
جلسه ۸۰
المنهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواصّ کل منها فصل (1) فی تعریف الوجوب و الامکان و الامتناع و الحقّ و الباطل
جلسه ۸۰
5در مسأله وجود هم همین طور است. وقتى كه انسان وارد در یكجا مىشود، اولین مسألهاى كه به او برخورد مىكند وجود است. لذا به فرمایش مرحوم آخوند مىفرمایند: گرچه وجود از ماهیت متأخر است و در خارج عارض بر این ماهیت مىشود اما ذهنِ انسان تصور ماهیت را مىكند، صَرف نظر از وجود و عدم، اما و اگر حقیقتاً نگاه بكنیم وجود مقدم بر خود ماهیت است حتى در خود ذهن. یعنى این وجود ذهن است كه مىآید این ماهیت را در وهله اول تحقق به او مىدهد. ذهن انسان مىتواند در وهله اول تصور خود وجود را كند، بعد آن وقت دست به او مىزند، مىبیند این حركت مىكند، مىگوید: هذا حیوانٌ.
مثلًا دست به سر و كلهاش مىزند مىگوید: این مو دارد. پس هذِهِ مؤنثٌ، این موجود موىِ طویل دارد شعر طویل دارد مىگوید هذه مؤنثٌ، بعد شك مىكند، خوب هذِهِ مؤنثٌ، هل یجوز أو لا یجوز؟ مىرود چراغ را روشن مىكند مىبیند اى بابا اهل بیت خودش است و مشكلى ندارد.1
بله این مسأله، مطلبى است كه مربوط به تقدم وجود و لو ذهناً بر ماهیت، در مقام تحقق خارجى است.
یك بحثى را ایشان در اینجا مىكنند كه این بحث مربوط به ماهیات مىشود و آن اینكه در باب برهان و در باب حّد، برهان از لمیت شیء است و حد از ماهیت شیئ است. به عبارت دیگر همیشه در حّد، سؤال از ماهویت است و در برهان كه لمیت قضیه است سؤال از علت غایى یا علت فاعلى است.
مطلب مرحوم حاجى كه مىفرمایند:
أُسُّ المطالب ثلاثه عُلِم *** مطلب ما، مطلب هل مطلب لم و بعد مىفرماید: و فى كثیرٍ كان ما هو لِمَ هو ـ كما یكون ما هو هل هو، طرحوا در بسیارى از مواقع سؤال از ما هو كه ماهویت شیء است همان سؤال از لمیت شیىء است. مثل اینكه وقتى درباره نفس سؤال مىشود كه النفس ما هو؟ و جوابى كه داده مىشود: النفس هو صوره مجرده یقبل الإستكمال بواسط الامور التجردیه و یا النفس صوره حقیفه مجرده یقبل الاستكمال بواسطه التعلّم و التربیته و غیر ذلك. ما الآن در اینجا با این كه سؤال از ما هو كردیم اما از علت غایى براى نفس هم سؤال كردیم، كه نفس علتِ غائیش چیست؟
- مرحوم آقا مىفرمودند: رضوان الله عليه دو تا برادران انصارى هستند که هر دو در نجف بودند. هر دو هم دامادِ مرحوم آسيد عبدالهادى شيرازى بودند. مرحوم آسيد عبدالهادى شيرازى بودند. بله، اين دو بايد به غايت شبيه هم هستند يعنى توأمين دو قلو اينها بودند و مىفرمودند که همه افراد بين اين دو شک مىکردند و کم پيدا مىشد شخصى که بين اينها تمايزى قائل بشود. ديگر چه علاماتى را بايد بگذارد تا اينکه اينها را تشخيص بدهد. مىفرمودند يک روز يکى از اينها، مىخواست برود کربلا، آمد. از عيالش خداحافظى کرد و گفت من مىخواهم بروم کربلا و آن هم برداشت برايش يک غذايى درست کرد و همراه و ضميمهاش کرد و قرار بود برود و فردا برگردد .. اين مىرود و بعد از يک ساعت ديگر مىآيد از رفتن پشيمان مىشود در مىزند. در مىزند، ظاهراً کليد نداشته؛ عيالش مىآيد پشت در مىگويد: کيست؟ اين هم اذيتش مىکند مىگويد: آقا تشريف دارند؟ اخوى تشريف دارند؟ حالا اين زن صداى شوهر خودش را نشناخت؛ گفت؛ که نه ايشان رفتند کربلا. مىگويد من يک کارى داشتم در کتابخانه مىخواستم يک چيزى بردارم. آن خانم مىگويد بفرماييد، بفرماييد مىرود کنار و اين آقا مىآيد و مىرود بالا و قشنگ دو زانو مىنشيند تا اينکه اين زنش بلند مىشود چادر سر مىکند و برايش چايى مىآورد. مىگويد خوب بفرمائيد: اخوى کى رفتند؟ اين واقعيت دارد. مىگويد اخوى کى رفتند؟ مىگويد: بله، ايشان يکساعت پيش مسافرت کردند رفتند زيارت کربلا و .... کى برمىگردند؟ فردا برمىگردند. بله، بسيار خوب، خوب چيزى به شما سفارش نکردند؟ نه چيزى نگفتند که من مىآيم اينجا؟ بعد يارو گفت: پدر سوخته چادر سرت کردى؟ اين زن متوحش مىشود، زنيکه چرا چادر سرت مىکنى؟ خجالت نمىکشى؟
يا مثلًا در نجف يکى مىرفت از قصابى گوشت مىخريد پول نمىداد، مقروض بوده، بعد آن قصاب مىآمد يقه اين را مىگرفت، و از اين يکى مطالبه مىکرد، آقا قرضت بالا رفته، بله اين راجع به اين برادران مرعشى، اين دائى ما نقل مىکرد، مىگفت: يک دفعه، يکى از اينها از اراک مىآمد. از اراک با مينىبوس مىآمد. خلاصه، در وسط راه، راننده موسيقى روشن مىکند، اين برادر به او مىگويد آقا خاموش کن. بعد راننده مىگويد که برو پياده شو، مىگويد: نگهدار. آقا وسط جاده اين نگه مىدارد. بعد راننده مىآيد قم، وقتى که از ماشين پياده مىشود داشته در خيابان مىرفته يک دفعه مىبيند که اين که پيادهاش کرده الآن دارد در خيابان راه مىرود. زودتر آمده. راننده پياده مىشود و مىآيد دستش را تو دستش مىگذارد و مىگويد، آقا غلط کردم، آقا توبه کردم، ببخشيد. بعد اين مىگويد که: بله ديگر از اين کارها نکنيد. آن برادر ديگر شصتش خبردار مىشود متوجه مىشود که اين برادر يک دسته گلى به آب داده، يک کارى کرده، مىگويد: بله ديگر از اين کارها نکنيد. آقا راديو روشن کرديم آقا ببخشيد و خلاصه مىگويد: بنده خدا از اين کارها نکنيد و آن راننده هم خيلى نسبت به اين آقا ارادت پيدا مىکند و ديگر برمىگردد و توبه مىکند. بعد وقتى آن برادر مىآيد مىگويد: هان در راه پياده ات کرد؟ راننده در راه پياده ات کرد؟ بله حالا وقتى که زن آدم نفهمد قضيه خيلى مشکل مىشود.
و حتى مىگويند يکى از اين برادره وارد خانه مىشده ا يا الله مىگفته و يکى ديگر يا على مىگفته است.
بله در هر صورت بايستى همين يا الله اى بتواند کار انجام بدهد.
- مرحوم آقا مىفرمودند: رضوان الله عليه دو تا برادران انصارى هستند که هر دو در نجف بودند. هر دو هم دامادِ مرحوم آسيد عبدالهادى شيرازى بودند. مرحوم آسيد عبدالهادى شيرازى بودند. بله، اين دو بايد به غايت شبيه هم هستند يعنى توأمين دو قلو اينها بودند و مىفرمودند که همه افراد بين اين دو شک مىکردند و کم پيدا مىشد شخصى که بين اينها تمايزى قائل بشود. ديگر چه علاماتى را بايد بگذارد تا اينکه اينها را تشخيص بدهد. مىفرمودند يک روز يکى از اينها، مىخواست برود کربلا، آمد. از عيالش خداحافظى کرد و گفت من مىخواهم بروم کربلا و آن هم برداشت برايش يک غذايى درست کرد و همراه و ضميمهاش کرد و قرار بود برود و فردا برگردد .. اين مىرود و بعد از يک ساعت ديگر مىآيد از رفتن پشيمان مىشود در مىزند. در مىزند، ظاهراً کليد نداشته؛ عيالش مىآيد پشت در مىگويد: کيست؟ اين هم اذيتش مىکند مىگويد: آقا تشريف دارند؟ اخوى تشريف دارند؟ حالا اين زن صداى شوهر خودش را نشناخت؛ گفت؛ که نه ايشان رفتند کربلا. مىگويد من يک کارى داشتم در کتابخانه مىخواستم يک چيزى بردارم. آن خانم مىگويد بفرماييد، بفرماييد مىرود کنار و اين آقا مىآيد و مىرود بالا و قشنگ دو زانو مىنشيند تا اينکه اين زنش بلند مىشود چادر سر مىکند و برايش چايى مىآورد. مىگويد خوب بفرمائيد: اخوى کى رفتند؟ اين واقعيت دارد. مىگويد اخوى کى رفتند؟ مىگويد: بله، ايشان يکساعت پيش مسافرت کردند رفتند زيارت کربلا و .... کى برمىگردند؟ فردا برمىگردند. بله، بسيار خوب، خوب چيزى به شما سفارش نکردند؟ نه چيزى نگفتند که من مىآيم اينجا؟ بعد يارو گفت: پدر سوخته چادر سرت کردى؟ اين زن متوحش مىشود، زنيکه چرا چادر سرت مىکنى؟ خجالت نمىکشى؟
