آکواريوم دارى؟ مثلا گفت بله. گفت: در آن ماهى مى گذارى؟ گفت بله. خوب ماهى مىگذاريم گفت که: فرض بکن که. گفت: خوب اين فلسلفه چيست؟ گفت صبر کن تا بگويم ديگر. مثلا فرض کن که هر روز آبش را عوض مىکنى؟ گفت: بله آبش را هم هر روز عوض مىکنيم، چکار مىکنيم. گفت که نمىدانم فرض کنيد که غذا براى اين ماهيها درست مىکنى؟ گفت: بله. گفت به اينها مىگويند فلسفه. يعنى يک عده امورى که اينها به هم ديگر مربوط است و يک چيز، يک چيز ديگر را مىطلبد. آکواريوم ماهى را مىطلبد. ماهى آب را مىطلبد بعد او غذا را مىطلبد، اينها را مى گويند فلسفه. گفت: حالا ياد گرفتيم.
- يک بنده خدايى براى ما يک نامه اى نوشته بود، بيست و پنج صفحه. من و بخاطر، يک استدلالهاى عجيبى. من مىخواستم اين جوک را برايش در جواب بنويسم. رطب و يابسى که بهم بافتى بى شباهت به اين حقيقت نيست. البته خوب موارد استفاده زيادى دارد. عرض کنم بعضى ها خوب نمىخواهند راه دراز و طولانى بروند مىخواهند زود به مطلب برسند و خوب اين، يک رفيقى داشتيم مىگفت که يک پسرخاله اى دارم اين حرفها اين اگر بنشيند پيش يکى حرف بزند ديگر بيچاره اش مىکند، ديگر امکان ندارد. مىگفت يک شب ما گير اين افتاده بوديم خلاصه خوابم هم مىآمد. خيلى خلاصه چيز بود. ديدم اين دارد مى خواهد خلاصه ما با بگيرد به کار و از ما هى حرف بزند حرف بزند. گفتم که راستى بگو ببينم اين مادربزرگت فوت کرد اين حرفها چطورى مرد؟ مىگفت اين شروع کرد از حضرت آدم شروع کرد از خلقت آدم و کرات و فلان تا مىخواهد مرگ ننه بزرگ. ما وسطش خوابمان برد. آن همين مىگفت. مىگفت ديدم يک دفعه من را دارد تکان مىدهد از خواب يک دفعه بيدار شدم گفت: من يک ساعت است دارم از ننه بزرگم مىگويم حالا بلند شو بگويم مال تو چطورى مرد؟ گفت هيچى تب کرد و مرد. در هر صورت مطالبى که براى مورد سؤال. سائل هست اين در جاى خود تفاوت مىکند و يک حکيم بايد بداند، هر حرفى را چگونه با چه شخصى بزند و چگونه از يک مطلب سؤال کند و چگونه جلو بيايد و چه مطالبى را براى رسيدن به مطلوب، انسان چه کارکند، به کار ببرد، جداً اين مسأله هست که گاهى از اوقات بعضى از همين فکاهيات آن طور مطلب را مىرسانند که انسان دو ساعت بخواهد صحبت کند نمىتواند. آن قدر خلاصه کاملا مسأله به جان شخص بنشيند، خيلى خلاصه مفيد است، خيلى بعضى هايش.
ما يک وقت در همين سفر که ما در چيز بوديم، بله، با چند يک صحبتى با بعضى ها داشتيم در باصطلاح آنجا فقط يک جايى در مشهد و اين چيزها. يک کسى به ما پيشنهاد کرد گفت آقا شما بيا اين کار را بکن شما. گفتم آقا نمىشود اين خلاصه الآن ديگر وقتش نيست، گذشت. فلان نه آقا بيا فلان آقا. گفتم: قزوينى يک کسى را گير آورد هر چه اين طرف آن طرف گشت ديد يک تريلى فقط پيدا کرد کنار خيابان پارک شده گفت خوب جاى خوبى است اين مىرود مىرويم اينجا زير تريلى خلاصه يک دفعه چيز کرد ديد پاسبان آمد، افسر چيه؟ اينجا چکار مىکنى؟ گفت خوابيدم. هيچى دارم تريلى جک درست مىکنم. گفت بلند شو بالام نيم ساعت تريلى رفته است.
گفتم آخر آقاجان نيم ساعت تريلى ما رفته من بيايم چکار کنم؟ بله خلاصه. اينها همه اش حکمت است ها به شوخى نگيريد. بله بله.
